مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388

 

 

 

چرا "مهرداد فلاح" دیگر شاعرِ پیشاخواندیدنی نیست؟ 

 

 

علی حسن زاده 

 

(این جلسه در تاریخ ۱۹ مرداد ماه گذشته برگزار شد)    
اشاره: نگارنده در گفتار حاضر، کوشیده است در 5 قطعه به مرور و معرفی برخی از ویژگی های "خواندیدنی" بپردازد. 

 

 

 

 

1. تقابل روایت های کلان با روایت های خرد

  

 جهان از آغاز دهه ی 1970 میلادی، وارد وضعیت جدیدی شده است؛ وضعیتی که مغایر با وضعیت دوران مدرن و دوران ماقبل مدرن و کلاسیک و سنتی است. این وضعیت جدید، پست مدرن نام دارد. وضعیت پست مدرن، وضعیت تشکیک و تردید و وضعیت بی ایمانی و بی اعتمادی و وضعیت عدم اطمینان و ناباوری ست نسبت به هر آن چه در وضعیت های پیشین (اعم از وضعیت مدرن، وضعیت ماقبل مدرن،  کلاسیک و وضعیت سنتی) وجود داشت و یا به تعبیر ژان - فرانسوا لیوتار (فیلسوف پست مدرن فرانسوی 1998-1924)، وضعیت ناباوری و بی اعتمادی نسبت به هرگونه روایت، فراروایت و روایت کلان و بالاخره نفی و طرد آن ها. "خواندیدنی" محصول وضعیت پست مدرن است؛ زیرا نسبت به هر آن چه در وضعیت های پیشاخواندیدنی (نگارنده با وضعیت های پیشاخواندیدنی به مثابه روایت هایی کلان برخورد می کند ) وجود داشت، بی اعتماد و بی ایمان و ناباور است و آن ها را نفی و طرد می کند و دغدغه اش از تقابل خود ، به مثابه روایتی خرد، با وضعیت های پیشاخواندیدنی، به مثابه روایتی کلان، شکل می گیرد. این دغدغه، همان دغدغه ی پست مدرن است که لیوتار در توصیف ویژگی بارز پست مدرن، از آن حرف می زند و نگارنده نیز در توصیف ویژگی بارز خواندیدنی از آن حرف می زند. نگارنده با وضعیت های پیشاخواندیدنی، به مثابه روایت هایی کلان برخورد می کند؛ زیرا علی رغم تفاوت های وضعیتیِ وضعیت های پیشاخواندیدنی نسبت به همدیگر، ما با عناوین کلانی چون شعر کلاسیک ( که وضعیت های پیشاخواندیدنی شان با عناوین کلانی چون غزل، قصیده، رباعی، مثنوی، دو بیتی، قطعه، مفرد، مسمط، تضمین، ترجیع بند، ترکیب بند، مستزاد، چهار پاره و... نام گذاری شده اند ) و شعر نو ( که وضعیت های پیشاخواندیدنی شان با عناوین کلانی چون شعر نیمایی، شعر شاملویی، موج نو، شعر حجم، شعر گفتار، شعر حرکت، شعر پسانیمایی، ، موج ناب، شعر دهه ی هفتاد و... نام گذاری شده اند ) مواجه هستیم که متاسفانه در حوزه ی نظریه ی ادبی ، در نظریه ی "انواع ادبی" ( که عنوان این نظریه نیز عنوانی کلان است) ، از آن ها تحت عنوان کلانی چون «قوالب شعری» یاد می کنند. در میان وضعیت های پیشاخواندیدنی که تحت عناوین کلان نام گذاری شده اند، می توان اشاره کرد به وضعیت های پیشاخواندیدنی ای که در دهه ی هفتاد ، با عنوان کلانی چون "شعر دهه ی هفتاد" نام گذاری شده است. عنوان کلان "شعر دهه ی هفتاد"، وضعیت های پیشاخواندیدنی شاعرانی چون علی عبدالرضایی، رضا براهنی، علی باباچاهی، ابوالفضل پاشا، بهزاد زرین پور، رضا چایچی و ... را در بر می گیرد ، امّا نکته ی جالب توجه این است که وقتی ما به قرائت آثار این شاعران می پردازیم ، متوجه می شویم که وضعیت های پیشاخواندیدنی این شاعران و شاعران دیگری که برخی از آثار خود را در این دهه عرضه کرده اند ، با یکدیگر  متفاوت است. بنابراین ، ما به صرف یک دیدگاه تاریخ گرایانه (تاریخ نیز در نزد پسامدرنیست ها روایتی کلان محسوب می شود) ، نمی توانیم وضعیت های پیشاخواندیدنی این شاعران را تحت عنوان کلانی چون «شعر دهه ی هفتاد» جمع بندی و روایت کلانی چون "شعر دهه ی هفتاد" را تولید کنیم. متاسفانه در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد ، اجماع وضعیت های پیشاخواندیدنی ، در یک وضعیت به غلط نام گذاری شده و کلان، موجب شد که در آن "وضعیت های خرد" نادیده گرفته شوند و مورد معرفی و مرور، تحلیل و نقد قرار نگیرند و به غلط خود آن وضعیت کلان مورد معرفی و مرور، تحلیل و نقد قرار گیرد. نگارنده پیشنهاد می کند به جای استعمال عنوان کلانی چون شعر دهه ی هفتاد، از عنوان خردی چون "وضعیت ِ پیشاخواندیدنی فلان شاعر در دهه ی هفتاد"، استفاده کنیم و روایات کلانی چون شعر دهه ی هفتاد و حتا شعر در دهه ی هفتاد را تولید نکنیم؛ زیرا به نظر لیوتار روایت کلان ، شبیه داستانی ست که ادعا دارد می تواند معنی تمام داستان ها را کشف و آشکار سازد (خواه مربوط به عقب ماندگی و ضعف بشر باشند یا مربوط به پیشرفت وی). متاسفانه وضیعت های  پیشاخواندیدنی نیز به سبب الصاق عناوین کلان از سوی شاعران، منتقدان، نظریه پردازان و مورخان به آن ها، چنین ادعایی دارند و مدعی شان و جایگاه فراروایی عام و جهانی و یا همه شمول اند و مدعی کلیت بخشیدن به وضعیت های پیشاخواندیدنی تا از طریق این عناوین کلان ، توالی ذاتی لحظات تاریخی را بر حسب الهام فرافکنی شده ی یک "معنی"، سازمان دهی کنند. از این رو، بر آنند تمام تمایزات، افتراق ها، تفاوت ها و اختلاف ها را فرو نشانند و تمام روایت ها را بی کم و کاست ، به خودشان برگردانند (ترجمه) و بین عناصر موازی هم پیوند برقرار می سازند؛ خواه در ارجاع به یک هدف یا موضوع (کلاسی سیم) خواه ورای آن ها (مدرنیسم) تا از این طریق، وقایع و حوادث را در قالب تاریخ کلی فلان یا بهمان موضوع (برای مثال، طبیعت یا روح انسان) متحد کنند و فراروایت بودن آن ها نیز ناشی از این واقعیت است که درباره ی بسیاری از روایت های مربوط به فرهنگ سخن می گویند و بر آنند از این طریق، حقیقت یگانه ی ذاتی آن را کشف و آشکار سازند ( که برای نمونه، می شود یاد کرد از شعر "پسانیمایی" و مقولات جعلی دیگری که از سوی علی باباچاهی مطرح شده ). به لحاظ معرفت شناختی نیز وضعیت های پیشاخواندیدنی، به سبب این که با عناوین کلان نام گذاری شده اند، مدعی پایان دادن به روایتگری، از طریق آشکار ساختن معنای روایت هایند. فرضی که ادعای مذکور بر آن بنا شده ، این است که نیروی روایت های وضعیت های پیشاخواندیدنی، مترادف با عناوین کلانی است که می توان در آن ها پیدا کرد و این که روایت را کلن باید برحسب تولید و انتقال معانی عناوین کلان درک کرد ؛ در حالی که خواندیدنی به انتقاد از روایت ها، فراروایت ها،جهان بینی های کلی و جامع و قالب ها یا پیام های کلانِ وضعیت های پیشاخواندیدنی می پردازد و خوابینشگر را وارد وضعیت جدید پساخواندیدنی می کند. وضعیت های پیشاخواندیدنی  اعتبار و صدق ِ ادعاهای خود را مسلم و حتمی فرض می کنند؛ در حالی که ضد روایت های وضعیت پساخواندیدنی ، هیچ گونه ادعای فراروایت بودن ندارند. خواندیدنی با دورشدن از روایت های کلان، وارد روایت های خرد شده و بدین سبب است که خود را با هیچ جریانی جمع نمی بندد ( ناگفته نماند خواندیدنی ، ژانری منحصر به فرد است که حتا زیر ژانر ژانرهای شعری شعرهای سطری مهرداد فلاح هم محسوب نمی شود. خواندیدنی مدیومی جدید است که حاصل خلاقیت ناب و عرق ریزان جان مهراد فلاح است. به گفته ی کوئنتین تارانتینو: "بعضی افراد به دلیل نوع کارشان و جهان و آثار و سبک شان به ژانر بدل می شوند". نگارنده نیز می اندیشد مهرداد فلاح، به دلیل نوع کارش و جهان و آثار و سبکش به ژانر بدل شده است.جالب است که عنوان خواندیدنی برگرفته از خودش است ، نه هیچ چیز دیگر ) و بدین سان، از ادغام شدن در تاریخ های کلیت بخش بازنمایی فرهنگی یا پروژه های فرهنگی ( برای نمونه ، می شود یاد کرد از عناوین کلانی چون شعر دهه ی هفتاد و یا شعر دهه ی هشتاد و...) خودداری می ورزد. دلیل این امر، مربوط به روشی است که طی آن ، واقعه و ماجرا ( نه به صرف گفتن ، بلکه کاربرد زبانی ِ انتقال روایت ) در خواندیدنی، همانند یک تصویر عمل می کند تا از این طریق، بتواند جایگزین ادعاهای عملی نظریه روایی شود. خواندیدنی حامل مفاهیم کلیشه ای نیست که به خوابینشگر، امکان بازکردن و آشکار ساختن معانی فرهنگی کلیشه ای  را بدهد، بلکه تصویری بلاغی (ریطوریقایی) ارایه می دهد که فرهنگ را به مثابه ی عرصه تحول و تبدیل و مناقشه، به روی خوابینشگر می گشاید.  

 

 

2. زبان

 

الف) زبان ساده و راسته که پیام های آن به راحتی قابل دریافت و مطالب و موضوعات آن کاملن قابل عرضه و قابل بیان باشد، مد نظر خواندیدنی نیست. این نوع زبان در خواندیدنی جایی ندارد؛ زیرا بیش از حد واقع گرا، واضح و گویاست. زبان خواندیدنی، غیر صریح، پیچ در پیچ و تخیلی است؛ زیرا مهرداد فلاح در مقامِ مولفِ خواندیدنی، در تولید زبان آن از ابهام، استعاره، طنز، کنایه، هجو، ایجاز، تمسخر، تردید، عدم قطعیت و ایهام و خلاصه تمامی صنایع و بدایع ادبی، اعم از نوشتاری و گفتاری استفاده کرده و بدین سبب است که پیام های آن به راحتی قابل کشف نیست و مستلزم ساختار شکنی و رمز گشایی {decoding} است. زبانی که خوابینشگر به راحتی قادر به درک و دریافت محتوا و مضامین آن نیست؛ زیرا نمی تواند با کمی تامل پی به معنای ظاهری و باطنی و معانی نهفته در لایه های مختلف آن ببرد و بنابراین، با هر بار خوابینشگری توسط خوابیننده بازنویسی می گردد و بدین سبب است که از هرگونه تفسیر و باز تفسیر استقبال می کند. نقش خوابیننده در این بازنویسی و نگارش مجدد، نقشی تولیدی، آفرینشی، خلاق و ایجادی است.

ب) خواندیدنی بر منحصر به فرد بودنِ کاربردی موارد استفاده ی زبان تاکید دارد. هر کنش یا عمل زبانی، در خواندیدنی یک سری موارد و نمونه های پراگماتیکی، به علاوه ی مجموعه ای از قواعد ضمنی با خود همراه دارد و بدین سبب است که خواندیدنی، وضعیت های پیشاخواندیدنی را دستخوش یک چرخش زبانی کرده است و بر بازی های زبانی، کنش های کلامی، تفسیرهای هرمنوتیکی، تحلیل متنی و زبان شناختی تاکید دارد. خواندیدنی بر بازی های زبانی نامتجانس و ناهمگن، امور نامتوافق، بی ثباتی ها و ناپایداری ها، گسست ها و تضادها تاکید دارد. تفکر خواندیدنی هر گفت و گو را به جای آن که مکالمه یا دیالوگی بین دو شریک بداند، نوعی بازی و رویارویی بین دو رقیب می داند. در این تفکر، تلاش مداوم برای جست و جوی معنی، هرگز کار بزرگی به حساب نمی آید.

پ) زبان خواندیدنی از واقعیت کپی برداری نمی کند، بلکه واقعیت را می سازد. تاکید خواندیدنی بر زبان ، سبب مرکزیت زدایی از سوژه شده است. خواندیدنی از زبان برای بیان خویش استفاده نمی کند، بلکه این زبان است که از طریق او صحبت می کند. او به صورت واسطه ای برای فرهنگ و زبان در می آید. 

 

 

3. مخالفت با شالوده گرایی
 

 

خواندیدنی مخالف شالوده گرایی یا ماهیت گرایی است؛ زیرا شالوده گرایی یا ماهیت گرایی،  تلاشی ست برای زمینه سازی و پی ریزی  تحقیق یا تفکر بر مبنای استدلال ها، مبانی و اصولِ از قبل مسلم و مفروضی که "فراتر" از اعتقادات صرف یا "کاربست های آزمون نشده "محسوب گشته، حقیقی و صادق به شمار می روند، اما در خواندیدنی "مسایل" یا سوالات مربوط به واقعیت، حقیقت، صحت، درستی، اعتبار و وضوح را نه می توان تعطیل کرد و نادیده گرفت و یا راه حلی برای آن ها یافت و بدین سان است که خواندیدنی ، تحلیل ضد یادمانی اش را بنیاد می نهد که منکر واقعیت مصداقی یا مدلولی {referent reality} است؛ خواندیدنی هر گونه مبانی،  اصول بنیادین و خاستگاهای اصیل را نادیده می گیرد. 

 

 

4. مرکز زدایی
 

 

خواندیدنی با متمرکز ساختن یا معطوف نمودن توجه خوابینشگر ، به حواشی و نقاط پیرامونی، سبب عدم حضور هر چیز در مرکز (مرکز زدایی) یا هرگونه حقیقتِ قراگیر و پوشاننده شده است. خواندیدنی مخالف در نظر گرفتن امتیاز و اولویت و تقدم بخشیدن برای هرگونه رخداد خاص است و بدین سبب است که در فضای خواندیدنی ، رخدادهای منفردِ امور، در واقع نوعی واحد ارزشی یا هنجاری تلقی می شوند که باید آن ها را شناسایی و تصدیق و بر حسب معنی شان در یک سیستم، آن ها را رمز زدایی کرد.  

 

5 . چرا "مهرداد فلاح" دیگر شاعرِ پیشاخواندیدنی نیست؟

 

علت این که من چنین عنوانی را برگزیدم برای این قطعه و این نوشتار، این است که در گفت و گویی که با مهراد فلاح ، در مجله ی "ارمغان فرهنگی" (شماره های4 و 5 بهمن و اسفند 87 و 7 و 8 تیر و مرداد 88 ) داشتم، او گفت: "پیش تر گفتم که با ظهور "خواندیدنی"، شعر سطری به جایی در تاریخ شعر تبعید شده است و این معنایش آن است که دیگر جایی در "امروز" و "فردا"ی شعر حرفه ای ندارد. نه این که از این پس شعر سطری نوشته نشود، ولی همان گونه که پس از ظهور نیما و شعر نیمایی، شعر کلاسیک به تاریخ سپرده شد و با ظهور شعر سپید، شعر نیمایی از متن به حاشیه رفت، امروز هم با شکل گیری خواندیدنی، شعر سطری جایگاهی در قلمرو شعر پیشرو نمی تواند داشته باشد."

جمعه 19 تیر ماه سال 1388

پدر هم مگر تمام می شود !؟

نقدی بر مجموعه ی "بریم هواخوری" ، اثر مهرداد فلاح

روژان مظفری

بر گرفته از سایت هشتاد

شاعر هم آدم است : گفت و گو با مهرداد فلاح در اعتماد ملی 

 

 

بحث و بررسی در باره ی "خواندیدنی" ها

با حضور مهرداد فلاح - فرید قدمی - علی حسن زاده - خالق گرجی و ... به کوشش ابوالفضل پاشا 

۱۹ مرداد - ساعت ۱۷

مکان:تهران - خیابان شریعتی - رو به روی خیابان دولت - کوچه ی امام زاده - فرهنگسرای کودک 

 

شعر ناخودآگاه جمعی یک قوم است ؛ در واقع همان جایی ست که یک قوم می تواند خود را صاحب چیزی بداند یا نداند . شعر نشان دهنده ی تمامی اتفاقات و پیشرفت ها و شکست ها و آمال و آرزوهای یک قوم است . یک سرزمین بی ادبیات و شعر، سرزمین نیست .

هدف از این نوشته ، پرداختن به هویت یک قوم نیست . هدف آن پراکنده گویی هم نیست . پس از همین ابتدا می رویم سراغ موضوع اصلی مان : "نقد و بررسی کتاب بریم هواخوری مهرداد فلاح".

مهرداد فلاح بی شک یکی از تاثیر گذارترین چهره های معاصر شعر ایران است . وی که با جریانات شعر دهه ی هفتاد ، خود را به این سیلاب عظیم سپرد ، با انتشار این کتاب ، نشان داد که لنگر کشتی خود را در ساحلی امن انداخته است.

جریانات شعر دهه هفتاد ، به گونه ای بود که کم تر کسی می تواند به راحتی از آن بگذرد . گوناگونی و تنوع زیادی که در این دهه دیده می شود ، نمی گذارد کسی بی توجه از آن بگذرد . برخی این جریانات را سطحی و نوعی دهن کجی به ادبیات فخیم و اتو کشیده ی سنتی و اصولن بی اعتبار کردن ادبیات دانستند . شاعران دهه ی هفتاد ، هم چون شاعران سنتی ، به دنبال سبک سازی و جریان سازی نبودند و شاید تنها نقطه مشترک آن ها لحن انتقادی و گریختن از قواعد شعر سنتی بود . اینان مانند اعضای مکتب فرانکفورت ، به دنبال ایجاد نوعی ایدیولوژی و تفکر یا ارایه ی راهکار نبودند ؛ چرا که اعتقاد داشتند هیچ کس نمی تواند در مورد هیچ چیز با اطمینان صحبت کند و در جهانی که نسبی اندیشی در آن حرف اول را می زند ، شعر اخلاقی و در واقع هنر اخلاقی نمی تواند جوابگو باشد . اینان تنها به انتقاد از اسلوب هایی که برای هنر و مخصوصن شعر، نوعی قواعد مشخص تعیین می کرد ، می پرداختند؛ چارچوب ها و دیوارهایی از واژه ها و معناهای ناب . شاید بد نباشد این جا گریزی به فیلم "انجمن شاعران مرده" بزنیم ؛ آن جایی که مقدمه ی پریچارد را در مورد شعر می خوانیم که برای شعر چارچوب تعیین می کند و کیتینگ ، معلم ادبیات می گوید: "آشغاله . پاره ش کنین بریزین تو سطل آشغال"! شاعران دهه ی هفتاد ، با کار خود و چاپ آثارشان ، به نوعی همین کار را تکرار کردند .

مهم ترین ایراداتی که به این شاعران وارد می شد ، بیش از حد خصوصی نویسی بود . در حالی که این گونه شعر- یعنی شعری که از زیست جهان شاعران نشات می گیرد - از موفق ترین شعرهای تمامی دوران ها بوده است ؛ چرا که چیزی که شاعر تجربه نکند و در زیست جهان او نباشد ، نمی توان به شعر در آورد و اگر این کار را بکنیم ، شعر را بیش از حد تصنعی خواهیم کرد . چنین شعرهای مصنوعی بارها در ادبیات ایران دیده شده است .

شعر دهه ی هفتاد را به نوعی "شعر پست مدرن" می دانند و گاهی هم برخی منتقدان این واژه را به عنوان ایراد به کار می برند . در قرن حاضر و پس از گذشت سال ها از تجربه ی مدرنیت در جهان که تجربه ای بود که نتیجه اش جنگ جهانی دوم و تشکیل اردوگاه های آشویتس و نسل کشی های فراوان بود و پس از ناامیدی مفرطی که به بشر امروز دست داد و پس از افشاگری های مکتب فرانکفورت، در مورد این که جهان امروز با وجود بیش از حد عقلانی شدن، جهانی غیر عقلانی ست و به دنبال مثله شدن انسان در چارچوب نظام کار جهانی ، تنها یک راه نجات باقی مانده بود : دور ریختن تمام اصول و تمام چیزهایی که محتوم به نظر می رسد و گذشتن از تمام مرزها. گشتن به دنبال دنیایی بی مرز و صحبت از منطقه ای شدن اندیشه در برابر جهانی شدن توسط افرادی چون فوکو و سر دادن این فریاد که دیگر زمان فراروایت ها به پایان رسیده است توسط لیوتار . بشر حس کرد که انگار در برابر "قفس آهنین" جهان مدرن ، می توان بال هایی برای پرواز پیدا کرد و این اندیشه ها به سرعت جای خود را در ادبیات باز کرد .

بشر خسته از عصر سرعت ، دقت و ظرافت به جای این که مدام به ساعت خود نگاه کند و هراس از دست دادن آخرین ترن را داشته باشد ، به راحتی پذیرای این گونه افکار شد ؛ دنیایی که در قالب شعر و رمان ، خود را به رخ جهان مدرن و عقلانی کشید . پس شاعران و نویسندگان پست مدرن ، به تکه تکه کردن فراروایت های قدیم پرداختند . آن ها از چند مرکزی بودن شعر و داستان ، از چند روایتی بودن ، از معناگریزبودن و ... سخن راندند . آن ها با پیوند میان داستان های مادربزرگ ها و جهان معاصر ، به خلق دوباره ی آثار پرداختند ؛ آثاری چون"سفید برفی"دونالد بارتلمی و ...

در واقع پست مدرن نیز نوعی تازه نگریستن به جهان است ؛ یک دریچه ی جدید که مسلمن تنها راه دیدن نیست و به قول شارل بودلر" کار شاعر چیست ؟ جز نشان دادن افقی جدید به خواننده" و در واقع شاعران و نویسندگان این دوره ، خواستند نوعی متفاوت نگریستن و افق جدید را به مخاطبان خود نشان دادند.

البته نمی توان گفت تمام شعرهایی که در این دوران در ایران سروده شده ، نمونه های ناب شعری ست . مثلن اغلب کارهایی که توسط شاگردان براهنی ، تحت عنوان "شعر کارگاهی و شعر بیانیه ای" سروده شد ، تنها اداهایی بود که به اسم شعر انجام می شد.

به بیان دیگر ، می توان گفت برداشت برخی افراد از پست مدرن ، بسیار یکسویه است . آن ها در بی معنایی شعر آن قدر کوشیدند که شعر را به یک متن تبدیل کردند پر از بازی های زبانی بود که حتی معروف ترین سمانتیک شناسان و زبان شناسان هم از پس ِ آن بر نمی آمدند .

شعر دهه ی هفتاد ایران ، در پی ِ گذر از یک جامعه ی بحرانی (جامعه ی در حال وقوع انقلاب) به جامعه ای آرام (جامعه ی پس از دوران انقلاب و جنگ) ، دیگر نیاز به ایدیولوژی و سرودن شعرهای سیاسی اجتماعی نداشت . این گونه شعرها جوابگوی نسل جدید نبود. این نسل به نوعی تبدل اندیشه و تغییر در نگرش ها نیاز داشت . دیگر نیاز به سرودن شعرهایی چون شعر زیر نبود :

"به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک بر زمین افتادند

عموهایت را می گویم

از مرتضی سخن می گویم" ( الف.بامداد )

در شعر این دوره ، تجربه های شخصی شاعر اصل است ، نه ایدیولوژی خاصی که شاعر سعی در پراکندن آن در جامعه داشته باشد .یکی دیگر از خصوصیات شعر این دهه ، فرآیند خصوصی‌سازی تلمیحات است . شاعران این نسل خوانشی جدید از اسطوره ها را ارائه می دهند . شاید همین مسئله باعث شد که شعر این دوره ، کمی خشک و بی روح و سرد به نظر برسد . شعر از جنبه های حسی و عاطفی رایج دور و در واقع به آن چیزی نزدیک شد که بارت در "درجه صفر نوشتار" دنبال آن است و این مسئله باعث شد که این گونه به نظر برسد که هر کس می تواند شعر بگوید و بدین ترتیب ، ما با خیل شاعرانی رو به رو شدیم که هیچ پشتوانه ی ادبی محکمی نداشتند . البته آنانی که در این عرصه باقی ماندند ، پشتوانه ی ادبی قوی داشتند ؛ آنانی که واژه را می شناختند و با آن زیسته بودند .

عنصر دیگر که بسیار مهم می نماید کاربرد طنز در شعر این دهه است . این طنز تنها هدفش انتقاد به جهان بیرونی نیست . آن چیزی که در اشعار عبید زاکانی خود را می نمایاند . بل این طنز نوعی ایراد به زندگی خود شاعر هم هست . ایراد به هر نوع نگرشی که شخصی و غیر شخصی است . این طنز به نوعی همه جنبه های زندگی یک شاعر را در بر می گیرد . کما این که ما در شعر شاعران این دوره ، بسیار این امر را مشاهده می کنیم . شاعر در برابر همه ی تابوها می ایستد و با طنز ، همه ی آن را به سخره می گیرد . ما با طنز است که این جهان را قابل تحمل می سازیم .

این گونه شعر خصوصیت دیگری هم دارد و آن اجازه ای ست که به مخاطب داده می شود تا در آفرینش شعر سهیم باشد . سفید خوانی ها و پیش گویی ها و تاویل های متعدد باعث متکثر شدن شعر می شود .

شعر به مخاطب این اجازه را می دهد که در متن نفس بکشد . از تک گویی می پرهیزد و اجازه ی تامل به مخاطب می دهد و در پی این نیست که اندیشه ی خود را به مخاطب تحمیل کند . یک شعر بی طرف است که هر کس می تواند تصویر خود را در آن ببیند . یک تجربه ی به اشتراک گذاشته شده...

شاعر این دهه با اصلی رو به رو شد به نام اصل عدم قطعیت ؛ اصلی که جا برای هیچ قضاوت اخلاقی باقی نمی گذارد و به قول نیچه : "خوب چیست ؟ بدی کدام است ؟" با قرار گرفتن در برابر این اصل ، پس هیچ پیام اخلاقی نمی تواند جذاب باشد . هر کس جای خود و راه خود را در این جهان ، خود می یابد . اصلی که در برابر همه ی ایدیولوژی ها و باورها می ایستد.

شاعر این دهه ، به دنبال کمال یافتن و به کمال رساندن نیست . او خود را مسئول اخلاق عمومی جامعه نمی داند . شاعر این دوره ، تنها یک وظیفه برای خود قائل است ؛ این که راهی جدید و چیزی را که دیده نشده ، بازنمایی کند و به قول هایدگر : "کار فلسفه و هنر چیزی نیست جز بازنمایاندن چیزی که هست".

شاعر این دهه خود را می نمایاند ؛ این که کیست؟ از کجا آمده؟ به چه می اندیشد و چه چیزهایی برایش مهم است و چه چیزهایی را به هیچ می انگارد و این است که دیگر شاعر این دوره ، پشت شعرهایش مخفی نمی شود ، بلکه خود را فریاد می زند .

در این فضا مهرداد فلاح که از قبل خود را به عنوان شاعری پیشرو مطرح کرده بود، شروع به بالیدن کرد . او شعر را می شناسد و کسی نمی تواند او را به نشناختن ادبیات کلاسیک و وزن و قافیه متهم کند . از آن جوانان تازه به دوران رسیده هم نبود که با پیوستن به این جریان ، به دنبال هویتی برای خود باشد . شعرهای او در همان دهه ی هفتاد هم امضای شخصی شاعر را داشت و همان نویسی و کپی برداری از شاعران هم دوره اش نبود . با شارلاتان بازی و هوچی گری هم سعی نکرد اسمی به دست بیاورد که عده ای این کار را کردند .از جمله خصوصیاتی که می توان به فلاح نسبت داد ، عبارت است از:

الف- برخورد متفاوت با زبان :

آن چه در کارهای او خود را می نمایاند ، برخورد متفاوتی ست که وی با زبان دارد . بر عکس شاعران قدیم که زبان و واژه سمت و سوی شعرشان را مشخص می کرد ، این جا شاعر است که از واژه و زبان ، هر جور که بخواهد ، بهره می برد . نیازی نیست که برای نشان دادن بزرگی چیزی حتمن از مفاهیم بزرگ بهره ببرد . لازم نیست از واژگانی چون "مرگ"،"عشق"،"زندگی" و ... بهره بگیرد و از بار معنایی این واژگان که با هر بار شنیدنش در ذهن مان تداعی می شود ، استفاده کند . او برای اشاره به مرگ ، از زبان خودش استفاده می کند :

ناگهان دستی دراز از تاریک می شود / یکی را می برد جایی که جایی نیست...

او سعی نمی کند با استفاده از کلماتی که بار عاطفی عمیقی دارند ، به کار خود عمق بخشد . تصویری که او ارایه می کند ، به اندازه ی کافی وهن آور و ترس آور است که بزرگی مرگ را نشان دهد یا هر چیز دیگری که او مد نظر دارد .

وی در متن هایش ، همواره از چند صدایی استفاده می کند و به راستی به مفهوم جمهوری و دموکراسی می رسد . فلاح از دانای کلی که همه چیز را می داند و همه را راهنمایی و راهبری می کند ، بیزار است . همان طور که از نصیحت شنیدن خوشش نمی آید ، نصیحت هم نمی کند و چون شیخ اجل سعدی نیست که در مورد خود بگوید "سعدی نصیحت نشنود" و خودش مدام در گلستان و بوستان ، شروع به نصیحت کند و یا چون حافظ خود را در چنان جایگاهی ببیند که بگوید : "نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر/ هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر" !

فلاح نه نصیحت می شنود و نه نصیحت می کند . نصیحت دیگران به گوش او باد است . کما این که بسیاری ، با تردید در کارهای اخیر او ( خواندیدنی ) ، از فلاح خواسته اند تا به ادامه ی سبکی بپردازد که با آن وارد عرصه ی ادبیات ایران شد و نام خود را بر سر زبان ها انداخت . این رنگاژه ها ، نقشاشعر ، خواندیدنی ها و یا هر چه اسمش را بگذاریم ، بدون این که بخواهم آن را رد کنم یا بپذیرم ، نتیجه ی همان نصیحت نشنیدن است و این که او از در جا زدن خوشش نمی آید . حالا تمام ایران در برابر او بایستند و بگویند وی به سنت شعری خود پشت کرده ! مگر خود فلاح برای این نیامد که بگوید هر سنتی که سد راه شود ، قابل احترام نیست ؟ حال این سنت می خواهد سنتی باشد که خود بنا کرده است یا سنتی که دیگران ساخته اند . به قول دریدا "اگر امروز همان حرفی را بزنیم که دیروز زده ایم ، پس ادعای پست مدرن بودن ادعای بیهوده ای است" . انسان پست مدرن در هر لحظه ، مشغول نقد خود و کانون های قدرت است که از دل همین سنت ها به وجود می آید . مدرنیته ای که در برابر سنت قرار گرفت ، خود به چنان کانون قدرتی تبدیل شد که دست کشیدن از آن ها غیر ممکن می نمود ؛ سنتی که هیچ چیز را در ورای عقل و تجربه نمی پذیرفت و نتیجه اش هم معلوم شد . نتیجه اش در جامعه شناسی این بود که سنت اثباتی ، به انسان ها چون سوژه هایی می نگریست که هر گونه می شود با آن ها برخورد کرد !

آسایشگاه های روانی ، زندان ها ، کارخانه هایی که تمام ساعت های خود را تنظیم می کردند تا از انسان چون ابزار و ماشین کار بکشند ، عاقبت سر تعظیم فرود آوردند و فهمیدند این گفتمان دو طرفه است که باعث پیشرفت خواهد شد و هنری که خود را متعهد می دانست تا اصول اخلاقی را در جامعه نشر دهد ، به جایی رسید که دانست هنر کاری ندارد جز نشان دادن افق های جدید و به قول ریکور" ذوب افق ها" . زمانی که ریکور از امتزاج افق های فکری حرف می زند ، منظور تعداد زیادی دیدگاه است که هر کدام تنها بخشی از حقیقت موجود را شامل می شود.

ب- چند صدایی :

چند صدایی و چند راوی بودن در کارهای فلاح ، چنان با قدرت خود را می نمایاند که نمی توانی حتی یکی از صداها را ندیده بگیری . فلاح به نفع هیچ کدام کنار نمی رود یا طرف هیچ کدام را نمی گیرد و این مشخصه ، باعث شده تا کارهایش از یکدستی بیرون بیاید و او را در سرودن شعرهای بلند که کار سخت و دشواری ست ، یاری رساند . کارهای بلند فلاح یکدست و تخت نیست و نمی شود به راحتی از کنار سطرها و فضاها گذشت...

به قول پست مدرن ها برای فرار از اقتدار کلمات ، باید از تک گویی بپرهیزیم . باید منابع قدرت را تقسیم کنیم ؛ همان چیزی که در علم سیاست ، به پلورالیسم مشهور گشته است . در متن های مهرداد فلاح ، هر کس حرف خودش را می زند و به هر واژه ، به اندازه ی خودش این فرصت داده می شود . می توان از درون این گزاره ها ، یک فیلم نامه یا نمایش نامه بیرون آورد . وی تاکید زیادی بر عینی بودن کار ندارد ؛ آن طور که خیلی ها در شعر معاصر به دنبالش بودند . وی حرف خودش را می زند و گاهی از دل انتزاعی ترین تصاویر ، چیزی بس عینی می آفریند .

ج- استفاده از افسانه ها و حکایت های قدیمی :

آن چه پست مدرنیست ها بر آن پافشاری می کنند ، به نوعی تلفیق گذشته ها با جهان مدرن است . در بسیاری از کارها ، فلاح از حکایت ها و اندیشه های عامه به نفع شعر بهره می برد . او از این که قصه های هزار و یک شب را وارد شعر کند ، نمی هراسد ؛ چرا که می داند در شعرش به دنبال چیست .

د- بومی گرایی :

مهرداد فلاح ، گیلانی ست و به زبان گیلکی علاقه مند . برای همین ، هرگاه به دوران کودکی اش برمی گردد و کودک درونش در شعر شروع به خودنمایی می کند ، با زبان گیلکی حرف می زند و عینن آن را در شعر می آورد . درشعر بریم

هواخوری می گوید :

" شمه ره بوگوم!

ای ریکه هیتو که زبون درباره

باغ و بولاغ دوخون زنه"

پس از این مختصر ، به سراغ یکی از شعرهای بلند او ( از در ِ دیگر ) در مجموعه ی "بریم هواخوری" می رویم تا در متن ، چیزی را که مد نظر است ، نشان دهیم.

بازخوانی شعر بلند "از در ِ دیگر" :

گرگ و میش است

می نشینیم روی باران تاب می خوریم

( ای دل غافل ! )

در همین چند سطر ، می توان توان ِ شاعر در به کار گیری کلمات را مشاهده کرد . "روی باران تاب خوردن" ، نشانه ی آرامش و بی خیالی ست و شاعر با سطر اول "گرگ و میش است"، ما را در زمان قرار می دهد و فضا را هم با سطر دوم احضار می کند ... و ناگهان صدایی وارد متن می شود و در مورد این گزاره های شعری احساس خود را ابراز می کند : ( ای دل غافل) ! یعنی که قرار است چیزی اتفاق بیفتد...

سیم ها کلاغ ... چی !؟

این سطر اوج ایجاز است . شاعر چند چیز را با هم آورده . اولین چیز اشاره به این باور قدیمی ست که کلاغ ها خبر بد می آورند و اصولن خبر آورند و حالا این وظیفه را تلفن انجام می دهد ؛ سیم های تلفن و کلاغ ... روی هم معلوم می کنند که شاعر از خبر بدی حرف می زند . به این معنی که کسی تلفن کرده ، دارد خبری می دهد .

پدر هم مگر تمام می شود ؟ الو !؟

شاعر در این سطر ، به یکی از مهم ترین مسائل بشری اشاره می کند : "پدر" که نماد قدرت و خدا در زمین است . نمادی که برای اثبات خود ، باید در برابرش ایستاد و از او فراروی کرد . از طرفی پدر معادل خداست ؛ چنانچه در فرهنگ مسیحیت ، از خدا به نام پدر یاد می شود . همان طور که خدا نامیرا و جاودانه است ، در نزد فرزند، پدر چنین حکمی دارد ؛ چرا که قدرت مطلق در خانواده است . برای همین هم شاعر می پرسد : "پدر هم مگر تمام می شود !؟" تا این جای شعر معلوم می شود که خبر ، مرگ پدر است .

(جاده نبود خودرو

رفت تا ته دره

افتادم به روز بعدی پرت!)

باید زنگ بزنم ببینم بلیت هست

- شما را هم رزرو کرده ایم

نگران ؟ اصلن!

همه می روند دیر یا زود (کجا ؟)

در پرانتز اول ، صدایی وارد ماجرا می شود که به احتمال قوی صدای پشت گوشی ست که نحوه ی فوت پدر را بیان می کند و در ادامه ، شاعر برای رزرو بلیت تماس می گیرد و سپس ، به نوعی اعتقاد شاعر بیان می شود که مرگ را چیزی محتوم می داند ؛ چرا که طبیعی ترین و واقعی ترین امر ممکن است. پرانتز دوم که به نوعی چند جای دیگر شعر هم تکرار می شود ، در واقع یکی از من ها و پرسوناهای شاعر است که وارد متن می شود و هر بار در مورد گزاره ی شعری حرف می زند . این جا هم بعد از این سطر که همه می روند دیر یا زود، می پرسد : (کجا ؟)

اوهوی!

با توام پهلوان خل!

این توپ کهنه را کول گرفته

از این قرن به قرن دیگر می کشی که چی ؟

سوتش کن توی دهان این سیاه چاله ها و خلاص !

این چند سطر ، اشاره ای ست ضمنی به زمان و زمین و پهلوانی که این توپ (زمین) را کول گرفته ( اطلس – طبق اسطوره های یونانی ) است . به علاوه ، "پهلوان خل" می تواند اشاره به خدا یا فلک یا روزگار باشد که البته با سطر آخر (سوتش کن) ، بیشتر به مفهوم خدا می رسیم . شاعر نمی فهمد چرا هی تولد و هی مرگ . این پهلوان از به دوش کشیدن زمین خسته نیست ؟ چرا این بار را از دوش خود برنمی دارد ؟ و این جاست که یاد این رباعی از خیام می افتیم:

جامی است که عقل آفرین می زندش صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین می زندش

در ادامه ی شعر ، چنین می خوانیم :

دیدم که توی شیب افتاده ام یکهو!

مهمان دار ترش رو

شکلات پخش می کند

اتوبوس می غرد

در این سطرها سفر به شمال تصویر می شود که برای ختم پدر می روند ؛ مهمان دار بداخلاق و اتوبوسی که معلوم است خوب کار نمی کند .

سر هر پیچ یک نفر از من جدا می شود می کَند

می زند به کوه و کمر به سرم

درد می کشم (دارم)

داد می زنم!

سطر اول به نوعی ایهام دارد ؛ هم می تواند اشاره ای به عمر داشته باشد که سر هر پیچ ، کسی از شاعر جدا می شود و می میرد یا از او دل می کند و هم اشاره به پیچ های جاده و پیاده شدن مسافران. در سطر بعد با همان ترفند اختصار واژگانی ، فعل"زدن" را هم برای کوه و کمر و هم به سر زدن استفاده می کند.

کی می رسیم پس؟

گیرم که تونل

آخر این همه دراز این قدر تاریک !؟

در این سطرها ، تصویر تونلی را که از آن می گذرد ، نشان می دهد ؛ دراز و تاریک و البته در معنایی دیگر ، گذر عمر و پایان ناپیدای آن.

در بازست

دهانی که حرفش این

این

این

این خانه از زخم هم عمیق تر

( پیش می رویم )

به در خانه رسیده اند و این تصویر ورود به خانه است که به زیباترین وجهی نشان داده شده .

در زهدان مادرم دارم خون می خورم

پسرم که از من بزرگ تر

برای پدربزرگش اشک...

چای خرما صدای عبدالباسط

صبر صبرتان بدهد!

در این سطرها مجلس ختم را به توصیر می کشد . پخش چای و خرما و صدای قرآن و جمله ای که مدام برای تسلیت گفته می شود ( صبر صبرتان بدهد ) . شاعر برای مخاطب شعری اش ، فضا را به بهترین نحو شرح می دهد.

در کاسه ای به این کوچکی

دریای به این بزرگی !؟

شهرزاد سپید گیسو (مادر)

هزار و یک شب دیگر ... دارد ؟

شاعر با استفاده از داستان قدیمی هزار و یک شب و اشاره به شهرزاد قصه گو و تشبیه مادر به او ، می پرسد که آیا مادر، زندگی اش هزار و یک شب دیگر ادامه دارد یا نه ؟ و این دقیقن همان کاربرد سنت در عناصر شعر مدرن است .

یک پر لیمو به دهان برد و همین که نیم پا رفتم و برگشتم

دیدم... ای دل غافل!

قصه به این خوبی هم شاه زمان را باز نمی دارد

ادامه اگر می دهیم در ؟ بسته نمی شود

می روند و می آیند باز

میان این همه گاهی

آن که حواسش بیشتر

بی هوا می لغزد درون حفره ای مخفی

و ضجه ای که بلند می شود همه گیر

در ادامه ، شاعر هنوز در فضای قصه ی هزار و یک شب است و این که آن گونه که شهرزاد شاه را شناخته ، هیچ کس نمی تواند او را بشناسد. بعد در مورد آگاهی حرف می زند و آن که آگاهی دارد ، بیشتر آسیب می بیند.

گیر کرده بیخ گلویم

حتم دارم که حرف نیست

چیزی بیخ گلوی شاعر گیر کرده که خود می داند حرف نیست ؛ چرا که شاعران حرف و واژه را خوب می شناسند.

صدایش زدم هر چه بر صورتم چنگ

لبش وا نشد لااقل بگوید : نکن!

این چه کاری ست ؟

شاعر ( و به احتمال بیشتر ، مادر در توضیح چگونگی لحظه ی مرگ ) پدر را صدا می زند و مدام بر صورتش چنگ می کشد ، ولی از پدر صدایی نمی آید که بگوید نکن . این جا اشاره ی زیبایی دارد به باور ناپذیری مرگ .

توی آشپز خانه زن ها کار

می کنند آتشی به پا و آب می ریزند

باز هم این جا فعل "می کنند" هم برای "کار" و هم برای "آتش به پا" استفاده شده و این سطر اشاره به غذایی دارد که معمولن در مراسم ختم داده می شود.

همه سیر می شوند الا همین یکی

(زمین را می گویم)

در مراسم ختم همه با خوردن غذا سیر می شوند ، الا یکی که همین زمین است و هر چه قدر می بلعد ، باز هم جا دارد ؛ اشاره به این که همه می میرند . به قول خیام :

"از تن چو برفت جان پاک من و تو خاک دگران شود مغاک من و تو

زین پس ز برای خشت گور دگران در کالبدی کشند خاک من و تو"

در ادامه ی شعر :

منتظریم آن که از دور خیلی بیاید

فرود که آمد

بیست ساله در نی نی چشمانش اسب ها را رام

دست مرا بگیر برادر!

همه این جا به گل نشسته ایم خواهر!

برای این آمبولانس که از سردخانه راه باز کنید!

تصویر آوردن پدر توسط آمبولانس ، برای آخرین بار به خانه که یک اندیشه و رسم قدیمی ست که مرده را برای بار آخر به خانه می آورند.

به خانه خوش آمدی پدر

این ماسک چیست که بر چهره ات کشیده ای ؟

مهمان تواییم بفرما چرا نمی زنی ؟

بلند شو !

بخند !

شاعر بعد از دیدن جسد پدر ، باز هم باورش نمی شود و می گوید "ماسک" ؛ یعنی مرگ را نقابی می داند که پدر بر چهره اش کشیده است . یکی از هزاران نقابی که در زندگی بر چهره می کشیم تا خودمان را پشت آن گم کنیم .

در حیاط خانه موج می زند دریا

دیدم که دستی درآمد از آستینم کوبید بر سرم

داشتم به خلسه می رفتم

بیدار شدم به نگاهی که دخترم !

تمام این سطرها از خود بی خود شدن شاعر را بعد از دیدن جسد پدر نشان می دهد ؛ طوری که خودش هم باور نمی کند که خودش دارد این کارها را می کند . می گوید : دیدم که دستی درآمد از آستینم...

از این جا کوچ

برویم روی صحنه ای که باید همه می روند !

شاعر در ادامه ی همان نقاب بر چهره کشیدن ، از روی صحنه رفتن حرف می زند ؛ صحنه ای که همه باید روی آن حاضر شوند یک روز و این نقش را اجرا کنند . هیچ استثنایی هم ندارد .

چیز عجیبی ست آب!

این کودک بی قرار دارد این جا سرسره بازی می کند

روی این پوستی که دیگر

هیچ سرانگشتی را به جا نمی آورد نمی تواند

بوی کافور می گیرد کفن خداحافظی

چه قنداق پیچ قشنگی !

اشاره به شستن مرده و این که بچه ای با دیدن آب ، دارد بازی می کند و پوستی که دیگر لمس هیچ انگشتی را حس نمی کند و سرانجام هم کافور زدن به مرده و کفن کردن او . در این سطرها تصاویر تولد و مرگ در هم آمیخته است .

(جاده نبود چاه

می آمد با ادای رَحِم

شکلکی که پدر را برد)

همان پرسونای شخصی شاعر ، دوباره وارد شعر شده ، گزاره های شعری را توصیف/ سوال و ... می کند و اشاره به مرده که پس از مرگ و کفن شدن ، دوباره شبیه جنینی می شود که دورن رحم است ؛ به خود پیچیده و ...

این رسم قدیم است

باید برای قربانی سنگ تمام بگذاریم

حالاست که این شکم باره از عزا دلی درآورد

بیا! بگیر! بخور!

این لقمه هم گوارایت!

در این سطور ، شاعر به مرده پرستی ایرانی ها اشاره دارد و این که برای مرده سنگ تمام می گذارند و بعد اشاره می کند به زمین که این مرده را هم ببلعد و در خودش جا بدهد.

شما که در این مراسم حضور ندارید

انگشت روی همین سطر بگذارید ... الفاتحه !

شاعر ابتدا مخاطب را با توصیف فضای مجلس عزا ، در فضا قرار می دهد و این جا هم مخاطب را وارد ماجرا می کند و او را هم در این مراسم شریک می سازد ؛ با همین سطر ( انگشت روی همین سطر ... ) . این اوج هنر شاعر است که مخاطب را در تصویری و در خاطره ای شریک می کند که در آن حضور ندارد و این دقیقن همان به اشتراک گذاشتن تجربه های شخصی توسط شاعر است که یک خاطره شخصی را جمعی می کند .

کنار شمایم

زاری نکنید!

دارم دست می کشم بر سرتان نمی بینید ؟

این جا راوی عوض می شود و دیگر شاعرنیست که حرف می زند ، بلکه پدر است که حرف می زند و این همان چند راوی بودن است که در موردش قبلن هم حرف زدیم .

نه می بینند نه می شنوند ... عجبا !

همین بود پس ... ها !

پدر که مرده ، اول با خود فکر می کند که دیگران نمی شنوند و نمی بینند ، ولی بعد با واقعیت مرگ رو به رو می شود و می گوید پس همین بود . یعنی از تجربه ی خود حرف می زند ؛ مرگی که برایش اتفاق افتاده .

حالا برای هر پنج شنبه ای که از راه می رسد

دسته گلی باید

دوباره با چرخشی که در راوی پیش می آید ، خود شاعر می گوید پنج شنبه ها باید گل بر سر مزار پدر ببرند .

من تخم گیاهی هستم که توی همین باغچه (این کاغذ)

سبز نه سیاه خواهم شد ... شده ام!

این جا دوباره راوی عوض می شود و به جای این که شاعر شعر را روایت کند ، شعر خودش را روایت و اعلام می کند که از همین جا دارد شروع می شود ؛ روی همین کاغذ و از همین سطر ...

چه فایده ؟

مرغی که پرید پرید

آب! آب بیاورید !

شب دستی داشت مرا می برد

دیدم که ستاره خیلی

آن بالا از ابری که نبود

بارانی چیزی ضرب گرفته بود بر بام حلبی

سبک شده بودم خالی

برگشتم

به صدایی که همسرم !

در این جا شاعر شاید دارد خواب یا کابوسی را که می بیند ، شرح می دهد و این که با صدای همسرش بیدار می شود .

رفته بود روی دیوارها تیرها

دیدم که روزنامه هم شریک

(دوستان دم شان گرم)

در این جا اشاره ی شاعر به پرده هایی ست که روی دیوار و تیرها نصب می شود و از طرفی ، دوستان هم برای شاعر در روزنامه پیام تسلیت فرستاده اند و باز همان صدا در پرانتز وارد شعر می شود و در مورد گزاره ها نظر می دهد .

همه جمعند

کفش ها ردیف

(انا الیه راجعون)

پشت پرده زن ها حرف

(شما را به سوی خودم می خوانم)

در این جا مراسم ختم در مسجد به تصویر کشیده می شود .

حالا که راه دیگر دیگری نیست

می روم به خواب شان

(از پلی که دنیا ... می گذرند)

این جا راوی عوض می شود . پدر وارد ماجرا می شود و می گوید حالا که راهی نیست ، به خواب شان می روم و در پرانتز ، اشاره ای می رود به همان باور مذهبی قدیمی که مرگ چون پلی است بین دنیا و آخرت ، بین جهان فانی و باقی ...

فریاد

همه برمی گردند !

این جا می تواند اشاره ای باشد به دوباره زنده شدن آدم ها بر اساس همان اندیشه ی قدیمی مذهبی که همه مردگان روزی زنده خواهند شد .

می بینی ؟

واژه واژه دارم شکل می گیرم

(دارد شکل... )

شعر دوباره خودش وارد عرصه می شود و از مخاطب می پرسد که آیا نحوه ی شکل گرفتنش را می بیند ؟ واژه به واژه...

نان برایش چه فرق می کند کدام دهان؟

خیابان برایش کدام پا

کوچه داستان خودش را دنبال

سایه ولم نمی کند!

شهر شعر شلوغی ست

خواننده خیلی دارد

هر روز هم که یکی گم

کم نمی شود

در این چند سطر هم شعر دارد خودش را باز می کند و برخی تصاویر را شرح می دهد و این که بین یک شهر بزرگ و یک شعر بلند ، نوعی این همانی وجود دارد.

توی خودم پیچ

رسیده بودم جایی که پدر داشت سوار اسبم

اسب رم می کرد ... هش!

- کجای کاری یابو !؟

گاز می دهد از اگزوز ماشینش دود

دوباره شاعر وارد می شود و اشاره به ترافیک شدید و یادآوری خاطره ای دارد که در پشت ترافیک ، یاد شاعر افتاده و آن رام کردن اسب توسط پدر است و با جمله ی (کجای کاری یابو !؟) دوباره به خود می آید و گاز می دهد . با این چند سطر ، به راحتی جریان سیال ذهن در شعر وارد می شود و ما را در دو فضا قرار می دهد .

اوهوی!

با توام پرچم!

رفته ای بالا که باد را سیاه ؟

او که رفته دیگر توی آینه برنمی گردد ( می گویم !)

قبلن هم اشاره کردیم که برای مهرداد فلاح برخی اشیا اهمیت بیشتری دارند و یکی از آن ها آینه است. شاید آینه برای او تنها چیزی ست که زنده بودنش را اثبات می کند. یکی از باورهای هندوها این است که اگر یک صبح بیدار شدید و دیدید که در آینه تصویری ندارید ، یعنی مرده اید .

داریم بر عکس روزی دراز می کشیم که دیروز

از این کاغذ جز این که تا بخورد بر نمی آید

از من ؟

جز این که در این باران ... خیس !

نجنبیم اگر

هر دهانی که باز ما را

این ها را (خودتان که می دانید !)

دیدم که به هم نزدیک تر شده ایم

گرد پدر (دور کتابی) بودیم بسته

عکسی پریده از مولف بر جلدش

این جا شاعر تصویری ارایه می دهد که برای بسیاری از ما شناخته شده است . مرگ یک عزیز ، اعضای خانواده را به هم نزدیک می کند تا ساعت ها کنار هم بنشینند و ...

همه می دانند که مولف مرده ست می میرد

این جا در ادامه ی سطرهای قبل که از کتاب و عکس روی جلد کتاب و مرگ پدر حرف می زند ، به این می رسد که مولف مرده است و از طرفی ، به صورت کنایه ای به مفهوم مرگ مولف که توسط رولان بارت مطرح شد ، می پردازد ؛ این که فقط متن است که مهم است ، نه خود مولف ...

قاری داشت از روی کتابی که توی سرش می خواند:

قربان رود بروم که میل ماندن ندارد

همه دم می گیریم!

در این سطرها باز مراسم سوگواری را به تصویر می کشد و این که قاری حرف می زند و این جمله ی معروف که در اکثر مراسم تدفین ها می شنویم : "قربان رود بروم که میل ماندن ندارد" .

این 7 هزار حرف توی دلش دارد

آسمان ها بر دوش کوه ها دریاها

گرد خوان هفتم می چرخد سهراب

زخمی که پدر کاری ست!

(راست ؟ دیگر نمی توانم ! )

خصیصه ای که در اول مقاله برای شعر پست مردن برشمردیم ، در این بخش از کار دیده می شود ؛ اشاره به ادبیات کهن و اسطوره ها و افسانه ها . در این سطرها با اشاره به داستان رستم و سهراب و هفت خوان رستم و شخصی کردن این داستان ، این داستان را بر عکس می کند و به پدر کشی می رسد و این که مرگ پدر ، باعث می شود که پسر دیگر نتواند کمر راست کند...

سفره ای که سال تازه سماق و دیگر هیچ!

شاید این سطر ، اشاره به این دارد که مرگ پدر ، نزدیک سال نو اتفاق افتاده است ؛ سال نویی که تنها هفت سین آن ، سماق است و ترش !

پشت دستگاهی که خودم قوز کرده ام

دگمه هر چه فشار فشار

فاش نمی شود مونیتور

من از این مهندسی که نشانی اش گم گله دارم

پیغام را آخر چه کسی می گیرد ؟

به نوعی خدا (خالق) را مهندس کامپیوتری فرض کرده که نشانی اش گم است و به او نمی شود پیغام فرستاد و ما از این ور هر چه تلاش می کنیم با او تماسی بگیریم ، نمی توانیم .

دیدم که دراز کشیده در اتاق ( می دانستم نیست) انگار خواب

من و مادر داشتیم ...

ناگهان بلند آمد خنده کنان سر سفره لقمه ای برد به دهان

گفت چیزی نگفتنی که از آن سو

از گوشی که نداشتیم نشنیدیم افسوس !

در این سطرها انگار شعر وارد فضای سوررئال می شود . شاعر فضای گنگی را ترسیم می کند بین خواب و بیداری و این که پدر آمده است و ...

گفتم که به خواب تان می آیم!

حواس تان کو ؟

پرده ها به نسیمی کنار

از هوای آزاد بهتر هدیه ندارم

باز همان فضای سوررئال ادامه دارد و به این جا می رسد که از هوای آزاد ، هیچ چیز بهتری برای یک مرده که اسیر خاک است ، وجود ندارد و چه تصویر آزار دهنده ای ست برای آن هایی که زنده اند و در این هوای آزاد نفس می کشند و تصور می کنند روزی از آن محروم خواهند شد.

پنجره تا بیشتر باز

پرنده مثل برگی که از شاخه از آسمان کنده شد چرخی زد

نشست روی این کاغذ

می خوانَد می شنوید ؟

در این سطرها شعر دوباره به عنوان راوی ، وارد می شود و خود را روایت می کند. شعر تصویری را می نمایاند که مخاطب به راحتی می تواند با آن همراهی کند ؛ پرنده ای که می آید و می نشیند و در این شعر می خواند و شعر ، خودش ما را دعوت به شنیدن صدای پرنده می کند. در شعر هر چیزی امکان پذیر است و خواننده حتی می تواند صدای پرنده را بشنود.

به چلچلی رسیده ام

دارم از چند سو می شکنم

آینه این ها را رو نمی کند

چین به چهره نمی آرد

مرگ پدر به نوعی هشدار است برای شاعر که به 40 سالگی رسیده و درد های درونی اش به حدی ست که انگار از چند سو دارد می شکند ، ولی آینه برایش این ها مهم نیست و شکستگی های درونی را نشان نمی دهد .

( زود است!

این دست ها هنوز

جا برای کودکی دارند می توانند )

با این که شاعر به 40 سالگی رسیده ، کودک درونش بزرگ نشده و حس می کند برای شکستن زود است و دست هایش "جا برای کودکی کردن" دارند.

حالاست که از چله بیرون بزنم!

بزنم دل به هر چه روی این آب راه بروم ! (برویم ؟)

در این دو سطر ، "چله" اشاره به دو مفهوم می تواند داشته باشد : اول رسیدن به چهل سالگی و گذشتن از آن و دوم اشاره به چله نشستن برای مرگ پدر ... در سطر بعدی شاعر می گوید "روی آب راه بروم" و از خواننده می خواهد که برویم ... یعنی خواننده را با خود دعوت به راه رفتن روی آب می کند . این همان جایی ست که شاعر ، خواننده را در شعر همراه و او را بخشی از شعر خود فرض می کند.

بروم زنگ بزنم ببینم بلیت ... نیست !؟

مادر !؟

(ای دل غافل) !

دوباره بر گشت به اول شعر و این بار ، خبر مرگ مادر و تکرار جمله ی " ای دل غافل"! شاعر با این سطرهای پایانی ، اشاره به این داستان تکراری دارد و این که مرگ واقعی ترین و حقیقی ترین اتفاق جهان است .

مهرداد فلاح شاعر ، در این شعر ناخودآگاه جمعی یک قوم را به نمایش می گذارد ؛ قومی با ریشه های مذهبی که در بین آنان مرده پرستی موج می زند . یک قوم با تمام ریشه های خرافی . یک قوم وابسته به خانواده و در نهایت یک قوم پدر سالار ... تمام این خصوصیات در شعر " از در دیگر" به خوبی دیده می شود .

دوشنبه 23 دی ماه سال 1387

افسانه ی ؛ساده نویسی؛ مهرداد فلاح در گفت و گو با ایسنا 

 شعری که چهره بسیار دارد : گفت و گوی من با حسن زاده در باره ی خواندیدنی درسایت اثر

 

 

کناره گیری از هیات داوری "جایزه ی شعر نیما"               

 

 

 

 

این روزها  ما اهل شعر و هنر، دل مان را انگاری به "شوخی" خوش کرده ایم. البته این "شوخی"، همان "شوخی" میلان کوندرا نیست . آن "شوخی" یک رمان از نویسنده ای خلاق و "مرز شکن" است که وقتی می خوانیش ، لذت می بری و این یکی ، یک بازی لوس و بی نمک است که فقط به درد پر کردن صفحه ی ادبی روزنامه ها می خورد ؛ جایزه ی شعر فلان و بهمان!

 

 

 از این جور شوخی های ادبی ( نمونه ی دیگرش برگزاری انواع و اقسام "شب شعر" است که تازگی ها "ناشران معظم" هم نسبت به آن بد جوری اهتمام می ورزند!) ، عجیب رونق دارد این روزها  در کشور ما . چرایش یکی این که چون نمی شود کتاب شعر چاپ کرد ( به یمن وجود ممیزی و نبود ناشر) ، لابد این جوری "فضا" را گرم نگه می داریم!

 

 

پس اگر من بیایم و از "خوبی" ها و "بدی" های فلان یا بهمان جایزه ی شعر ، فهرستی فراهم کنم و داد سخن بدهم ، به این می ماند که آینه ای شکسته بردارم و در آن به ریش خودم بخندم .

 

 

وقتی همه جور دستی از تاریکی در می آید و بر سر شعر می کوبد ، وقتی شاعر خلاق و نوجو ، آماج همه جور تیر و تهمت است ، مضحک نیست درگیر شدن در این بازی ها ؟ جالب است که هر چه وضع بد تر می شود ، جایزه ی شعر هم بیشتر می شود! پس چاره ای نیست که بگوییم این جایزه ها ( همان شوخی ها که گفتم)، سرپوش گذاشتن روی "زخم " است؛ یک جور بزک کردن است ، دروغ است و دوز و کلک ...

 

 

من می گویم شعر به این "جایزه" ها هیچ نیازی ندارد . جایزه ای که در خلا  شکل می گیرد و پشتوانه ای در قلمرو نشر و فرهنگ ندارد ، چه نقشی می تواند بازی کند جز این حضور ِ بالماسکه ای ؟ تمام این ماجرا چیزی نیست مگر مصداق آشکار همان "هیاهو برای هیچ"!

 

 

بنابراین، با احترام به دوستان عزیزی که "جایزه ی شعر نیما" را بنیان گذاشته اند(که قرار است به زودی برگزیدگان نخستین دوره اش معرفی شوند) و مرا نیز با لطفی که دارند،به عنوان یکی از اعضای هیات داوری ( در کنار عزیزانی که به گمانم ذوق و سلیقه ی شعری بنده با اغلب آن ها متفاوت و حتا متضاد باشد) انتخاب کرده اند، کناره گیری خود را اعلام و برای نسل تازه ای که در شعر فارسی سر برآورده ، آروزی خلاقیت بیشتر می کنم.

دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387

خوانش شعر "شکار"   سروده ی مهرداد فلاح 

       

                                                                     بهمن ارجمند

"کلمات گل آلوده ی بازآمده از شکار     

پرنده ی ناشناخته ی بی نامی را

با خود به خانه آوردند

قطرات خون ریخته از گلوی شکافته

 بر سرانگشت کودکان

 

نشان به نشان

گلی روییده بود از جنس بلور

نگاه که می کردی

می شکست و از آن شکست

صدایی بر نمی خاست

رد روشن گل ها را گرفتیم و

                                   رفتیم و

ناگهان دیدیم

بر لبه ی دنیا ایستاده ایم

سرگیجه ی شیرین سقوط

پا پس کشیدیم و بازآمدیم

کودکان هلهله می کردند

و پرنده ی مرده

                    پرکشیده بود "

(از مجموعه ی"چهاردهان و یک نگاه"سروده ی "مهرداد فلاح"،تهران:نارنج1376 صص 19-18)  

 

 تا کنون مخاطبان عزیز دریافته اند که نگارنده در خوانش یک شعر امر تفسیر و تأویل را دنبال می کند. در عین این که  بر خطر خیز بودن چنین رویکردی وقوف دارد و می داند که اصرار در تفسیر و تبیین و معنا کردن شعر آن چنان معمول و متداول نیست و به  برخوردی کلاسیک و مدرسی متهم می شود  اما می توان از آن دو هدف را دنبال کرد:1-  نگارنده می خواهد درکسب لذّت  فهم  شعر با خوانندگان  همراه باشد.هرچند در خواندن این اشعار خود را نیز  به همراهی دیگران نیازمند می بیند.2- شوق گزینش مسئولانه ی واژه ها را در برخی شاعران برانگیزد.

 در این  روش  ابتدا بر اساس آن چه "هست" ِ شعر ،  بحث شروع و دنبال می شود و در پایان نکات ِ چالش برانگیز طرح می گردد تا به امر ناتمام بودن خوانش خود و شعر قرائت شده تأکید شود و حیات شعر  با پرسش  در ذهن مخاطبان تداوم یابد.بررسی شعر فوق نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود.

 به نظر می آید که شعر از سه بند تشکیل شده است. بخش اول آن این گونه آغاز می گردد:

 کلمات گل آلوده ی بازآمده از شکار

پرنده ی ناشناخته ی بی نامی را

با خود به خانه آوردند

قطرات خون ریخته از گلوی شکافته

بر سر انگشت کودکان

 همه ی واژه های به کار رفته درشعری که دارای  ساختمان است ، در شکل شناسی و معناشناسی ازاهمیت برخوردارند :کلمات گل آلوده ، شکار،پرنده ی بی نام و ناشناخته،قطرات خون ریخته از گلوی شکافته ی پرنده ی ناشناخته ،کودکان.

"گل آلود" بودن ِ کلمات، محصول تلاشی است در جهت فراچنگ آوردن "پرنده ی ناشناخته".از مجاورت ِ عمودی ِ "کلمات" به عنوان فاعل این بند در می یابیم که "پرنده ی ناشناخته" همان  مفهوم یا کسب تعریفی   است که از طریق  واژه ها(کلمات) به دست می آید.به بیانی دیگر پرنده ی ناشناخته همان دریافت فهم و معنایی از هستی است از طریق مواجهه پرمناقشه ی( شکار) شاعر با جهان. 

 

 سخت بودن تلاش برای به دست آوردن" پرنده ی ناشناخته" از طریق صفت ِ"گل آلود" قابل فهم است.در عین حال که واژه ی شکار بر امر "تفننی" بودن جست و جو اشاره دارد ، خونین بودن گلوی پرنده ی ناشناخته(تعریف ومفهومی که ازمتن دنیا نصیب ما از طریق کلمات شده است)صرف ِ  تفننی بودن مواجهه ی ما را با شناخت هستی با تردید رو به رو می سازد.هرچند وجود واژه ی "کودکان" باز بر شیطنت و تفنن این مکاشفه ی پرمجادله و پر چالش راجع می گردد.

امر شناخت شاید برای ما امری تفننی می آمد تا معنایی و تعریفی از هستی  را سامان دهیم ، اما به قول "ارنست کاسیرر"   کلمات (اسامی ) موجب مرگ اشیا هستند ؛ یعنی با  تعبیر یگانه از پدیده ها(از طریق نامگذاری شان ، از طریق تعریف واحدی  که از آنان در ذهن داریم)  اشیا تازگی شان را در مواجهات بعدی از دست می دهند و در واقع دیگر دیده نمی شوند و وجود و عدم شان برای ذهن معتاد به تعاریف پیشینی  یکسان است :

 قطرات خون ریخته از گلوی شکافته

بر سرانگشت کودکان

 

"قطرات خون ریخته از گلوی شکافته" ، محصول  مفهوم و معنای  صید شده است که از طریق کلمات شکار شده اند. این محصول  شاعر را به کجا رهنمون می شود؟:

 نشان به نشان

گلی روییده بود از جنس بلور

نگاه که می کردی

می شکست و ازآن شکست

صدایی برنمی خاست

ردِ روشن گل ها را گرفتیم و

                                 رفتیم و

.....................................

  شعر فوق  دارای ساختار و تناسب کلمات در محور عمودی و افقی است و معنایی را تا به نهایت دنبال می کند.با توجه به این تلقی  کدام واژه ها را می توان از بند دوم شعر کلیدی دانست؟به نظر نگارنده  "گُل"،"رد ِ گل ها را گرفتنِ" و "به لبه ی دنیا رسیدن" واژه ها و تعبیرات کلیدی بند دوّم شعر است.اما نسبت بین واژه های بند دوم با واژه های بند اول در چیست تا شعر به صورت نظام مند و یکپارچه در ذهن خواننده شکل گیرد؟

 در بند اوّل مدعی شدیم که آن "پرنده ی ناشناخته "ای که از طریق کلمات شکار می شود ، تعریف و معنایی است که شاعر از دنیا به دست می دهد.تعبیر و معنایی  که  از طریق کلمات، آن را  فراچنگ آورده است.بنا براین "گل ها"، ادامه حیات دگرگونه ی تعریف و تعبیر به چنگ آمده است که به مدد کلمات و واژه ها نصیب می گردد.در اساطیر ما نیز برآمدن گل را از خون  در داستان سیاوش داشته ایم.رد ِ گل ها(شکلی از ادامه حیات مفهوم به چنگ آمده) را می گیریم تا نشانه هایی باشند برای رسیدن به مقصد و مقصود.اما این مقصد و مقصود  شاعر را با چالشی دیگر رو به رو می سازد:

 ناگهان دیدیم

بر لبه ی دنیا ایستاده ایم

 گرفتن ردِ روشن گل ها ما را به لبه ی پرتگاه دنیا کشاند . نتیجه ی آن مفهوم و معنای صید شده که حاصل کشاکش (شکار) ما با خویشتن و جهان  بود  ، عملاً سقوط و پوچی و بی معنایی بوده است.چنان که شاعر در مصراع های بعد می سراید:

 سرگیجه ی شیرین سقوط

 معنا و تعریفی که شاعر از طریق کلمات (زیستن و مواجهه  با دنیای متون) شکار کرده ، نتیجه ی درخوری نداشته است .این است که شاعر چون کودکی مغبون و سرافکنده دوباره می آغازد:

 

پا پس کشیدیم و باز آمدیم

 باز آمدن و بازگشت ما به نقطه ی شروع ، هلهله ی کودکانه ای در پی دارد.کودکی، همیشه آغاز است .اما این بازگشت ،  آغاز  به شکار رفتن  دوباره است تا  از مواجهه با   متن هستی ،"پرنده ی معنا"ی دیگری شکار کند   تا وی را به لبه ی دنیا نرساند ، تا به پوچی و سقوط شیرین نینجامد.

 با کلمات ،اشیا کشته می شوند. با ارائه ی هر تعریف و تعبیری از زندگی از پس جست و جوها (شکار معناها)  شکل های دگرگون زیست را از خود دریغ می کنیم و رابطه خود را  با  متن هستی عادت زده مکرر می گردانیم.ما با تعریفی مطلق از دنیا  مواجهه ی زنده  خود را با آن می کُشیم.وقتی در می یابیم که  دریافت ما و تعریف ما  ره به مقصد و مقصد نمی برد  و همه ی آن جست و جوها بیهوده و همه آن دریافت ها عبث  بوده است،بر آن می شویم که   دوباره باید  آغازید :

 کودکان هلهله می کردند 

و پرنده ی مرده

پر کشیده بود

  با تجربه ی تردید برانگیز شاعر از آن همه تکاپوهای بی حاصل ، آن پرنده ی مرده   دوباره زنده می شود و ما کودکانه از آغاز باز باید به شکاری دیگر رویم.شکار آن معنای نامیرای هستی که هر آن ممکن است با کلمات  در  ذهن ما  دوباره شکار شوند و بمیرند ، باز مقهور و مرعوب تعبیر خود از حیات و هستی و جهان گردیم.باز به لبه ی دنیا برسیم و باز دوباره بیاغازیم.

 

 ابعاد زیبا شناسانه ی شعر

 

1- شاعر در جایی می سراید:

رد روشن گل ها را گرفتیم و

                                 رفتیم و...

شکل نوشتاری این دو مصراع به ویژه :"رفتیم" نوعی تداعی کننده ی "فرود" و "سقوط"است .یعنی فرود و سقوط و به لبه ی پرتگاه دنیا رسیدن از همان ابتدای رفتن نشان داده می شود.

 

2-شاعر در جایی می سراید : "نشان به نشان /گلی روییده بود از جنس بلور".هم چنان که می بینیم واژه ی گُل با "ی" ِ نکره- وحدت ، منفرد معرفی می شود.اما در چند مصراع بعد می خوانیم:" رد روشن گل ها را گرفتیم" این گل با وجود آن "ی" نکره- وحدت چه گونه به گل ها تبدیل می شود؟

3-تتابع اضافات مصراع اول در ترکیب "کلمات گل آلوده ی باز آمده از شکار" ذهن را متوجه کندی حرکت و طمأنینگی گام کلمات از پس گل آلودگی می سازد . عبور سنگین خواننده با این تتابع اضافات هم چون گل آلود بودن کلمات کند می گردد. کندی دریافت خواننده از متن  با کندی ارتباط متن با ذهن ما  ملازمت دارد.این بخش شعر مؤید هارمونی شکل و محتوا ست.

4-"روشن بودن" رد ِ گل ها با توجه به نتیجه ی سقوطی که از آن حاصل می شود ، طنز آلود و طعنه آمیز است.

5- شاعر در بخش از شعر می سراید:"نشان به نشان/گُلی روییده بود از جنس بلور/نگاه که می کردی /می شکست و از آن شکست/صدایی بر نمی خاست/رد روشن گل ها را گرفتیم و رفتیم و..." .به نظر نگارنده این بخش شعر از نظر ساختار دچار آشفتگی است و ساختمان شعر آسیب دیده است.از جنس "بلور" بودن گُل هر چند با فعل "شکستن" تقویت می شود اما نسبت آن با کلیت شعر معلوم نیست. با توجه به ساختار شعر می توانست این گونه باشد:

 نشان به نشان

گلی روییده بود ......

رد روشن گُل را گرفتیم و

                              رفتیم و...

توجه به این نکته ضروری است که  مصراع دوم پیشنهادی؛ یعنی ،"گلی روییده بود"به همین صورت دچار ایست و توقف است که برای تحرک آن می توان توصیفی دیگر  متناسب با کلیت شعر آورد.بنا بر همین نگارنده جای آن را خالی می گذارد.

   

6- شاعر در بخشی از شعر سروده است:"پرنده ی ناشناخته ی بی نامی را /با خود به خانه آوردند."آیا صفت "بی نام" پس از صفتِ" ناشناخته" حشو نیست؟ به دلیل کارکرد شایسته ی "تتابع اضافات" که پیش از این ذکر شد ، بدون آن که  این مشخصه  از شعر حذف شود ، می توان  صفت دیگری  را جانشین  صفت "بی نام " کرد.

7-  تصاویر موجود در شعر از تجربه ی عینی دوره ای از زندگی شاعر بازتابیده اند.اما این تصاویر عینی در جهت تجسم مفهومی ذهنی به کار گرفته می شوند و هستی قائم به خود را از دست می دهند.اغلب شاعرانی که حیات ذهنی شان بر حیات عینی شان غلبه می یابد و به نوعی دغدغه های فلسفی دارند  ، رابطه ی بی واسطه ی خود را با عین از دست داده  با عین برخوردی ابزاری دارند تا از طریق احضار عینیت ، ذهنیت را متبلور گردانند.در شعر فوق این شگرد از طریق شخصیت دادن به "کلمات" و استعاره ی "پرنده" و نماد "دره" و "کودکان" به ظهور رسیده است.تا این جا در این باره  هیچ عیب و حسنی را نمی توان بر شعر فوق منتسب کرد.اما بین زبان و نوع بیانی که شاعر برگزیده با آن چه می خواهد بگوید تناقضی است.شاعر بر آن است که بگوید:کلمات که اموری ذهنی اند ، موجب مرگ عینیت اند اما شاعر خود  در نوع بیان شاعرانه ی خویش  ،عینیت(پرنده ،گل آلود ، دره ،گُل ...) را در خدمت بیان  مفهومی ذهنی  قرار داده است.

....................................................................................................................................  

 

مهر

خوانش پر حوصله ،نکته بینانه و هوشمندانه ات را از شعر "شکار" خواندم و لذت بردم. هم پایم با تو در سفری که داشته ای در افق معنایی شعر. اشاره های فنی و زیباشناختی به جایی هم در نوشته ات به چشم می خورد که به نظرم غنیمت است در این آشفته بازار ٍ سرسری خوانی ٍ شعر ... اما یکی دو نکته پیش کشیده ای که گمانم بد نیست من نیز در جایگاه نخستین خواننده ی این شعر توضیحی بدهم. اول این که هیچ منعی ندارد اگر مولف "گلی" را که "نشان به نشان" روییده و جنسش از "بلور" است ، در گزاره ای دیگر جمع ببند. به این می ماند که بگوییم : این جا و آن جا درختی برآمده بود از جنس کاغذ. رد این درخت ها را گرفتیم و رفتیم تا... نکته ی بعد : وقتی مولف می گوید گلی از جنس بلور ، به شکلی ضمنی دارد ارزش گذاری می کند. گل که از بلور باشد ، شاید زیبا بنماید ، اما عطر و بویی ندارد. این جا با فرآورده ای مصنوع طرفیم که با اشاره ی تیز بینانه ات در باره رویکرد معنایی شعر هم خوانی دارد. دیگر ، این که "بی نام " و "ناشناخته" مترادف هم نیستند که آوردن هر دو تاشان "حشو" باشد. ممکن است پدیده ای نام داشته ،ولی ناشناخته باشد. خیلی چیز هاست که ما روی شان نام گذاشته ایم ،ولی در باره ی چیستی شان معرفت و شناختی نداریم. اما پیوند بین امور عینی و ذهنی در هنر ، بحث پر دامنه ای ست که در این مختصر نمی گنجد. فقط می شود اشاره کرد که در این شعر ، اگر اصراری بر دریافت استعاری خود نداشته باشیم ،با روایتی سور رئال رو به روییم که ارزش ٍ در خود ( درون متنی) دارد و می تواند حضور موتیف ها و عناصر مهاجری را که از دنیای واقعی به دنیای شعر کوچیده اند ، موجبیت بخشد.  

 

 

کیوان اصلاح پذیر 

 من با جرئت میگویم این شعری است شاملویی ! مهرداد متهم است به نوآوری و آوانگاردیسم . خود من هم از زمره ی شاملو دوستان متعصبم . اما کیست که نداند آوانگارد تر از شاملو که بوده است . کافی است به نیم قرن پیش برگردیم و مجلات را ورق بزنیم . مهرداد باید زیر این باران کلمات خدنگین تاب بیاورد تا شاید شعر نوین ما را از این تونل آتش روزمرگی  نجات دهد . بدیهی است سعی میکنم مهرداد را به سوی سبک مورد علاقه ام منحرف کنم .
اگر مهرداد زرنگتر از ما نبوده باشد شاید بتوانیم مچ اش را در بزنگاه های معنی بگیریم و بگوییم بفرما این هم نشانه ی فیروزی معنا بر فورم .
و اما نقد :
بی نامی پرنده ای ناشناخته است . اولا پرنده است زیرا بی نامی نشانی از عدم دارد و پرندگان از همه ی جانداران برای نشان دادن عدم بهترند زیرا در دسترس ما نیستند و هرلحظه از چشم ما غایب و پیدا میشوند .
در این جا با صنعت جان بخشی روبرو هستیم . به که شخصیت جاندارداده است مهرداد؟ به بی نامی . به عدم . این دشوارترین انتخابی است که یک شاعر انجام میدهد. اما تنها کلمات قادرند این پرنده را شکار کنند . کلمات معنی دارند و نام ها را میسازند پس ای کلمات نجات بخش از کمان دهان انسان بیرون جهید و بی نامی را نامی ببخشید . خونی که از گلوی بی نامی میریزد همان به دنیا آمدن و موجود شدن است . موجودیتی که از مرگ میزاید . و گلو چه زیباست که محل زایش کلمات گلوست و کلماتی که گلوی بی نامی را می خراشند تا زاده شوند که زادن همواره خونین است .
تا همین جای شعر کافیست که بگویم معنی سلطان کلمات است و مهرداد قابله ی قابلی است . و دوباره تاکید میکنم این میراث شاملوست که از قلم مهرداد فلاح جاری است . 

چون در حال واقعه قرار گرفته ام بدون رخصت نقد را ادامه میدهم .                           از قطرات خون چکیده چه میروید ؟ گل . چرا گل ؟ گل همان گلو است . وقتی خون سیاوش به گل تبدیل میشود استحاله ای در عینیت رخ میدهد . و در شعر استحاله ی کلمات است که گلو را گل می کند . گل پیش از هرچیز  از جنس کلمات  هستی یافته است  و این حدس ناقد را به یقین بدل میکند . کلمات بدون گلو طنین و صدایی ندارند . باید هم از شکستنشان صدایی برنخیزد . چرا بلور ؟ بلور همه ی رنگ های زمین و آسمان را در حافظه ی خود ذخیره کرده است . و این خصلت  با ویژگی کلمات یکی  است. جز کلمه هیچ راهی برای درک رنگ ها و پیچیدگی های جهان نیست . کلمات رنگین کمانی هستند که وقتی شفاف اند دیده نمیشوند اما همین که باران ذهن ناخودآگاه شاعر بر آن میبارد ، پدیدار میشوند . شاعر از کلمه ای به کلمه ی دیگر میرسد ، از رنگی به رنگی ، از عطری به عطری   و این یک سیر بی نهایت است . سرانجام بی نهایت  سرگیجه است لابد،  که سرگیجه وقتی رخ میدهد که سر( ذهن ) پردازش معنی ها  را برنتابد . لبه ی دنیا خطرناکترین جا برای ایستادن شاعری است که  در فوران نام ها سرگیجک گرفته است . شاعر بازمیگردد . از سفری که با نامیدن عدم آغاز شده است و  دوباره به آن بی نام  نامیده بازمیگردد . اما مگر نه این که کلمات از گلوی بریده ی بی نامی گریخته بودند پس  عدم به عدم پر کشیده  است .
اما  کودکان از کجا پیدا شده اند ؟ هرجا که ما بزرگترهای منطق – بند عاجز شویم از توضیح و توجیه ،  کودکان با فریادهای شادمانه و منطق طبیعی خویش به کمک می آیند و ما را از لبه ی دنیا و سرگیجه ی منطق رهایی میبخشند .
عجب سفری بود شعر مهرداد ( که در این شعر با او چنان اخت شدم که نام کوچکش زیباتر است ) و چه کیفی داشت سیر من در این آفاق کلمات . که در ابتدا کلمه بود و در انتها نیز .

  

فواد گودرزی 

اولا هم از شعری که خواندم و خوانده بودم لذت بردم و هم از حاصل تلاش آقای ارجمند که به قول شما خیلی با حوصله و نکته بینانه شعر را دیده بودند و فکر می کنم در این شرایط همین خوانش هاهم غنیمتی محسوب می شوند حالا چه آنور آب مد باشد چه نباشد .
اما به طور کلی فکر می کنم شعر را باید در بستر زمان خودش دید البته این را می گویم چون آقای ارجمند اصرار بر خوانش معنا محور این شعر دارند و در واقع بحث تفسیر مطرح است نه یک تاویل مدرن که خودشان هم برآن تاکید دارند و به خودی خود هیچ اشکالی ندارد اما چنین تفسیری بدون نگرش فرامتنی و توجه به زمینه های تاریخی عقیم می ماند . باید توجه داشته باشیم که نسبت شعر با معنا، روایت ، زبان و سایر مولفه های آن  در دوره های مختلف متفاوت است و به خصوص در دهه های اخیر سرعت این تحولات بیشتر هم شده است .
بنابراین شاید آنچه واجب تر از پرداختن به برخی رمز گشایی ها و در واقع پیگیری داستان شعر به نظر می آید پرداختن به سوالاتی از این قبیل است که مثلا آیا این همه تعهد به یک روایت ساده و خطی حتی برای ۱۰ سال پیش هم کمی برخورد محافظه کارانه محسوب نمی شود ؟ ویا اینکه جناب فلاح چقدر با این زبان ساده و بی آلایش به روح شعر ایران در دهه ۷۰ نزدیک شده اند و درک کرده اند که دوره دوره ی حرفهای قلمبه سلمبه ! نیست آنهم برای جامعه ای که ذهنش از سالها شعار و منبر و تکبیر خسته و فرسوده شده است
اجازه بدهید حرف آخر را بدون سوال مطرح کنم . فکر می کنم این شعر هرچقدر در روایت خود به پایان رسیده باشد در زبان خود هنوز در شعر ایران ادامه دارد.

  

   

 سهراب طاووسی

 ۱. چند سالیست چیزی در ادبیات ایران باب شده است به نام *خوانش شعر*. این سبک از نوشتار که در ادبیات هیج جای دنیا سابقه ای ندارد اولین بار توسط آقای ع.پاشایی بر روی اشعار شاملو صورت گرفت وبه دلیل نبود فضای کافی نقد--یا نقد کافی--تبدیل به وسیله ای شد برای تمجید شاعر. در ادبیات دنیا یا نقد شعر وجود دارد که حسابش یکسره جداست یا ساده کردن ادبیات کلاسیک که آن هم مقوله دیگریست و نظر ساده کننده هیچ دخالتی در نوشته ندارد.
۲. شعر شما یک شعر خوب است. ابتدائی ترین --ومهمترین-- دلیل این که به خاننده لذت می دهد.از نظر من زیباترین نکته رعایت دقیق مراحل و نکات *شکار* است:تعقیب(نشان به نشان)،به دقت نگریستن(نگاه که می کردی/می شکست)،رد گرفتن،و شکار(یعنی موجود شکار شده).اما این موجود شکار شده چیست؟یک پرنده ناشناخته سربریده --که تلمیحی به ماجرای کربلا دارد--که پرکشیدن پایانی اش آدم را یاد زنده یاد شکیبائی در آخرین صحنه هامون می اندازد که من بعد از چندین بار دیدن هنوز نمی دانم نفس آخر نفس مرگ بود یا زندگی؟اگر از دیدگاه نمادین به شعر نگاه کنیم با توجه به استانزای قبل که رد پرنده را باید از گلهای بلورین گرفت پرنده احتمالن باید نماد صلح،آزادی و مفاهیمی از این دست باشد.و اما شکار؟آیا شکار همان پرنده است یا خود شاعر است که در پی شکار پرنده ؟یا شاید...فرم ظاهری شعر هم مسئله شکار را تداعی می کند.
شعر آغاز و پایان دلنشینی دارد، اما بعضی واژه ها مثل نشان به نشان،پا پس کشیدیم چندان به دل نمی چسبند.
حرف درباره شعر شما بسیار است. من منتظر بقیه آثار شما می مانم و در اولین گام کتاب شما را می خرم. موفق باشید.

 

  رامین چمن 

 به نظر من یک منتقد شعری در  ابتدا  باید خلاقیت شعر را از  جنبه ی محتوا ی اش ...شکل اش ..هم از نظر شاعر ش ..از نظر خواننده ی شعر ..هم از لحاظ زبان خود شاعر و هم از نظر مقدورات و ظرفیت های آت زبان که حاصل اش ارتباط موفق با خواننده است  را  دقیقن باید مد نظر بگیرد که بداند خود منتقد از چه جوهر اولیه ای  در جهت نقد و بررسی شعر بر خوردار است.
با یک شعر و چند شعر هم نمی توان به تمامی ی آنچه شاعرش چه از جهت تکنیک و چه از جهات دیگری که هنوز پنهانی خاصی دارد رسید حتا با یک کتاب هم که شاعر به جمع آوری شعرش به نوعی  تلاش می کند باز شناخت شاعر آن گونه که مد نظر من ست ممکن نیست ..مگر آن که باچند و چندین  کتاب شعر  به شناخت اش به نوعی  شفاف تر  می توان دسترسی پیدا کرد.باز هم به نظر من  شاعر بی که امیدی بی اساس و بی پایه در دل خودش و مردم راه دهد را نباید پذیرفت وظیفه ی یک شاعر متعهد و مسول نشان دادن اوضاع و احوال اجتماع اش می باشد که بد را بد و خوب را خوب به شعر بکشد و از هر گونه پندارهای مبهم دور بماند.
  به شهر مهرداد فلاح که می رسم سوای این که بخواهم شعرش را تعریف کنم .زبان شعرش به انسان و اشیاء و طبیعت نزدیک است و شاعر این توانائی را یافته که برای رسم هر روایت از چشم اندازش بی که دلیل و مدرکی به چیند خود آن پدیده ها را به روانی خاص پبش چشم و ذهن مخاطب  ببرد .در شعرش بازیگوشی جائی ندارد .ذهنیت ها و عینیت ها را می توان یافت و خواننده ی راستین شعر ش دچار گیجی و گنگی نمی شود و در واقع خردمندی را می توان دید که لب دریا ست و از دریا تصویر کج و معوجی نشان که نمی دهد به کویری هم مخاطب را نمی برد که به نام دریا اغفال اش کند.برای شناخت  مهرداد  فلاح  باید و بایست بیشتر شعرش را  بخوانم و بخوانیم  .چرا که بین سنگ و ستاره ی شاعر هنوز کهکشانی فاصله وجود دارد.

 

 

نسترن مکارمی 

این شعر بیشتر شبیه نمایشنامه ای بود پر از تصاویر بدیع ...انیمیشنی شهودی در فضایی پر از بازی مه ونور و درخشش ...اخرین سطر ها یاداور جملاتی بود که در بارهستی درباره ی میل به سقوط میل به خود کشی در ضمیر ناخوداگاه ادم نوشته بود ...ماهم ادمیم دل داریم مگرنه؟ 

 

سایه

 در خصوص بند دوم ، بنظر من ارتباط زنجیره ای کم نقصی با بند اول وجود دارد: اینکه از قطرات ریخته شده خون از گلو، گلهایی میروید که طبیعت انها شکسته شدن است از شدت نازکی و آسیب پذیری، و از آنجا که ذاتا خاصیت کلامی دارند و شکست صدا در گلو، امری رایج است، آنها در همان وضعیت جدید همچنان شکنندگی خود را حفظ میکنند تا به قانون خلقت وفادار باقی بمانند تنها تفاوت در اینست که دیگر نمیتوانند صوت ایجاد کنند و این دردناکی نهفته این شکست را تداعی میکند . اما این رنج نتیجه ای مثبت درپی دارد و آن روشنی راه است، هرچند مقطعی .
کودک ، میتواند مفهوم فلسفی انسان سرگشته و خام و نادان به رموز هستی را بیان کند که همیشه باید بیاموزد علاوه بر اینکه معصومیت نهفته در نهاد او تنها امید رهایی ای است که همیشه بدنبالش بوده .

 

 

یکدیگری

 خوانش آقای ارجمند از اثر شما خوانشی مستدل و تا حدودی کامل و بدور از توهم و خیال پردازی است آنچه از شیب روایی اثر بر می آید پرداختن به مفهومی بزرگ با دغدغه های ناپیدایش مشهود می باشد که مولف با نگاهی دیگر و عناصری آشنا آنچه خود می پندارد رابه ذهن مخاطب عرضه می کند و همان ناشناختگی های مضمون امکان تاویل و همذات پنداری را برای مخاطب باز گذاشته است. اما همانطور که آقای ارجمند اشاره کرده اند وجود تتابع اضافات و ترکیبات ، نفس خواننده را گاهن تنگ می کند و یکی دیگر از دلایلش شاید نحوه ی اتصال فضاهای اثر به یکدیگر می باشد که باعث تند شدن شیب روایی گردیده (نشان به نشان،ناگهان دیدیم). نکته ی قابل توجه دیگر بطور خلاصه اینکه هرچه قابلیت های معنایی در اثربه وجود آمده قابلیت های زبانی کاهش  یافته ، به نظر تجربه ی شاعر در پایان بندی با ایجاد ضربه اثر را از تند تر شدن روایت و به مهلکه افتادن نجات داده است .

 

 شبنم شیروانی

کلمات گل آلود ، چکمه های بازگشته از شکار را برایم تداعی می کند.
که شاعر در شکاری مکاشفه آغاز می کند پرنده ای گلو شکافته خونینی را با خویش به خانه اشعارش  می آورد
اما از ردیابی سرنخ های خون ریخته، به دشت گلهای بلورین می رسد و با سماجتی کودکانه به لبه پرتگاه دنیا سر می خورد
و سرگیجه ی شیرین سقوط را می چشد به خود که  می آید پا پس می کشد و باز می گردد هلهله ها نفیر مرگ پرنده است اما
فلاح پرنده که مردنیست، پرواز به خاطر سپردنیست و نتیجه شکار هر چه باشد گرچه بیرحم و بی رنگ و بو چون گلهای بلورین که حباب  وار شکستنشان هم بی صداست. من ِ شاعر ِ تازه کار  را خوش می آید  فرایند این شکار  که  تفننیست. پس همان یک  لحظه سرگیجه ی شیرین ِ سقوط برای حظ کردنم از این مکاشفه کافیست.
- بگویمت ها !!من شعر ترا تحریف نکرده ام ، نقد نیز
اما حسم را از خوانش وقایع پس از شکار  ِکلمات تو بیان کردم .

 

 

مازیار عارفانی

خواندم... تا حدودی موافقم... انجایی که متن خوانش می شود. زیرا نقد خوب، تا انجا که توان دارد شعر را بالا می کشد و بعد چیزهایی که مانع بالا کشیدن متن می شود را پیشنهاد می دهد که حذف شود یا اصلاح... این را در این نقد دیدم. کار نقد هم این است که در واقع خودش را بالا بکشد و متن را دست اویز کند... یکجوری یک تیر و دو نشان است. هم خودش را به رخ می کشد و هم متن را بالا می برد. نقد خوب هیچوقت بد نمی بیند. چون می خواهد خوبی های خودش را نشان دهد و مولفه هایی را که شناخته است. نقد خوب از مولفه های خودش دفاع می کند و ما به اشتباه فکر می کنیم دارد از شعر دفاع می کند. البته این درست است که هر چه متن بهتر باشد دست منتقد هم باز تر است ، اما نباید منتقد نقش زایایی خودش را هم فراموش کند و فقط غرغر بزند.نقد با راهنمایی و غلط گیری و ادیت و تعریف و تمجید و اینها فرق دارد. در نقد منطق حاکم است. منطقی با این معیار که متن ها را می شود بعد از عمل ارائه متن ، قوی تر نمود. و برای ان المان هایی که مزاحم مسلط شدن و رهیافت منتقد به سوی دلخواه می شود، پیشنهاد بازنگری را صادر نمود...همه اینها را گفتم که بگویم نقد خوبی بود...تا حدودی موافقم...  چیزی که اول هم گفته بودم و البته اینها درباره شعر صادق است!

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387

 

 خواندیدنی ها در گوگل

http://video.google.fr/videoplay?docid=7888359126186744728

کتاب الکترونیکی بریم هواخوری  در نشر پاریس منتشر شد:

http://www.poetrymag.ws/docs/mehrdad_fallah/berim_havakhori.htm

 

 

فصلی دیگر

 

 

امیر قاضی پور

 

 

با نگاهی به شعرهای چند صداییِ مهرداد فلاح



نمونه ی اول:

حالا که این گوشی دستِ من افتاده است
بگذار خودم را معرفی کنم
من...


حق داری!
پنجره ای که دستِ تو را باز کرد تاریک است
گنجشک ها بى جهت به شیشه مى کوبند


دلم گرفته است
آینه ای دارم که از آن رو برمى گردانند...مى شنوی؟
توی خط افتاده اند
دارند جار مى کشند جار
گوشی را مى گذارم

در آغازِ شعر شخصیّتِ اول که مشخّص نیست کیست، شروع به حرف زدن مى کند و کلامش توسطِ شخصِ دوم که در آن طرفِ سیمِ تلفن است ، قطع مى شود. از این جای شعر شخصیّتِ دوم است که از زبانِ شخصیّتِ اول شروع به حرف زدن مى کند و این مکالمه ادامه می یابد تا سطرِ دهمِ شعر که در سطرِ یازدهم(آخرین سطرِ شعر)، شخصِ اول با حضورِ دوباره ی خود، آخرین حضورش را نیز رقم مى زند و مکالمه به پایان مى رسد.
در این شعر، دو صدا در متنِ شعر با ظرافتِ تمام و به دور از هرگونه تصنع ، شنیده مى شود.

نمونه ی دوم:

دارد مى ترکد
بگذارید شلیک کند...گُل!
بگویید وُ
بشنوید

دارد زنگ مى زند
گوش تیز کنید!
شنیدن
روزنامه ای ست که اجازه نمى خواهد

در این شعر با استفاده از کلمه ی دو پهلوی "گُل" ، در عینِ معنای متفاوت، سطرهای شعر را از هم جدا مى کند.
سطرِ قبل و سطرِ بعد و کلمه ی "گُل" ، دو معنیِ مختلف را در شعر منعکس مى کند.
به علاوه ، نیاوردنِ فعل ها و یا ادامه ندادنِ سطرها همراه با ایجاز و سپیدخوانی برخی سطرها ، امکانِ شعرِ "چند صدایی" را دو چندان نشان داده  و کارِ عمده ی شاعر، استفاده از کلمه ی دو پهلوی "گُل" با همراهیِ"سپیدخوانی" و "حذفِ افعال" است.


نمونه ی سوم:
 مى خواهم بروم بالا ... بالاتر

بلند
پلکانی که انتهای آن
در مِه گم شده است

چه کوچکند ... چه دور!
هی ... این جا ایستاده ایم که چه !؟


بر مى گردند
یک بشقابِ اضافی بر سفره
هیچ کس نمى داند چرا

"سه نوع خطِ نوشتاری" هم گام با شنیده شدنِ "سه نوع صدای حاکم بر شعر" ، به سمتِ از بین رفتنِ "من" راوی مطلق  پیش رفته است.
گویا در این جا دوربینی کار گذاشته شده است و از گفت و گوی دو نفر فیلم گرفته مى شود. در واقع شعر نوعی جریانِ سیّال حاصل از گفت و گوی دو نفره است که مدام بالا و پایین مى شود خطوطِ نوشتاری و صداها در شعر، به خوبی در جهتِ ثبتِ یک شعرِ "چند صدایی" گام برداشته اند.
از میان رفتنِ "منِ راوی"، سبب شده است شعر در حالِ حرکت و نوسان، به عینه نشان داده شود.

پى نوشت:
۱) سه شعرِ انتخاب شده ی این مقاله، از کتابِ "دارم دوباره کلاغ مى شوم؛ استخراج شده است.
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

همه کار های جهان را در است

مگر مرگ کان از در ِ دیگر است     فردوسی

                                          

                                                                                                                                                                                     گرگ و میش است

می نشینیم روی باران تاب می خوریم

( ای دل غافل ! )

  سیم ها کلاغ ... چی ؟                                                                                                              

پدر هم مگر تمام می شود ؟ الو ؟

( جاده نبود خودرو

رفت تا ته دره

افتادم به روز بعدی      پرت ! )

 

باید زنگ بزنم ببینم بلیت هست

شما را هم رزو کرده ایم

نگران ؟   اصلن !

همه می روند     دیر یا زود   ( کجا ؟ )

 

او نیست توی آینه من ایستاده ام     یعنی چه ؟

آرام باش پسرم ... سیاه ؟

توی بغچه هامان همیشه پیدا ... بریم  ؟

 

برف دارد برای خودش می بارد

دارم برای خودم

 

اوهوی !

با توام پهلوان خُل !

این توپ کهنه را کول گرفته

از این قرن به قرن ِ دیگر می کشی که چی ؟

سوتش کن  توی دهان ِ این سیاه چاله ها وُ خلاص !

 

دیدم که توی شیب افتاده ام    یکهو !

مهمان دار ِ ترش رو

شکلات پخش می کند

اتوبوس می غرّد

 

سر ِ هر پیچ یک نفر از من جدا می شود   می کنَد

می زند به کوه وُ کمر     به سرم                                          

درد می کشم ( دارم )

داد می زنم !

 

کی می رسیم پس ؟

گیرم که تونل

آخر این همه دراز     این قدر تاریک !؟

 

در باز ست

دهانی که حرفش این

                        این

                        این

                        این خانه از زخم هم عمیق تر

                                      ( پیش می رویم  )

 

در زهدان ِ مادرم دارم خون می خورم

پسرم که از من بزرگ تر

برای پدربزرگش اشک ...

 

چای   خرما     صدای عبدالباسط

صبر    صبرتان بدهد !

 

در کاسه ای به این کوچکی

دریای به این بزرگی !؟

شهرزاد ِ سپید گیسو ( مادر )

هزار وُ یک شب ِ دیگر ... دارد ؟

 

یک پَر ِ لیمو به دهان بُرد وُ همین که نیم پا رفتم وُ برگشتم

دیدم ... ای دل غافل !

 

قصه به این خوبی هم شاه زمان را باز نمی دارد

ادامه اگر می دهیم      در ؟        بسته نمی شود

می روند وُ می آیند باز

میان این همه گاهی

آن که حواسش بیشتر

بی هوا می لغزد درون حفره ای مخفی

و ضجه ای که بلند      می شود همه گیر                               

 

گیر کرده بیخ گلویم

حتم دارم که حرف نیست

 

صدایش زدم هر چه بر صورتم چنگ

لبش وانشد لااقل بگوید : نکن !

این چه کاری ست ؟

 

توی آشپزخانه زن ها کار

می کنند آتشی به پا وُ آب می ریزند

 

همه سیر می شوند اِلا همین یکی

( زمین را می گویم )

 

منتظریم آن که از دور   خیلی     بیاید

 

فرود که آمد

بیست ساله در نی نی چشمانش اسب ها را رام

دست مرا بگیر برادر !

همه این جا به گل نشسته ایم  خواهر  !

 

برای این آمبولانس که از سردخانه       راه باز کنید!

 

به خانه خوش آمدی پدر

این ماسک چیست که بر چهره ات کشیده ای ؟

مهمان توییم   بفرما  چرا نمی زنی ؟

بلند شو !

بخند !

 

در حیاط خانه موج می زند دریا

دیدم که دستی درآمد از آستینم     کوبید بر سرم

داشتم به خلسه می رفتم

بیدارشدم    به نگاهی که دخترم  !

 

از این جا کوچ

برویم روی صحنه ای که باید        همه می روند !                  

 

چیز عجیبی ست آب !

این کودک ِ بی قرار دارد این جا سرسره بازی می کند

روی این پوستی که دیگر

هیچ سرانگشتی را به جا نمی آورد     نمی تواند

 

بوی کافور می گیرد کفن      خداحافظی

 

چه قنداق پیچ ِ قشنگی !

 

( جاده نبود چاه

می آمد با ادای رَحِم

شکلکی که پدر را برد )

 

این رسم ِ قدیم است

باید برای قربانی سنگ تمام بگذاریم

حالاست که این شکم باره از عزا دلی درآورد

بیا ! بگیر ! بخور !

این لقمه هم گوارایت !

 

شما که در این مراسم حضور ندارید

انگشت روی همین سطر بگذارید ... الفاتحه !

 

این شاخه را بهار دوباره آیا صدا می زند ؟   ( کی ؟ )

 

کنار شمایم

زاری    نکنید  !

دارم دست    می کشم بر سرتان     نمی بینید ؟

 

نه می بینند نه می شنوند  ... عجبا !

همین بود پس ... ها !

 

حالا برای هر پنج شنبه ای که از راه می رسد

دسته گلی باید

 

من تخم گیاهی هستم که توی همین باغچه (  این کاغذ  )           

سبز نه سیاه خواهم شد ... شده ام !

 

چه فایده ؟

مرغی که پرید    پرید

 

آب ! آب بیاورید  !

 

شب دستی داشت      مرا می بُرد

دیدم که ستاره خیلی

آن بالا از ابری که نبود

بارانی چیزی ضرب گرفته بود بر بام ِ حلبی

سبک شده بودم     خالی

 

برگشتم

به صدایی که همسرم !

 

رفته بود روی دیوارها     تیرها

دیدم که روزنامه هم شریک

(دوستان دَم شان گرم )

 

همه جمعند

کفش ها ردیف

( اِنّا الیه راجعون  )

پشت پرده زن ها حرف

( شما را به سوی خودم می خوانم )

 

حالا که راه ِ دیگر     دیگری نیست

می روم به خواب شان

 

( از پلی که دنیا ... می گذرند )

 

فریاد !

همه بر می گردند

 

می بینی؟                                                                      

واژه واژه دارم شکل می گیرم

( دارد شکل ... )

 

نان برایش چه فرق می کند کدام دهان

خیابان برایش کدام پا ؟

کوچه داستان خودش را دنبال

 

سایه ولم نمی کند !

 

شهر شعر ِ شلوغی ست

خواننده خیلی دارد

هر روز هم که یکی گمُ

کم نمی شود

 

توی خودم پیچ

رسیده بودم جایی که پدر داشت سوار اسبم

اسب رم می کرد ... هُش !

کجای کاری یابو !؟

 

گاز می دهد از اگزوز ِ ماشینش دود

 

اوهوی !

با توام پرچم !

رفته ای بالا که باد را سیاه  ؟

 

او که رفته دیگر توی آینه بر نمی گردد   ( می گم ! )

 

داریم برعکس روزی دراز می کشیم که دیروز

از این کاغذ هم جز این که تا بخورد بر نمی آید

از من ؟

جز این که در این باران ... خیس !

 

نجیبم اگر

هر دهانی که باز   ما را

این ها  را ( خودتان که می  دانید ! )                                   

 

دیدم که به هم نزدیک تر شده ایم

 

گرد پدر ( دور کتابی ) بودیم   بسته

عکسی پریده از مؤلف بر جلدش

 

همه می دانند که مؤلف مرده ست   می میرد

 

قاری داشت از روی کتابی که توی سرش می خواند :

قربان ِ رود بروم که میل ماندن ندارد

 

همه دم می گیریم !

 

این 7 هزار حرف توی دلش دارد

آسمان ها بر دوش    کوه ها    دریاها

 

گرد خوان هفتم می چرخد سهراب

زخمی که پدر   کاری ست !

( راست ؟   دیگر نمی توانم  )

 

سفره ای که سال ِ تازه    سُماق وُ دیگر هیچ  !

پشت دستگاهی که خودم   قوز کرده ام

دگمه هرچه فشار  فشار

فاش نمی شود  مونیتور

 

من از این مهندسی که نشانی اش گمُ   گِله دارم

پیغام را آخر چه کسی می گیرد ؟

 

دیدم که دراز کشیده در اتاق ( می دانستم نیست ) انگار خواب

من وُ مادر داشتیم ...

ناگهان بلند  آمد خنده کنان سر ِسفره   لقمه ای برد به دهان

گفت چیزی نگفتنی که از آن سو

از گوشی که نداشتیم   نشنیدیم افسوس !

 

گفتم که به خواب تان می آیم !

حواس تان کو ؟

پرده ها به نسیمی کنار                                                      

از هوای آزاد بهتر هدیه ندارم

 

پنجره تا بیشتر باز

پرنده مثل برگی که از شاخه     از آسمان کنده شد      چرخی زد

نشست روی این کاغذ

 

می خوانَد    می شنوید ؟

 

به چلچلی رسیده ام

دارم ازچند سو می شکنم

آینه این ها را رو نمی کند

چین به چهره نمی آرد

 

( زود است !

این دست ها هنوز

جا برای کودکی دارند     می توانند )

 

حالاست که از چله بیرون بزنم !

بزنم دل به هرچه     روی این آب راه بروم ( بریم ؟ )

 

بروم زنگ بزنم ببینم بلیت ... نیست !؟

مادر !؟

( ای دل غافل ! )

 

.........................................................................

 

محبوبه موسوی

به احترام این شعر بلند لطفن همه دقایقی سکوت کنید وبعد ...
به احترام شاعر از جای برمی خیزیم .
شعری که تازه است .شعری که جان دارد ودر ما نفس می کشد .شعری که زندگی خودش را دارد وآن قدر این زندگی بکرست وزلال که نمی شود مثل بچه ها با خواندنش مانع ریزش بی دلیل اشک ها شد .شعری که زندگی نیست؛ مطلق مرگ است با زبان خودش .

 

بیژن باران

معمولا نقد با ارجاعات متنی شعر یا آثار دیگران همراه است.  ولی در اینجا تنها رئوس مطالب در مورد این شعر دیجیتال بسیار موفق مطرح میشوند. این شعر مقدار معتنابهی مواد لازم جهانی بودن یعنی داشتن مصالح بومی، صداقت، نوآوری، ارجاعات جهانی، تکنیک امروزی را دربر دارد؛ ولی لحن مطایبه دار شخصیت شاعر آنرا اسفنجی کرده است.  شخصیت و روحیه را نمیتوان تغییر داد؛ تا آخر عمر با انسان همراه است؛ بمثابه متغییر نامریی در شهرت شاعر سهم بالا را ورای آموزش و استعداد دارد.  
 
نخست گزینه گویی/ سنگ قبر نوشته/ epitaph این شعر چند صدایی با کلاژهای روایتی، تصویری، بصری در مفصلهای شعر طنین دارد: {همه کار های جهان را در است./ مگر مرگ، کان در ِ دیگر است. – فردوسی} .

آرایه های بصری: تلفیق رنگها، قلمها، اندازه ها.  تقطیع پلگانی، مفصل بندیهای نامطمئن/ fuzzy  ، عدم رعایت نقطه گذاری بجز علامات تعجب، پرسش، کمانه / پرانتز باز /بسته، تیره،.. فاصله گذاری افقی در سطر و عمودی در مفصل.  کارگیری الوان قلمهای ریز و میانه. تقطیع عمدی در وسط جمله برای پارگی اندیشه.
              
آرایه های تکنیکی/شیوه: تداعی کلمه ای association برای جهش از یک سطر /اندیشه /ایده /ابژه به سطر دیگر.  شتاب روایت با تازگی تصویر، محاوره {تک گویی /باخود حرف زدن/ مونولوگ، گفتا-گفتم/  دیالوگ}.  ارجاعات بیرونی متنی { عیسی روی آب، شهرزاد، شکسپیر Shakespeare
As You Like It 2/7 - All the world's a stage, And all the men and women merely players: They have their ...}.
تم مرکزی مرگ، منقول در پیشانی شعر، در مفصلها می دود.
{همه سیر می شوند اِلا همین یکی/ ( زمین را می گویم )}
تغییر جای صفت و موصوف برای دراماتیزه کردن. تلفیق جریان سیال ذهنی با تاثیرگیری از محسوسات بیرون از تن.  تلفیق روایت، محاوره (گفتم /گفتی)، آمرانه (ببین/ بگوش/ بخند).  کاربرد مصالح فکری /لغوی بومی (میراث پربهای نیما /یوش که سهراب /کاشان، فروغ /تهران، اخوان /مشهد، شاملو /تهران با درخشندگی بکار بستند.).  امتداد نسلی از پدر بزرگ تا "من" تا کودک با لحن مطایبه و پرصداقت.  تعلیق جمله با غیبت فعل.  کاربرد واژه های امروزی بدون معیار سرگی.  از نگینه های شعر: {قربان ِ رود بروم که میل ماندن ندارد}
تناوب/چرخش راوی.  کتیبه فردوسی سوم شخص مفرد.  مفصل اول نیز اول شخص جمع. بعدسوم شخص مفرد...

 

 آرش قربانی

این شعر خاطره ای ست برای تو و یادمانی از شعر برای من. امیدوارم این شعر درست و دقیق خوانده شود چرا که شعر مهمی است . شعر در فرمی پیچیده خود را نشان می دهد . از آن فرم های بسته که روابط اجزا و کل روابطی ارگانیک است و نه مکانیکی . بارها گفته ام که شعر تو مرا به یاد نیمایی متاخر می اندازد . وفاداری تو به ساخت و شکل اثر وجه ممیزه ی شعر تو با خیلی ها ی دیگر بوده است . چه بسا همین مسئله است که خواندن شعرهای تو  را برای خواننده ی عادی سخت تر می کند و در عین حال لذت خوانش های مجدد را برای خواننده ی حرفه ای چند برابر . شعر از تمهیدات شعر روایی بهره می برد اما مدام گره های روایت را در خرده روایت ها و خوشه شعرهای کوچک درون شعر حل می کند . در هم تنیدگی محتوایی ، لحن های متعدد شعر  و استفاده ی دقیق از فیزیک نوشتار به چند بعدی شدن متن افزوده است .

 

ابوالفضل حسنی

این شعر و چند شعر دیگه که سر جمع می شود: تا انجا که حافظه ام یاری می کند هشت نه تا شعر که اولین ان به نظر من ؛مرغ امین ؛ نیمامی تواند باشد از جمله شعر های بلندیست که در این شصت هفتاد ساله ی شعر فارسی افریده شده اند و باز معتقدم که هر کس که کار-شعر می کند باید وحتمن بار ها انقدر با این متنها کنجار برود تا چیزی تحت عنوان فرم و ساخت برایش به اثبات درونی برسد رسیدنی که ریشه در یافتن از لابلای شعر فارسی دارد و این یافتن است که راه را برای اینده ی شعر  فارسی باز می کند و ان را از تنهایی فعلی در می اورد.

 

علی

...دیدم که دراز کشیده در اتاق ( می دانستم نیست ) انگار خواب

من وُ مادر داشتیم ...

ناگهان بلند  آمد خنده کنان سر ِسفره   لقمه ای برد به دهان

گفت چیزی نگفتنی که از آن سو

از گوشی که نداشتیم   نشنیدیم افسوس !
...
همیشه دنبال این بودم که این شعر را دوباره بخوانم .فکر می کنم چند سال قبل در یک مجله ای چاپ شده بود . آره ؟
به نظر من این شعر اتفاق مهمی در شعر این روزگار ماست و نقطه ی اوجی در کارنامه ی تو ... از هوای آزاد بهتر هدیه ندارم. 

اصلن هیچ کس

همیشه مشتاق دیدن این تیپ کارات بودم
این رو خودت میدونی که کلاغ همیشه حرفای تازه و مهیجی داره
باید باور کنیم همیشه اولین ها هستند که ممتازند و مابقی شخصیتی متاثر از بود و نبود ها هستند که رنگ جسارت ندارند و همیشه تعریفی هستند در یک قالب که اولین ها فرض اش رو پیشنهاد کردند
شاید چیزی که در وهله اول باعث میشه کسی بشه مهرداد فلاح کلاغ بودن شاعر ...
یا غارغاریه که دنبال یه کلاغ میگرده.

 

علی حسن زاده

این شعر بلند به لحاظ سبکی مخلوطی از سبک های سوررآلیسم مانند این سطر: «می نشینیم روی باران تاب می خوریم» و رآلیسم مانند این سطر:« باید زنگ بزنم ببینم بلیت هست» و ناتورآلیسم مانند این سطر:« در زهدان ِمادرم دارم خون می خورم» و فرمالیسم مانند این سطر:« صبر    صبرتان بدهد !» و دست آخر یاد آوری مخاطب به اینکه دارد در یک شعر قدم می زند که بیشتر شبیه به کارهایی است که پست مدرنیست ها انجام می دهند مانند این سطرها :«شما که در این مراسم حضور ندارید
انگشت روی همین سطر بگذارید ... الفاتحه !»
و دادایسم مانند این سطر:« پنجره تا بیشتر باز»
با توجه به حضور سبک های متفاوت در این شعر ( چه بسا سبک های دیگری نیز وجود داشته باشد در این شعر که من از درک آن عاجز باشم) نمی خواهم نتیجه بگیرم این شعر یک شعر پست مدرن است چون در متن های پست مدرن خاصه ادبیات داستانی مخاطب بیشتر با تلفیق و ترکیب ژانرها سرو کار دارد نه سبک ها، امّا رویکرد این چنینی شاعر به به این شعر حکایت از این موضوع دارد که شاعر به طور خودآگاه یا ناخود آگاه علاقه به بازی با سبک های ادبی دارد که در نگاه گسترده تر می شود گفت علاقه به بازی با لغات دارد و توانسته است که چنین وضعیتی را در شعرش بیافریند و حتا گاهی در شعر انگار از مخاطب سوال می کند که آیا اتفاق مذکور را درک می کند، مانند این سطر:   «می خوانَد    می شنوید ؟» و انتهای شعر این سطر است:« ( ای دل غافل ! )»، خب بازهم نگاه مهرداد فلاح که آمیخته به طنزی سیاه است را می توان در این سطر و چه بسا ساختار شعر جست و جو کرد...

 

مسعود سالاری

از کارهای شما بی تعارف بسیار لذت می برم، بعضی از ترانه های رپ هم انگار از کارهای شما یا شاعرانی که چون شما شعر می گویند الهام گرفته اند (که البته من آنها را هم خیلی دوست دارم، بماند)، اما راستش شاید به علت کم سوادی خودم معنی بعضی از کارها را نمی فهمم. نامه ی آقای مازیار عارفانی به آقای حامد رمضانی درباره ی شعر این یکی چه دخلی به شعر شما دارد؟ اگر منظور آن است که به طور کلی حرف های این آقا به شعر شما هم می خورد، من که این طور فکر نمی کنم. راستش این حرف که زبان را منتزع از کلیت شعر نبینیم، به نظر من ایرادی ندارد، اما مشکل از آنجا شروع می شود که حکم صادر می فرمایند:
«... این اولین قدم در جهت حرکت به سوی شعر معاصر است که روایت را مقدم بر لحن بازی و نحوبازی می داند».
این متولی شعر معاصر که روایت را مقدم بر لحن بازی و ... می داند کیست؟ این وحی از کجا آمده؟ یعنی هر کس در شعرش نحوبازی بر روایت بازی غلبه داشت شاعر معاصر نیست و مال قرون گذشته است؟
فکر می کنم اگر این گونه هم بخواهیم قائل به ارزش گذاری باشیم اولن بیائیم  و بیش از یک گرایش و نحله ی مطلق برای شعر در نظر بگیریم و دومن نظر شخصی و گرایش خود را به یک نوع خاص شعر به عنوان مطلق چراغ راه شاعران نپنداریم. خیلی از داعیان  جریان های شعر در گذشته همین حرف ها را می زده اند و در هر دوره ای به ویژه فرمالیسم یا ایماژیسم را به عنوان مطلق شعر خوب معرفی می کرده اند. خیلی هم خاطره ی دوری نیست! از همین شعرهای شعاری چپی ها گرفته تا عافیت اندیشی های ایماژیستی و فرمالیستی و شعر حجمی و ...
تازه من نمی توانم بفهمم که مثلن در شعر شما به قول آن دوست منتقد، زبان اولویت دارد یا لحن یا نحو؟ کدام اول آمده؟ کدام یک برجسته شده؟ آیا اینها در متن شعر شماره گذاری شده؟ اتفاقن به عکس، من به عنوان مخاطب این شعر شما، پیش از آن که به روایت بیندیشم، هم زمان ایماژها، مخصوصن ایماژهای منقطع، و زبان، مخصوصن زبان منقطع و رونده و باز آینده ی آن را دیدم. و هندسه ی شعر را دیدم که اعجاب آور بود.  و البته باید بگویم نحو شعر را هم خیلی پسندیدم و این را نه ایراد، که قوت آن می پندارم.

صحبت زیاد است و من در تایپ فارسی متاسفانه تنبلم، ولی خلاصه می خواستم بگویم که من با این قبیل تعیین تکلیف ها برای شعر معاصر مشکل دارم که شعر معاصر یعنی این یا آن! اگر بگوئیم شعر خوب یعنی این یا آن بیشتر قابل درک است، چون نوعی ارزش گذاری می کنیم که خودمان به آن قایلیم، نه آن چه همه باید مطلقن به آن پایبند باشند!

 

 

 



دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386

 

فایل های صوتی شب مهرداد فلاح در پالتالک

با حضور مهرداد عارفانی ،علی عبدالرضایی ، پرهام شهرجردی و زیبا کرباسی

http://www.jazma.org/fallah/paltalk.htm

 

 

برای رفتن به نمایشگاه خواندیدنی (رنگاژه) ها بر این نشانی کلیک کنید: http://jazma.org/fallah/rangajeh.htm

 

 

حاشیه‌ای بر رنگاژه‌های مهرداد فلاح
فرید قدمی




١ – خرگوش در کلاه
 

زیگموند فروید در سال 1920 میلادی، نظریه ای جدید در باب روان کاوی ارایه کرد که به توپیک دوم مشهور است و بر اساس آن، دستگاه روانی انسان به سه بخش متفاوت تقسیم می شود : ١- اگو ( من ) ۲- سوپر اگو ( فرامن ) ٣- آی دی ( نهاد ) .
آی دی مخزن رانه ها و غرایز است، سوپر اگو به مثابه ی وجدان اخلاقی عمل می کند و اگو که مجری سیستم است ، نقشی چون میانجی آی دی و سوپر اگو دارد .
و اما خرگوشی که من می خواهم از کلاهم بیرون بیاورم: در رنگاژه‌های مهرداد فلاح، رنگ ها هم چون آی دی ، واژه ها به مثابه ی اگو و گرافیک در نقش سوپر اگو کار می کند. رنگی خاص می تواند برای بیننده حاوی پیامی سری از رانه ای ویژه نظیر رانه ی جنسی ، رانه‌ی قدرت یا حتا رانه‌ی مخدوش مرگ باشد.

در برخورد با این گروه از شعر های فلاح ، اولین عنصر نظرگیر ، رنگ است. در وهله ی دوم با واژه ها روبه رو می شویم که ما را با ساحتی نمادین درگیر می کنند ، اما این واژه ها به واقع مستقل نیستند و در بستر مواجه ی نخست ما با رنگ ها باز تولید می شوند . سپس و در مرتبه ی سوم ، گرافیک رنگاژه است که جلب نظر می کند: ساختمانی خاص از ترکیب رنگ ها و چیدمان واژه‌ها.


برای مثال در رنگاژه ی " سه و ٣ " ( سنگ + سر + سار ) ، رنگ قرمز حاوی پیامی سری از رانه‌ی جنسی‌ست . سپس گزاره‌هایی می‌بینیم که باز هم به گونه ای ضمنی تداعی گر عمل جنسی‌اند (چسبیده بود زمین به من من به خودم خودم به دست ها ... ) و سرانجام ، گرافیک ( صورت کامل و بصری ) رنگاژه است که عمل سنگسار را تداعی می‌کند ( و در این جا باید به رابطه ی تنگاتنگی اشاره کنیم که میان سوپر اگو و قوانین نظم نمادین جامعه برقرار است ) .
آی دی فرمان عمل جنسی را صادر می کند ( رنگ قرمز ) ، اگو می‌پذیرد و تن می‌دهد
( گزاره ها ) و سوپر اگو مجازات می کند ( گرافیک سنگسار ) . پیوند میان رنگ ها و واژه‌ها از دو سوی دیگر هم قابل بررسی است که در این جا تنها به اشاره ای کوتاه اکتفا می‌کنم . سویه‌ی اول از منظری لکانی است. ژاک لکان در پروژه‌ی بازگشت به فرویدش، به این موضوع اشاره می‌کند که رانه‌ها و غرایز در ساختمان روانی انسان، به هیچ وجه حیوانی نیست ، بلکه دارای ساختار و قانون‌مند است. لکان معتقد است غرایز در انسان، ساختمانی کاملن زبانی دارند. آیا رنگاژه های مهرداد فلاح نمی‌تواند تاکیدی بر این دیگاه لکانی باشد ؟
از سوی دیگر ، لیوتار در آثار اولیه‌اش ، میل بشری را برآمده از خلا یا شکافی می‌داند که زبان با طرد آن چه میل خواهان آن است، در وجود آدمی بر جا می گذارد. آیا فلاح در رنگاژه هایش در پی ایجاد رزونانسی میان میل ( رنگ ) و زبان نیست ؟ نمی‌دانم. من تنها به دنبال خرگوشم می‌دوم !

۲– و باز هم ، باز هم ، باز هم مارکس !
 

باید بگویم معنا در این گروه از شعر های فلاح ، محصول اضافی زیبایی‌ست : محصولی که به ناچار تولید می‌شود. و در این جا ناسازه‌ای غریب رخ می‌نماید . ادوارد مونچ ، وقتی در کار کشیدن تابلوی مشهورش " جیغ " بود ، به واقع ، تنها به تولید معنا می اندیشید و زیبایی محصول اضافی کار او بود . ناسازه در این جا پدیدار می شود که فلاح در جایگاه شاعر به معنای رایجش ، باید که در کار تولید معنا باشد ، اما معنا در رنگاژه هایش فقط یک محصول اضافی ست. در مقابل ، مونچ نقاش در معنای رایج ، باید که در کار آفریدن زیبایی باشد، در حالی که زیبایی در تابلوی جیغ محصولی اضافی‌ست که سرانجام ، علیه معنا وارد عمل می‌شود.

در رنگاژه های فلاح ، ساز و کاری متفاوت به چشم می‌خورد. زیبایی در این شعر ها ، هم چون لبه‌ی اول اندام جنسی مونث عمل می‌کند : لبه‌ای که بر ضد لبه بودگی می شورد و بیضی هموژنی را می‌ماند که حفره ای می کند تا به سوی " امر واقعی " راه برد . لبه ی دوم ( معنا ) ، محصول اضافی لبه ی اول است و البته لبه بودن لبه ی اول ، خود به واسطه ی لبه ی دوم است که شکل می گیرد. به عبارتی ، لذتی که ذاتی رنگاژه‌هاست، هم ارز لذت‌بری زن از سایش دو لبه‌ی اندام جنسی خود است.
حال اگر بخواهیم از حفره ای بگذریم که این دو لبه می سازند ، از اصل لذت تخطی کرده، وارد حیطه‌ی ژوئیسانس ( کیف ) می‌شویم که جز رنج چیزی برای ما به ارمغان نمی آورد. به دیگر سخن ، با عبور از ساحت زیبایی – معنا ( خیالی – نمادین ) ، به گفته ی ژیژک ، پای به برهوت امر واقعی می‌گذاریم .
٣ – در ستایش دوست دخترم
 

گفتم که معنا محصول اضافی زیبایی در رنگاژه های مهرداد فلاح است . اما همین معنا به مثابه‌ی نوعی نامیزانی که تعادل را بر هم می‌زند، هم چون ابژه - علت میل عمل می‌کند. در بیان تمایز بین ابژه‌ی میل و ابژه - علت میل ، مثالی از ژیژک می آورم . او می گوید وقتی کسی عاشق کسی می‌شود و همه چیز او را جذاب می‌یابد ، الا یک خصوصیتش ( مثلن ادا و اطوارش ) ، این تک ویژگی همان ابژه - علت میل است که نقش نامیزانی در معشوق را بر عهده دارد و اگر این عامل نامیزانی نباشد ، ابژه (معشوق) دیگر کار نخواهد کرد .
معنا در رنگاژه های فلاح، همان نامیزانی ، همان تک ویژگی ناخوشایند و همان ابژه - علت میل است. در بسیاری از این شعر ها، به آسانی ( و یا حتا به درستی ) نمی‌توان معنای گزاره ها را در سطحی مبتذل دریافت و همین " درنیافتن " است که علت غور مخاطب در این کارهاست.
حال، شما هم دست توی کلاه تان ببرید، اما قول نمی‌دهم که حتمن خرگوشی در کار باشد!

 ( برگرفته از مجله ی شعر) 

      http://www.poetrymag.ws/docs/farid_ghadami/farid_ghadami_ghahveh_lokht.htm 

فرشته اصلاحی

نمی توانم بگویم چقدر برایم جالب بود . نگاهی ازاین منظر که ندیده بودم. معنایی که نیاز به تولد داشت، متولد شد.
اما چیزی که برای خودم عجیب است و جالب:
دراکثر این رنگاژه ها هیچ مرکزی دیده نمی شود. بیننده ی آن با اولین نگاه مجذوب هیچ نقطه ی خاصی نمی شود و چشم ها در تمام سطح به یک سان می گردند. مثل شعری که نوشته شده باشد و هیچ نقطه ی تمرکزی نداشته باشد مگر پس از خواندن که آن نیز حاصل تداعی ذهنی است، نه عینی.
از آن فقط واژه نیست که به یاد می ماند. حسی هست که با رنگ ها در ذهن جاری می شود.
نظرم درباره ی هر تجربه ی جدیدی مثبت است. به دور از حواشی ای که این دور و بر  احساس می کنم و خوشبختانه بی خبر.

عارف رمضانی

نیچه می گوید تاویل گر «حقیقت گوست».او «حقیقت گوست» ، نه به این دلیل که حقیقتی را در خواب تسخیر می کند تا بر زبان بیاورد ،  بلکه از آن رو که تاویلی را بیان می کند که کارکرد هر حقیقتی، پنهان کردن آن است و به قول میشل فوکو شاید این تقدم تاویل نسبت به نشانه ها ،مهمترین و تعیین کننده ترین نکته در هرمنیوتیک مدرن باشد .فرید در تاویل کارهای مهرداد دنبال نشانه هایی نیست که احیانن شاعر آن را در جای جای متن پنهان کرده باشد و او با کشف آنها بخواهد به رمز گشایی بپردازد . دوستانی که گفته اند در کارهای فلاح ندیده اند چیزهایی را که فرید از آنها سخن رانده، باید متوجه باشند که هرمنیوتیک چیزی است و نشانه شناسی چیز دیگری  .باز از فوکو نقل  قول می کنم : «به نظرم می رسد که این نکته را باید کاملن فهمید که هرمنیوتیک و نشانه شناسی دو دشمن سر سخت یکدیگرند .این نکته ای است که اغلب معاصران ما فراموش می کنند. » این خرگوشی است که فرید از کلاهش در آورده است .اصل تاویل چیزی جز تاویل گر نیست .
اصلی که در تاویل مطرح است پایان ناپذیری تاویل می باشد ، زیرا  همه چیز تاویل است .حتی نشانه ها هم ذاتن تاویلی اند از نشانه های دیگر. فرید با استفاده از سه حوزه ی نشانه ای «رنگ»،«تصویر»و«گزاره»و با چنگ زدن به «تثلیث فرویدی » دو حوزه زبانی را با هم می آمیزد .این تثلیث می تواند در حوزه های مختلف زبانی انتخاب شود ؛«پدر ،پسر و روح القدس»،«زمین ،خورشید،ماه » ،«پدر،مادر،فرزند» ،«جامد،مایع،گاز» و...
در اینجا شاید پرسیده شود که پس هر «چیزی» را می توان هر «جوری» تاویل کرد ؟درست است! می توان هر چیزی را تاویل کرد و هرجور که خواست تاویل کرد .اما بی شک  آن چه که مهم است «کیفیت» تاویل است .گفتم که همه چیز تاویل است .حتی یک اثر هنری هم خودش تاویلی است از تاویلهای ماقبل خود .معیار سنجش  هنربودگی یک اثر،میزان ارزش افزوده ایست که روی تاویلهایی که تاویلشان کرده دارد . ازدیگر سو، اگر نقدی هرمنوتیک ، ارزش افزوده ای نسب به اثر هنری (تاویل) تاویل شده داشته باشد ،خودش تبدیل به یک اثر هنری می شود و این روند می تواند تا بی نهایت و به تعبیر فوکو تا منقطه ی مشترک میان جنون و زبان ناب ادامه داشته باشد .

پیام

 فکر می کنم مخاطب های فرید بیشتر باید فلسفیا باشند تا ادبیاتی ها. متن به لحاظ فلسفی اونقدری قدرت داره که بشه  چند تا مقاله فلسفی از تو همین مقاته در اورد. اون هایی که گفتن فروید منسوخ شده باید به منسوخ شدن مارکس و کانت یقین داشته باشند.اگه این ها منسوخ شده ن پس لکان و اگامبن و بدیو و... کلن هم تفکر معاصر باید منسوخ باشه. بی سوادی تا چه حد؟  

 ماکان محمدی

      راستی را بخواهی با متن فرید موافق نیستم. البته نه به خاطر مباحث خوبی که مطرح کرده...
فکر می کنم که این برخورد با متن متاثر از شیوه بررسی نیست چرا این جا جریان تئوری ها محور حقانیت شعر قرار گرفته نه موجودیت خود شعر. یعنی دستاورد های شعر تولید کننده دستگاه های منطقی باشند نه نتایجی که مثلا فراروانکاوی یا پدیدارشناسی معیار قرار گیرند چرا که هنر نسبت به رخداد انضمامی همیشه مستقل است اگرچه این به معنای نفی رابطه ژرف ساختی ساحت اجتماعی نیست.
     

   حسین مکی زاده                   

اما فرید قدمی. کار بسیار خوبی را خواندم.
کاوشی در چیزهایی که به چشم نمی آید در خواندینی ها.
اما دوست داشتم آن قدر درگیر اسم ها و تئوری ها نمی شد. حرف های قدمی در زیر بار سنگین اسم ها و تئوری ها مانده بود. می شد خوانش خود فرید باشد بی آن که حتی اشاره ای به نام ها بشود... چیزی مثلا مانند مقاله امید شمس در پگاه که به لطف تو خواندمش. دیدی آخرین مقاله را. چقدر وامدار فوکو و بقیه صاحب نامان است. با حرف هایی که در هر پاراگراف میتواند نظریه و نامی را یدک بکشد. اما امید شمس زیرکانه از زیر بار نامها گریخته است...
در این صورت است که متن خود بدل به نوع کار هنرمندانه می شود. خوانشی که خود را تا حد یک متن خواندنی بر می کشد.
کاش خوانش فرید خوانش بود.

حامد رحمتی

مطالب را خواندم بسیار اشارات خوبی می شد در لابه لای سطر های مذکور دید ولی به نظر من دغدغه فلاح در این کارهای اخیر نوعی عجین شدن زبان و تصویر است که بیشتر ماهیت فلسفی دارد نه چیز دیگه ای البته درتاویل متن هرکسی آزاد است ولی من این ها را نوعی انحراف می دانم که این قدر ما به صراحت بگوییم مسئله فلاح همین است و بس .

محبوبه . م

... ودر ادامه ی هزاران چرایی که دوستی در آخرین کامنتی که خواندم می پرسم اگر علم روان شناسی چنین دانا ست که بر تمامی جهات آدمی می تواند قضاوت کند و برای هر رنگی معنای لایتغیری در آستین دارد ( گذشته از این که حساب نقاشی ها دیگر پاک ست ) دیگر تکلیف عدم قطعیتی که پایه ی همان پست مدرنیسمی ست که شعر فلاح می خواهد آن نوع در هم ریختگی رابیان کند چه می شود ؟ این برداشت ها و این جواب ها برای تفسیر این رنگاژه ها از پیش تعیین شده نیست ؟ و این تفسیر های این چنینی همان کار را هم خراب نمی کند ؟ برای تفسیر چنین چیزی چه نیازی ست به الگوهای از پیش تعیین شده و تفاسیر روان شناسانه که از قضا آدم را به هنگام کشف دچار ذوق زدگی هم می کند اما گمان نمی کنم که فلاح این کار را برای این نوع تفسیرها آغاز کرده باشد چه تازگی ایی در این نوع تفسیر نمی بینم .

جلیل قیصری

۱-نظریه ی روانکاوانه ی فروید بخصوص در بخش نا خود آگاهی اش در مورد واژه ها و رنگ ها و داد و ستد های زبانی و بصری با توجه به دید گاه یونگ و فرای -در تبدیل و تبادل اسطوره ای و نا خود اگاه جمعی-محمل چندانی ندارد . اگر هم حضور کمرنگی باشد در نظریه های یونگ و فرای بخصوص بازگشت لکانی تعدیل شده است . از نقطه نظر اسطور گی و نا خود اگاه جمعی دیگر رنگ قرمز تنها تداعی گر جنسیت و خشونت نیست بلکه نماد دوباره زایی طبیعت - شادی -پیام اوری و روشنایی نیز هست . نور تروب فرای وقتی می گوید اسطوره ها مضامین کهن نمونه ای و سمبول های جهانی اند به اشتراک روانکاوی-اسطوره ای می اندیشد چیز تازه ای که فرای می گوید این است که اسطوره ها با ادبیات را یکی می داند و می گوید کهن نمونه ها و نو نمونه ها در اسطوره و ادبیات فرقی نمیکند (تیشترو میترای ایرانی و مسخ کا فکا)یعنی در هر دو هستند و بعد می گوید فرقی بین یک روایت اسطوره ای و شاهکار ادبی نیست .

۲-ارکی تایپ ها را به تصویر ها و موتیو ها و ژانرهای ادبی تقسیم کرده اند در بخش تصویر ها مثلن تصویر اب - راز هستی -زنجیره ی مرگ و زایش و تطهیر و رویش است -که از نظر یونگ اب سمبل نا خود اگاهی است یا تصویر در یا - مادر حیات و تصویر خورشید نماد اتش و انر ژی خلاق - و در بخش موتیوها تخم مرغ با شکل بیضوی اش با رنک سفید و درون زرد نماد افرینش و زایش(که اقای قدمی به این شکل اشاره کردند )بعد ژانر های ادبی و میتوس ها هستند که بصورت فصل های سال ظاهر می شوند و نماد درو نیات انساننددیدگاه یونگ و نگاه روانشناختی - اسطوره ای فرای اسطوره را خواب و رویا می داند اما فروید بیشتر بحث اودیپی را پیش می کشد و نرینه و مادینه ی جان را .

 3-از دیدگاه روانشناختی - اسطوره ای بهتر می توان اثار ادبی را تحلیل و تاویل کرد چون وقتی اسطوره با رویا یکی می شود هر اثر خلاقانه ی ادبی زاده ی رویای جمعی می تواند باشد پس هر هنر مندی می تواند یک اسطوره پرداز باشد .این را گفتم تا بگویم تاویل رنگاژه ای تنها از دید گاه فرویدی یک تاویل همه جانبه نیست در ضمن همانطور که اقای قدمی فر مودند غرایز از دید گاه لکانی ساختمانی زبانی دارند و از دید گاه روانشناختی -اسطوره ای رنگ ها و میل ها هم ...پس شکاف ها گذشته از پارا دوکس های خود -ناخود اگاهی فروید می توانند از پارا دوکس های دیگری هم ناشی شوند (دیدگاه یونگ و فرای ).

۴-انچه که در تاویل رنگاژه های فلاح از دید اقای قدمی پنهان ماند تصویر کلمات و حروف است که - قبلن گفتم -با رنگ های خاص خود به صورت الات نرینه و مادینه -گوزن -اسب - مار -قو و...امده اندپس معنا های اضافی که گفته شد شاید همان تداعی های زیبایی شنا سانه باشد که از جمع کلمات و حروف و تصویر گونه ها به اضافه ی رنگ های زمینه حاصل می شود که در این - باید و نباید ها (قصد بیان محصول زیبایی اضافی را ندارم )خالی از نسبیت زیبایی شنا سانه    نیست . نکته ی قابل ذکر این که اقای قدمی نانم این افریده ها را - رنگا ژه -نهادند که فکر می کنم نام خوبی باشد چرا که نام خاص شعر (که تصویر ها یش را در خود دارد )  روی متنی گذارده می شود که از طریق افزونه های زیبای شنا سانه ی کلامی در زمان ها و مکان های مختلف گسترش یابد .

همایون

فلاح اصلن آدم زبلی نست . شاید فکر کرده که راحت میتونه سر همه رو ( باضافه ی  منو) کلاه بذاره. ولی من نه دنبال خرگوش شعبده کار فرید میرم و نه کارهای عجیب و غریب دیوید کاپرفبلدی فلاح ......
از چی می ترسه ؟ و یا از کی ؟ فلاح دنبال چیه ؟
فلاح جایی نوشته :

باداباد !
من که تا ایستاده ام تیپا می خورم از سفر
دلخوش ام به شعاری که بالای هر قله هر صبح می دمد
ببینم آیا در دست دیگر این بازی
می شود پای تیزتری برداشت ؟

و بعد میای و بازی رنگ ها رو می بینی . مدت هاست کار های فلاح رو می بینم  . اینجا و اونجا . و همش با خودم در گیرم که چی می خواد بکنه این پسر ؟ این شازده.....
فلاح بازیگردان خوبی می شه اگه تکلیفش خودش رو با جماعت بیننده روشن کنه . البته دوستی می گفت اگه تکلیف روشن بشه که بازی در کار نیست که کسی بخواد اونو بگردونه . که خب این هم درست بود شاید..
فلاح دو شکل کاملن متفاوت داره که شاید تعمدن نخواد یکی بشه . فلاح  واژه و رنگ. این دو نفر یکی نیستن .
فلاح نه در زندگی شخصی و اجتماعی و نه در رنگ هیچ شباهتی به فلاح واژه نداره .
فلاح رنگ یک آدم متقارن ،شکیل،متوازن(و نه متواضع )و دارای ابعاد شخصیتی مشخص است .در حالی که فلاح واژه پریشونه متناقضه و شاید به نظر برسه زیادی پسا مدرن......
رنگ رو اینجوری می بینم :گریختن و نه گسیختن ( بازم نمی دونم از چی و کی ) . شهاب باران زمین ( در تجسم سنگسار، نفرت به آدم منتقل میشه و نه شعف ). از چیزی رمیدن یه به تلاش برای رسیدن ...
فلاح به نظر من انقدر ها هم که میخواد نشون بده بدجنس و خودخواه نیست و البته گستاخ هست و جسور...بی اعتنا به دیگرانی که نمی بینه و نمی شنوه.
و می آد وسط این گیرودار یه دونه آب نبات سیاه (خشم و سنگ ) میذاره وسط اون همه قرمزی ،جلو بچه که آروم بگیره  و ذهنش رو منحرف کنه از اطراف.
شاید اختلاف کار رنگ و واژه ی فلاح توی نگرش اون و نسلش باشه . دنبال فلسفه های خاص که شاید هنوز موجودیت واقعی اینجا ندارن اگر چه موضوعیت میتونه داشته باشه برا ی بحث و گفتمان...
چایکوفسکی وقتی داشت سمفونی مرگ در پاریس رو می نوشت همه از اون خرده می گرفتن که داره یه نگارش جدید و نوازش جدید در موسیقی به وجود میآره . خب چه اشکال داره ...چایکوفسکی در اجتماع و برخورد با دوستان و موسیقی و خلاصه همه جا وجودش پر شده بود از این عدم یکنواختی و......
فلاح از چی می ترسه ؟ من فکر می کنم رنگ به فلاح و فلاح به رنگ خیلی بیش تر شبیه .. تا به واژه..

ژاله سیفی

راستش سابقه ی عینی وتجربی از رنگاژه ها در دهنم ندارم اما به نظر می رسد در این کارها واژه بیشتر شکل هنر را دارد نه ادبیات.... امادر چهار چوب این واژه ها شکل ادبی می گیرند همچنین شکل ترکیبی به وضوح دیده می شود از مرز زیبایی شناسی می گذرند ونقش مرزهای سردر گم کننده را ایفا می کننددر این کارها پیوند متقابل بین رنگ و گزاره و گرافیک حس لذت را برایم چندین برابر کرد به نظر من بررسی و نگاه اول ار سویه دیگر که « لکانی » بودزیباتر و قابل تعمل تر بود با دیدن این کارها و تاویل پذیری  در معنای گزاره ها به یاد تابلوی نقاشی سبز اثر رشید آرایین نقاش پاکستانی افتادم... من که کلاه نداشتم اما از اینکه خرگوش را پیدا نکردم بسیار بسیار خوشحالم.

بهرام کمالی

من هم خواندم و باید به این دوست عزیز آفرین گفتم که زحمت جمع و جور کردن این مطالب را کشیده است... به نظر خود و فراخود و من از نظر فروید با رنگاژه های شما می خورد حال این قرمز ٬ قرمز لبهای دوست دخترت باشد و یا قرمز خون دشمنت بماند...اما چیزی که به نظر من بی سواد می رسد اینکه آیا می شود از بین این کلمات آنیما و آنیموس را نیز پیدا کرد مثلاْرنگ قرمز حاوی پیامی سری از رانه‌ی جنسی‌ست ... آیا این یک رانه ی جنسی چیست؟ مذکر٬ مونث ٬ یا میل زن گونه مردها یا میل مرد گونه زنها ؟؟؟ به نظر ارتباط شعر و روانشناسی درست از آب در میاید اگر مثل این دوستمان درست به شعر و روانشناسی بنگریم.

نسترن مکارمی

فروید سال ۱۹۲۰ درست. ولی امروز برداشت ما و روانشناسها و ...از رنگ چیزی متفاوت است .و فکر میکنم مهرداد برای نقد تایید مندانه هنوز جا زیاد است.مثلا در شعر موچولوی خفته در حباب...طرح هیچ جور به متن نمیچسبد نه تداعی کننده موچولو است نه حباب نه دریاچه نه حتی بمب اتم.سر نیزه را به یاد میاود یا فرو افتادن را در حالی که مونش در جیغ ارتباط بصری قوی با معنا برقرار میکند تو حتی اگر نام تابلو را  هم ندانی چیزی در درونت را به جیغ کشیدن وا میدارد .ولی در شعر تو این ارتباط به نحوی گسیخته است متن برای خودش سازی میزند و تصویر هم...البته انصافا در سنگسار خیلی بهتر بودی.گر چه در این خواندیدنی هم ان حرکت دایره وار اگر در زاویه پایین قرار میگرفت و خطوط کشیده در بالا(درست برعکس الان) میتوانستی بهتر به پرتاب اشاره کنی. ببخش که نمیتوانم مثل همه تایید گو باشم .

نیما

      به مقدار زیادی وقتی توی بیمارستان روانی مشغول بودم و از آن کمتر وقتی توی دانشکده روانپزشکی و تا حدودی روانشناسی می خواندم با فروید و لاکان و پیاژه و امثالهم سر و کله زدم.ولی این دوست منتقد ما چنان اینها را در مثال بافت که من ماندم که به به و چه چه!!چه مالش خوشایندی!!چه عبور دردناکی!!اما بد نیست به گذشتن از زمانی اشاره کنم که تمام امیال را به میل برتر یا غریزه اصلی که همان لذت جنسی است مرتبط می دانستند.به قول نوباکوف که در مقدمه کتاب دفاع لوژین این نظریات را به سخره گرفته می توان کلی دلیل برای رد این نظریات آورد.اما دلیل یک چیز را نمی فهمم.چرا برای اینکه معنا در شعر تو طفیلی زیبایی است دلیلی آورده نمی شود.چرا به اینکه قرمز غیر از جنسیت به خشم اشاره می کند و غیر از اشکال دایره که به جنسیت و عواطف مرتبط است اصلا به تعدد ساختارهای مثلثی که نشانه خشم و انتقام است(در همان نظریاتی که دوستمان اشاره  کرد)اشاره نشده؟چرا به کشیده شدن کلمات در ارتفاع که می تواند نشانه عدم آرامش باشد یا این همه نشانه که برای سقوط توی خواندیدنی های توست اشاره نشد؟و هزاران چرای دیگر که می ماند برای من .از اینها گذشته من به تلاش دوست منتقدمان احترام می گذارم و برایش آرزوی موفقیت می کنم.
                              

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

 

همین جور اتفاقی در وبگردی هام، به نوشته ای از دوست

 

نادیده ام پژک صفری برخوردم و نوشته را که خواندم ، به

 

نظرم تامل برانگیز و قابل بحث آمد. گفتم شما هم بخوانید و

 

بیاییم دامن بزنیم به این حرف ها که دامن زدنی ست :

 

 

 

 

‌«... شعر دهه ی هفتاد شعر کنش نبود. شعر واکنش بود.

 

واکنش به قاعده ها و قاعدگی ها. به دیکتاتوری زور و دستور،

 

گول و فرمول و به استبداد سنگ و سنگواره. از همین رو و بنا

 

به طبیعت واکنش، از پس پاسخی شایسته به کنش پدر

 

سالار سنت ادبی ، اکنون دیگر آرام گرفته است.

 

این واکنش اما به گواهی توانمندی ها و ظرفیت های زبانی و

 

فرمی و اندیشگی، استعداد آن را دارد که کار و ساختار یک

 

کنش توانمند ادبی را ارائه کند. کنشی پایا و پویا که در تاریخ

 

ادبیات ما نقطه ی عطفی تواند بود. تحقیق و تحقق این آرزو

 

اما نیازمند عرقریزی طاقت فرساست. شاعر هفتادی در این

 

میدان باید ضمن خود - انتقادی مدام ( بخصوص در رویکرد به

 

معنا) ذره ای از جنون و جنم ادبی و غیر ادبی خویش فرو

 

نکاسته و با پررویی تمام خود را بر و به نظام سلطه ی ادبی

 

تحمیل کند ،که راز و رمز پیشرفت شعر ما و راه برون شد از

 

بحران واماندگی و تکرار آن در این است.

 

نظام ادبی محافظه کار در عالی ترین شکل کارکرد خویش

 

کاری جز باری افزودن بر بارهای بوده و نموده و بارها آزموده

 

ی ادبی نکرده و نمی تواند کرد. از همین رو کارکرد تجربی

 

هنر آوانگارد حیاتی و به مثابه ی خون و جنون تازه ای است

 

که به رگ و جان شعر سرازیر شود. ما مدیون همه ی

 

آوانگاردها هستیم.

 

 

این درآمد به این سبب فراهم آمد که انتقادی داشته باشم

 

به جناب مهرداد فلاح، شاعر خوب هفتادی. ایشان در پاسخ

 

به خبرنگار ایسنا دلایل رکود در شعر دهه ی هفتاد را ( با آن

 

شروع درخشان) در این گمانه ها می بیند :

 

... زمانی که تجربه‌ها بیش تر شد، مشخص شد جامعه‌ی ما

 

پذیرای آن‌همه تازگی نسیت. از طرف دیگر، جبهه‌گیری‌های

 

بیش تری درباره‌ی فعالان شعری صورت گرفت. دوستانی که

 

سلیقه‌شان به گذشته معطوف بود، عرصه‌ی رقابت سالم را

 

گرفتند و در نشریات و حوزه‌های فرهنگی، عرصه‌ی فعالیت‌

 

برای شعر پیشرو و آوانگارد تنگ‌تر شد که این امر بر روی ا

 

نگیزه‌ی افراد تاثیر گذاشت.

 

 

...

 

 

بیش تر شدن درگیری‌ها و محدودیت ‌وقت از دلایل دیگری ا

 

ست که فلاح بر می شمرد. او می گوید : یکی از

 

نشانه‌های برجسته‌ی فضای تنگ برای این نوع کارها این ا

 

ست که هنوز هیچ ناشر فعالی در حوزه‌ی چاپ شعر پیشرو

 

و آوانگارد نداریم. به این دلیل، مجبوریم با همان مخاطبی که

 

درون یک شعر است، ارتباط برقرار کنیم.

 

فلاح فضای اکنون را مبتذل می داند و می گوید: اگر اکنون

 

وارد این فضا شویم، ناچار می‌شویم به جای گفت‌وگو، به بد و

 

بیراه گفتن رو بیاوریم. عملا شعر محافظه‌کارانه در کشور ما

 

حضور بیشتری دارد؛ تا شعر پیشرو و الگوشکن. جای این‌گونه

 

شعر در نشریات ادبی ما خالی مانده و این باعث می‌شود

 

که امروز سیاست خود را به‌عنوان یک شاعر، خاموشی در

 

نظر بگیریم؛ زیرا فعالیت کردن با خطر آلوده شدن به ابتذال

 

همراه است؛ لذا ترجیح می‌دهیم سکوت کرده و خاموش

 

باشیم.ا

 

و در جای دیگری می گوید: اگر آدم‌های جسور و نوجو نداشته

 

باشیم، نمی‌توانیم گام بزرگی برداریم و آثار درخشان و

 

ماندگار به‌وجود آوریم ...

 

فلاح متذکر می شود: در کشور ما همیشه فعالیت فرهنگی

 

تحت نظارت بوده و قدرت و تاب و تحمل این را نداشته‌اند که

 

هنرمندان را آزاد بگذارند. درحالی که فعالیت باید در آزادی

 

کامل شکل بگیرد؛ و گرنه جوانمرگ و عقیم خواهد شد.

 

 

تحلیل کامل گمانه های فلاح فرصت کافی می طلبد. ضمن

 

یاد آوری این نکته که گفتمان ادبی هیچ نسبتی با بد و بیراه

 

گفتن ندارد و حتا می تواند یکسویه باشد؛ انتقاد ما به

 

خاموشی گزیده ی فلاح است در برابر سنت ادبی محافظه

 

کار. او از روبرو شدن با چالش بیم دارد. حال آن که در

 

مصاحبه ای خود را روشنفکر معرفی می کند! به راستی اگر

 

نیما هم در برابر مافیای سنت طریق خاموشی برمی گزید ا

 

کنون ما کجا ایستاده بودیم ؟! و شاملو و فروغ و اخوان ثالث

 

و ...»

 

 

 

پژک صفری

 

.........................................................................................

 

مهرداد فلاح

 

من در آن گفت و گو ، می خواستم با تاکید بر کناره جویی خود از

صحنه ی نشریات و رسانه های رسمی ، این صحنه ها و صحنه

گردانان را زیر سوال ببرم . با آن چه تو گفته ای ، همرای ام به

کمال.
امروز که مجال بی آقا بالا سری در نت یافته ام ، می بینی که

آستین بالا زده ام ! در این سال ها هم همچین ساکت و خاموش

نبوده این رفیقت. هم می نوشته و هم می خوانده و هم می

رقصیده ام ( می جنگیده ام ) !
..
..
..
درنده و وحشی ست شاعر!

 

اما اگرچه واکنشی بودن شعر پیشرو نسل ما ( به این معنا که این شعر حاصل شرایط و محیط زیستش بود ) هیچ از ارزش تاریخی و هنری اش نمی کاهد ، چون این واژه ممکن است بار منفی در پی داشته باشد ، تاکید می کنم که شعر همان چند شاعر مهم هم نسل من ، به شکل کم سابقه ای مهاجم ، جسور و الگوشکن بوده است و منتقد سر سخت قدرت ! بنابر این ، اگر این شعر کنشمند   

نبوده ، چرا این همه تاخته اند بهش؟! 

 

 

برزو علی پور

 

 

 

در این نوشته سعی این است نامی نبرم زیرا موجبات کدورت را فراهم می آورد و ما حوصله بد و بیراه شنیدن آن هم از شاعر جماعت را نداریم.
به نظر این جانب شعر دهه هفتاد از جهتی کنش و از جهتی واکنش بود.
کنش به خاطر اتفاق های زبانی تازه ای که در این دهه به وقوع پیوست،گسترش جغرافیای واژگانی،ورود به ساحت هایی که پیش از آن تجربه نشده بود یا کمتر تجربه موفقی در آن مورد دیده می شد،جزیی تر شدن نگاه حاضر در شعر،دوری جستن از لحن خطابی،تقدس زدایی،و...
واکنش نسبت به فضایی که با بروز انقلاب بهمن1357 و جنگ1359در ایران ایجاد شده بود و محیط و زبان شعری را به سمت این امر کشانده بود که همه چیز یا سپید است یا سیاه و رنگ خاکستری و رنگ های دیگر خودشان ناچار کنار کشیده بودند نگاه حاضر کلی ای که در شعر حضور یافته بود همراه با دانای کلی که سرانجام حکم محکومیت رنگ سیاه را صادر می نمود.شعر به مفهوم سازی پرداخته بود به جای این که بر شعریت خود بیفزاید و مانند وسیله ای شده بود برای رساندن پیام انقلاب و مظلوم واقع شدن در جنگ.
در ادامه با این مطلب برخورد می نماییم:« شاعر هفتادی در این میدان باید ضمن خود - انتقادی مدام ( بخصوص در رویکرد به معنا) ذره ای از جنون و جنم ادبی و غیر ادبی خویش فرو نکاسته و با پررویی تمام خود را بر و به نظام سلطه ی ادبی تحمیل کند ،که راز و رمز پیشرفت شعر ما و راه برون شد از بحران واماندگی و تکرار آن در این است.»
ابتدا باید عرض شود که در دهه هفتاد چند نوع یا به عبارت بهتر چند دسته شاعر چهره شدند و به قدر وسع شعری شان اسم در کردند یا موثر گردیدند عده ای آفرینش گر بودند و نوآوری نمودند این گروه دیگر ها را تحت تاثیر خود قرار دادند و تعداد شان به تعداد انگشت شمار بود گروه دیگر نیمه وابسته بودند کمی از گروه اول نظریه می گرفتند و کمی هم از خودشان مایه می نهادند که تعداد این گروه از اولی بیشتر بود و به تبع شاعر های جوانتری از گروه اول در این گروه بودند اما گروه سومی هم بود که فقط مقلد بودند این گروه بیشترشان امروز یا شعر گفتن شان خشک شده است یا اندکی که به شعر گفتن ادامه داده اند در همان هوای دهه هفتاد مانده اند.دسته سوم را اگر بررسی نماییم از افرادی تشکیل می شد که زیر بنای علمی و اطلاعات شان و آشنایی شان با ادبیات ایران و جهان بسیار ضعیف بود لذا از دور بیرون رفتان شان جای تعجب نداشت.گروه دوم نیز دچار ریزش شدند و لنگ لنگان می آیند و با تکیه به نامی که در دهه هفتاد به دست آورده اند لای پر قو خوابیده اند و آن قدر پر مدعا هستند که گمان می نمایند به طایفه قدیسان تعلق یافته اند و شعر و نقد آن ها وحی منزل است و کسی نباید به خودش جریت دهد حرفی خلاف آن ها بزند یا به عبارتی بر شعر آن ها  نقدی بنویسد که به تیر تیر قبای شان برخورد.این گروه کم کم نام شان فراموش خواهد گردید زیرا جز معدودی که به نو آوری خود پس از دهه هفتاد ادامه دادند و کمی هم به استقلال فکری بیشتر نزدیک شدند بقیه در همان فضای ذهنی ماندند و جلو نیامدند بلکه به روایت واحد و دگم گرایی که مخالفت با آنها از علل شروع حرکت شعری دهه هفتاد بود تن دادند.
اما گروه اول که انگشت شمار هم بودند نیز دچار ریزش شدند و شجاع ها ماندند تا تن به نظر جامعه ندهند که همه را یک شکل می خواهد و با ناساز ها جور نیست این به قول مهرداد فلاح :« درنده و وحشی»ها زنده که ماندند هیچ به اطرافیان خموده خویش نیز حرکت و زندگی بخشیدند اما تمام حرکت و تازگی شعر امروز از این گروه نیست باز هم خیلی کثیر مانند دهه هفتاد آمده اند و باز همان حکایت جاری است.
نتیجه این که تمام افرادی که در دهه هفتاد اسم در کردند در اندازه یک دیگر نبودند بیشترشان پا بر شانه هم می گذاشتند که بالا بروند اما قبلن هم نوشته ام برای مهرداد فلاح که حرکت شعری دهه هفتاد غیر قابل چشم پوشی و فراموشی است.
اما حکایت مهرداد فلاح حکایت جنگندگی شاعری است که دهه چهارم زندگی اش را دارد کم کم شروع می کند شاعری که لای پر قو نخوابید و دلش را به مدال طلایی که به دست آورده خوش نکرد او برای مدال های طلای بیشتر می خواهد بجنگد و هر سال قهرمان شود برای همین از کوچک ترین مسابقه هم کنار نمی کشد و سعی دارد همیشه سر وزن باشد البته با گوشه چشمی که به پهلوانی هم دارد. با تمام تفاصیل که مرقوم نمودم نمی خواهم بگویم این گونه نو آوری مهرداد فلاح را می پسندم که قبلن هم اندکی نوشته ام اما این که کار فلاح را نپسندم دلیلی بر رد کارش نیست این آینده است که قضاوت خواهد کرد ولی همین قدر باید بنویسم که فلاح تمام حیثیت و آبروی شعریش را بت نکرد و خودش را گم نکرد بلکه او تمایل دارد فرزند زمان باشد و همین خلاصه به خیر بیشتر راه می برد تا این که لای پر قوی قهرمانی خوابیدن.

 

محبوبه . م 

 

 

 

آقای صفری موضوع جالبی را برای شروع بحث پیش کشیده چون هر چه درین باره حرف زده شود باز هم حرف هست این جور مطالب ست که مجبور می کند همه را که بالاخره عقیده ی واقعی خود را بیان کنند . اما یک چیز هست و آن این که چرا باید معتقد باشیم شعر دهه ی هفتاد تمام شد و رفت پی کارش و حالا دهه ی دیگری ست و اصلا مگر ممکن ست که هنر ابتر باشد قائم به خود و بی هیچ پشتوانه ای ؟ چگونه می تواند آدم چاقو بردارد و قسمتی از گوشت و خون خود را ببرد به این دلیل که مال دهه ای قبل ست . الان اگر شعری هست و اگر آوانگارد یا غیر آن از دل همانست و پیش تر از آن .
دوم ماندن و صبر کردن بر ایمان شاعر به کارش کاری ست که از پس خود شاعر برمی آید هر چه شاعر بیشتر خودش را قبول داشته باشد کمتر پاپس می کشد هر چند که دیگر حالا اصلا محفل ادبیی نیست ـغیر از همان جریان درباری که گفته ای ـ که کار به بد و براه گفتن بکشد که البته اگر بود می کشید . من با آقای قیصری موافقم اما می گویم زمان داور خوبی ست باید ایستاد و دید کدام می ماند و کدام باد فنا می شود در این میا ن فقط نبوغ می تواند به هنرمند یاری رساند که خود را از جمع پیش ببرد همیشه سنت شکن ها برترین ها بوده اند این تنها چیزی ست که منتقدان را هم شگفت زده می کند .اما نبوغ ست که تعیین می کند سنت شکنی ماندگار را از سنت شکنی آموخته شده .

 

 

 

پیروزه قلی پور

 

 

 

خوب است که در مطرح کردن نظریات مان دقت کنیم ، جسارت لازم است، ولی حرف بی برهان و بی دلیل قاطع و از روی تعصب و احساس راه به جایی نمی برد.
شاعران دهه هفتاد هر آنچه کردند، کردند ....ما در این اکنون چه می کنیم ؟
اگر به نقد شعر دهه هفتاد نشسته ایم ،‌ خوب است که همه جوانب فرهنگی و سیاسی و اجتماعی آنزمان را در نظر بگیریم .
من و شما خوب می دانیم در آن زمانه که برای برگزاری یک جلسه هزار جفتک می انداختیم و هزار بار می مردیم تا به دیگران بفهمانیم ما هم بخشی از فرهنگ و هنر هستیم و اینکه بفهمانیم شعر کوششی ارزش ندارد و شاعران درباری و شعر مناسبتی تاریخ انقضا دارد مردیم و آخرش بریدیم(‌البته من بریدم ... )
این دوست عزیز که می گوید نیما آدم بدبختی بوده ،‌هر چه مطلابش را تا به آخر خواندم به دلیلی راجع به این حرفش  نرسیدم!
اینکه می گوید زندگی خود را وقف شعر کنیم ... موافق بودم یکزمان ولی من به شخصه به این رسیده ام که از نظر روانشناسی کسی که نتواند بین بخشهای مختلف زندگی اش تعادل برقرار کند و تعامل داشته باشد اثر بخش کمتری خواهد داشت
این نکته را هم قبول دارم که هر جایی که انسان از دایره امن عادتهایش بزند بیرون و در لحظه و حال باشد ،‌مس تواند خلق کند و تلنگری باشد و اثر گذار
کاری که نیما کرد و هم اکنون دیگران هم میکنند
اما نیما به آنچه داشت پشت نکرد و حرف بی برهان نزد
متعادل بود و خرق عادت کرد
شاید بگویید تعادل با خرق عادت تناقض دارد ،‌نه ! اینطور نیست .....
درست همینجاست که نکته باریکتر از مو پیدا می شود و بسیار دشوار و مراقبه زیار می خواهد ...

 

 

حسین طوافی

 

 

 

نظرت را در خصوص شعر آوانگارد قبول دارم . متاسفانه ما در خصوص کار بردی کردن ظرفیت های زبان فارسی مشکل داریم . زبان آوانگارد شده و پوست انداخته اما شاعران یا آنقدر سخت هستند که از لبه راست بام می افتند یا آنقدر از این ظرفیت های کشف شده جلو می زنند که از آن طرف بام می افتند .
گروهی هم در این خصوص کم می آورند و طنز را بهانه قرار می دهند و سعی می کنند این موقعیت های تازه کشف شده را (که اتفاقن بسیار جدی هم هستند ) را در طنز به کار ببرند . در واقع عنصر طنز وقتی می نواند در محصولات ادبی متاع قابل عرضه ای باشد که موقعیت زبانی تکلیف اش را با آثار جدی روشن کرده باشد (البته منظور من این نیست که طنز جدی نیست بلکه منظور من آن کاربردی است که باید داشته باشد وگرنه می شود اکبر اکسیر که به یک سری حرف های بی نمک و بازاری می گوید شعر )
و همچنین این ور یا آن ور کردن کلمه که نه در زبان کژ تابی ایجاد می کند -واگر هم بکند در سطح و مصنوعی - هم تاثیری به سزا در این خصوص نداشته است . آن چیز که در خصوص ادبیات آوانگارد مهم است این است که زبان در موقعیت هایی قرار گیرد که تا به خال آن را نیازموده است . این اتفاق در ادبیات معاصر کمتر اتفاق افتاده است . چرا که رویه غالب در نوگرایی ادبی ایران در سطح قالب بوده است . اگر هم در برخی از آثار این اتفاق افتاده واقعن اتفاقی اتفاق افتاده است .و در واقع کلمه متحول نشده است بلکه فقط جایش را تغییر داده اند .

 

 

باران سپید

 

 

گاهی رسیدن به بعضی از اتفاقات و گذر از آن ها اجتناب

ناپذیراست .فلاح به آن اتفاق رسید و از آن گذشت. حالا اگر دوباره

اتفاقی بسازد یا نه، بستگی به نیروهایی دارد که به کمک شان

می جنگد.

این رود سری دراز دارد... شاعر!

 

 

حامد رحمتی

 

 

شعر دهه هفتاد مسیر خودش را پیدا کرده است و به نظرم  ازچند

چنبه مهم بود. یکی از این جنبه ها که مد نظر من است، جسارت

شاعران در نگارش هر چه بهتر شعرهای شان بود؛ آن هم به لحاظ

نوآوری و رفتارهای تازه با زبان.
ولی اگر بخواهیم بررسی کنیم این مسائل را به گفت و گو های

مداوم نیاز است. به نظر من دهه هفتاد به پایان رسیده است ولی

امروز باید طبق مقتضیات جامعه و نیازهای امروز باید بنویسیم یعنی

به فراخور زمانی که در ان زندگی می کنیم ولی با این همه دهه

هفتاد اموزه های خوبی در بر داشت و حقیقت را نبایدکتمان کرد به

حق مهرداد فلاح را جزو شاعران خوب دهه هفتاد می دانم ولی

امروز انتظاراتم از او کمی بیشتر است .

 

 

آقای کلمه

 

 

 من هم با آقای صفری موافقم و هم با شما ! من هر جا که این

بحث پیش بیاد، از جریان شعر دهه هفتاد دفاع می کنم؛  هر چند

ضعف هایی عمده داشت و شاید اثری که بایسته باشد، آن سان

که دیگران می خواهند، نداشته باشد، ولی همین تغییر نگاه

خودش کم دستاوردی نیست. همین شوخی و شنگی کردن با زبان

همین که کلمه نزدیک تر می شود و از عرش عجیب غریبش می آید

پایین و ما باهاش راحتیم و خیلی چیزهای دیگر و دیگر و دیگر و ...

 

 

مستان

 

 

اگر روزی در عرصه ادبیات این مرز و بوم حرفی برای گفتن داشته

باشم، ترجیح می دهم با شعرها و نوشته هایم  سخن سرایی

کنم. چرا که آن ها به تمامی خود من اند ...(یادش گرامی) و این

گونه رد و بدل شدن حرف را نمی پسندم .اما این متنی که این جا خواندم یک معنا بیشتر ندارد؛ آن هم این است که کسی به نام مهرداد فلاح هست و از قضا فعال هم هست و انگار برخی این را برنمی تابند...

 

 

ابوالفضل حسنی

 

 

ادبیات پیشرو و مدعی راه خودش را پیدا می کند و این سیلان را

هیچ سدی یارای پیش گیری نیست پیش بینی ناشده از جایی

می زند بیرون که این حالا از دنیای مجازی زده است بیرون...و

حضور مهرداد فلاح و جلیل قیصری و مرحو م تیرداد نصری در این بین دلگرم کننده و شوق زا...

 

 

جلیل قیصری

 

 

 شما و آقای صفری درست می گویید اما یادمان باشد که باید

ادبیات اصیل را از غیر آن جدا کرد .برخی از پست مدرن نما های

وطنی از صرف یک فعل ساده ی پارسی عاجزند.دیگر این که

بخشی از مافیای ادبی که می گویید، مدعیان دروغین ادبیات

پیشرو هستند .من و شما و ما همان گونه که فر مودید، اثر بخشی

و اثر گیری خود را در همین خانه ی مجازی ادامه می دهیم ...حال

که نشریات ملک پدری و ابدی عده ای خاص شده است.

 

 

 

خیام ظهیری

 

 

چه قدر عصبانی می شوم وقتی یاد حرف ها نوشته ها و رفتارهای

دوستانی می افتم که از جمله شاعران دهه هفتاد به شمار می

آیند که با چه غرور و تعصبی با استدلال های بچگانه سعی در

تثبیت اندیشه (تو بخوان از خود ممنونی شان) بودند.
خوشحالم در این مجال دریچه ای  باز می بینم که می تواند صحنه

ای باشد به بازخوانی فرازها و فرودهای شعری این سال ها و

شاید نشانی باشد برای روشن شدن راه آینده.
شاید من که از اواخر دهه هفتاد نوشتن را شروع کردم و در بطن

هیاهوهای شعر هفتاد نبودم(البته اوایل و اوسط را که اواخر این

جنجال ها به تن امسال من هم خورده) شاید از خیلی چیزها بی

خبر باشم و یا خیلی مسائل را آن طور که بوده ندیده باشم. اما

دوستان هفتادی آن قدر هیجان زده بودند که هر مصرعی از

شعرشان را با خروارها نظریه بارها بار به اراده مخاطب تحمیل کنند!

دهه هفتاد دهه ای ست که هیجانات شاعران خصوصن شاعران

جوان که بسیار جویای نام بودند و نمی توانستند انگار بی سر و صدا

به نوشتن بپردازند باعث شد شعر سپید (مدرن) معاصر را یکسره

انکار کرده به راهی روند که ردپایی از گذشته (قبل از هفتاد همه به

کنار) نباشد . البته کاملن چنین بحثی درست نیست چون دهه

هفتاد همه شاعران جوانش یکرنگ نبودند. عده ای کاملن به راهی

بکر فکر می کردند و اگر کسی را هم شاید قبول داشتند براهنی

(البته از نوع هفتادی اش بود- نه براهنی دهه های قبل) و

دوستانی هم که 180 درجه برعکس درست جاپای غزل سراهای

قرن ها پیش بودند (که البته باز باید بگویم نواوری بعضی از این جوان

ها که تعدادشان کم نبود / زیاد هم نبود! غزل های شیرینی و البته

رباعی های خوبی پدید اورد) و گروهی هم به راهی رفتند که شعر

سپید در دهه های پیش رفته بود و از اینرو من خیلی کم دیدم

کسی را که بی طرف مانده باشد و البته اجازه ابراز وجود داشته

باشد. یک جور گویا باند بازی مافیایی حاکم بر شعر هفتاد بود که

هر گروه راهی را می رفت که از انواع دیگر نمی بایست هیچ رد

پایی باشد در ان.

شاعران هفتاد با همه تاثیری که بر شعر فارسی بعد از خود و حتا

بر بعضی از شاعران نسل های قبل گذاشتند که از اهمیت تاریخی
هم برخوردار است اما بخاطر خودخواهی ها و یکجانبه گرایی ها و
همچنین پدرسالاری ای که بر علیه ان جبهه گرفتند اما بعدها درست در همان جایگاه نشستند باعث شدند امروز بسیاری از
شاعران و اغلب انها که بسیار جوان و همچنین کم تجربه هستند
بدون درک کافی از شعر اقدام به نوشتن و نشر و پخش تئوری های
من دراوردی کرده و انواع شعر بسیار اوانگار فارسی را پدید اورند و
ادعاهای انچنانی کنند و هیچ کس را قبول نداشته باشند و از هیچ
احد الناسی حرف شنوی نداشته باشند. درست مثل وضعیتی که
هنرهای رزمی دچار ان است و در هر کوره دهاتی چندین و چند
سبک رزمی جهانی! فعالیت می کند و همه هم به جز ادعا فرقی
با هم ندارند.
حالا که 3،4 سالی می شود نشریات ادبی (هرچند حالا دیگر
تعدادشان بسیار کمتر شده) به شاعران جوانتر میدان بیشتری می
دهند و از شاعران هفتادی اثری نیست یا چندان اثری نیست باید
بگویم با نظر اقای صفری موافقم. ضرورت شعر هفتاد واکنش بود نه
کنش. وقتی دالی نباشد مدلول هم محو می شود. و ایضن باید
بگویم همانطور که شاعران هفتاد شاعران قبل از خود را به کناری
گذاشتند حالا شاعران هشتاد این کار را درمورد انها کرده‌اند. (دنیا
وفا نداره ...
در این چند سالی که از دهه هشتاد گذشته حداقل یکی از جریان
هایی که می بینم یکجور لج بازی است که شاعران امروز با
ادعاهای شاعران هفتاد دارند. زمانی شاعران هفتاد خود را دانای
کل می دانستند و به هیچ اندیشه ای حتا جوانتر ها که زمانی خود
در ان جایگاه بودند بها نمی دادند و ادعاهای بسیار داشتند. حالا
هم شاعران هشتادی برای اینکه عقده ای نشوند دارند جاپای
هفتادی ها می گذارند. البته همه ایتطور نیستند اما گویا جریان
قالب به چنین سمتی می رود؟!
شاعران دهه هفتاد به نظرم کم عمرترین شاعران معاصر بودند.
شاعرانی که نه به گذشته توجه کردند و نه به اینده چشم داشتند.
انها فقط سوارهایی بودند که بر موج نشستند ٬ موجی که به
ساحل رسید و انها را به گوشه ای (قصد توهین ندارم) انداخت. من
گمان نمی کنم با ادامه این وضعیت شعر در دهه هشتاد موفقیت
چندانی به دست اورد (برخلاف دهه هفتاد که تکانه های بزرگی
برای شعر فارسی بود با همه امواج خروشانش) اما شاعران این
دهه ان هایی که به هیاهوها و جنجال ها و بودن یا نبودن تریبون ها
(نشریات ادبی) برای ادامه فعالیت ادبی اهمیت نمی دهند نه تنها
تکانه خواهند داشت بلکه عمرشان به کوتاهی شاعران هفتاد
نخواهد بود.
یک مسئله را هم می خواهم عنوان کنم که ممکن است برای
بسیاری خنده دار باشد اما عنوانش می کنم : شاعران و
نویسندگان ما اخلاق را به کناری گذاشته اند. سال ها ست که به
کناری رفته ... اقای فلاح راست می گوید اگر می گوید : ((اگر اکنون
وارد این فضا شویم ناچار می شویم به جای گفت و گو به بد و بیراه
گفتن رو بیاوریم.))
و یک سوال –
شعر اوانگارد یعنی چه؟
شعر محافظه کار یعنی چه؟
ایا یک شعر به طور کامل اوانگارد است؟
ایا شعری را کاملن می توان محافظه کار نامید؟
مطلق گرایی تا کی؟
عدم تحمل دیگری تا کی؟
 
 
مهرداد فلاح

در پاسخ خیام ظهیری باید بگویم : شعر آوانگارد از دید من یعنی شعری که تعریف شعر را دگرگون کند . یعنی چنان قیافه ی تازه ای داشته باشد که در برخورد های اولیه ، به عنوان شعر باز شناختنی نباشد. یعنی تیغ بردارد و بیفتد به جان خودش و فریادش به عرش برسد !
شعر محافظه کار، شعر اخته و منفعل و درباری ( بالیده زیر سایه ی قدرت سیاسی و فرهنگی حاکم ) است که می شود آن را نقل مجالس ریا و کذا کرد .
اگر منظورت این است که آیا شعر آوانگارد هیچ نسبتی با سنت ندارد ، متاسفم که بگویم دارد . اگر شدنی بود قطع مطلق رابطه با سنت که عالی می شد . حیف که نمی شود.
 
 

رامین صیاد حقیقی

 

 

 

به نظر من جهش زبانی و تکنیکی شعر در دهه هفتاد باعث شد

مخاطب از شاعر جا بماند (من به شخصه با هفتادی ها حال

می کنم) و نتواند پا به پای شعر قدم بردارد و وضع چنین است که

می بینم .باید نیم گام به عقب برداشت به جهت همگرایی نه

پسگرایی تا مخاطب را راضی به همراهی کنیم.
هنر و هنرمند با مخاطب زندهاند وبس.

شاعران ازاین پس با یک چشم باز بخوابند!

 

 

 

فیروزه قلی پور

 

 

همیشه ،چه آن وقت ها که در شهرم -بابل - بودم و فعال در عرصه

شعر ،‌چه حالا که سال هاست از هر آن چه مربوط به شعر می

شود، تقریبا خودم را کنار کشیده ام ،‌ شعر -این بیماری مزمن -

رهایم نمی کند و همیشه دلم برای شنیدن یک شعر خوب و یا یک

خبر خوب راجع به شاعران خوب می تپد..
از این رو همیشه اخبار و اشعار و مقالات تان را دنبال می کرده ام و می کنم ...

من هم با شما کاملا همراهم و موافق که سر سخن با این

صحنه گردانان دارید، اما من نه تنها با آنان که با خودمان هم حرف

ها دارم  که این همه ادعا داریم آیا تا کجا و چه قدر مراقب

خودمانیم که مبادا راجع به کسی یا شعری قضاوت غیر سازنده

نکنیم؟!  چه قدر مراقب هستیم که همیشه خودمان باشیم ؟

 

 

فدروس ساروی

 

 

دهه ی هفتاد کمر شعر فارسی را شکست که صاف بایستد ...

آدم پیر کج و گوژ می شود دیگر ... فلاح هم مشکلش این است که

باهوش است ...

 

 

 

ع.خاکسار قیری

 

 

مهرداد عزیز چه قدر به گفته هایت در مصاحبه ها (این پست)

اعتقاد دارم باور نمی کنید از خودتان بیشتر...

آقای صفری پیداست نظری خیرخواهانه دارد و کاملن آشنا با

جریانات هنری... اما چیزی که در ما و حتا جهان در حال وقوع است

و تو هم پذیرفته ای تعلیق است...نیما علی رغم مدرن بودنش باز

برای ارائه اندیشه خود نگاه کلاسیک داشت که حاضر شد مبارزه

کند.. نیما شخص بدبختی بوده اگر علاوه برعرضه کردن اندیشه

های خود زندگی خود را هم فدا کرده...امروز بهترین جمله فلاسفه

دنیا این جمله است: " می خواهم پس از مرگم آثار مرا

نخوانند".شخص باید دیوانه باشد که بخواهد برای دادن بجنگد...
من از آینده ای که بخواهد صرفن با قرار آمدنش گذشته و حال مرا

بگیرد به شدت بیزارم...فکر می کنی چه قدر اندیشه های ناب در

دنیا وجود دارد که عرضه ان برای صاحبان اندیشه همراه با مشکلات

و به قول تو بد و بیراه است و صاحبان آن اندیشه از خیرش می

گذرند . آن را به تعلیق در می اورند. بایکوت می کنند تا زندگی خود

را نخواهند وقف کنند...یاد جمله ای از داریوش آشوری افتادم:

مدرنیته را در بشقاب به کسی تعارف نمی کنند" اما ما که تعارف

هم می کنیم آن هم چند بار اما بیشتر از تعارف... پذیرفته شدن

اندیشه بستر می خواهد  و برای گسترانیدن بستر آن باید جامعه  

شناس ،اقتصاد دان، ابر رسانه ها ،دلارهای نفت و کلیه قشر ها

که در ساختار جامعه نقش اسکلت را دارند به خوبی انجام وظیفه

کرده باشند...شاید حق با مافیای ادبی باشدکه گروهی می شوند

و در کنار زندگی کردن و حال و حول خود و بی توجه به آینده ادبیات

مملکت سعی در ماهی گرفتن می کنند.

مافیایی که در آن یکی چند سطر شعر می گوید و دیگری می آید

ده صفحه  به به و چه چه برای آن می کند و بی خیال حمایت از

اندیشه هایی که فقط حمایت از آن می تواند آینده مملکتی را

بسازد...من به شخصه با دوست بازی مخالفتی ندارم، اما اگر

شخصی دارای ضیق وقت باشد (هم چنان که همه هستند) شاعر

باشد نویسنده باشد و دارای امکانات زیست محیطی باشد و باند باز

هم باشد چه گونه می تواند جز به گروه خود بیندیشد و بپردازد..

پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386
Image and video hosting by TinyPic
 
 

من روی همین زبان  است که  فارسی می دود تا دوست که دارد از خودش به دیگری می رسد ... ها  ؟ فحش چرا ؟ من توی همین دست هاست که استکانی تر می رقصد ... نوش!

از می گریزم تا خانه برای خوابی که می بینی  سرخ می روم تا شیرکه می   چسبد به پستانی چکیده از قلم روی سبز تری تا برف...  گوش!

چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386

در هنر امر خصوصی موجبیتی ندارد ( من این طور گمان می کنم ) . پس چه جای رنجش اگر که یکی چون من بیاید و حرفش با یک شخص ( مثلن علی سطوتی ) را در وبلاگ های دیگر بگذارد. این دامن زدن به یک دعوای ادبی ست دیگر. می توانستم به توصیه ی برخی دیگر از دوستانم ، اصلن جوابی به کسی که در پی انکارم برآمده ، ندهم و به این ترفند، نادیده بگیرمش و حتا کوچکش بشمارم. این نکردم چون علی سطوتی با استعداد و تیز هوش و ادبیاتچی ست به گمانم. و همین سبب می شود که از او برای این چیزی که نوشته ( که نقد نیست ) برنجم.

 

 

چرا ؟ راستی چرا باید یکی مثل او ، فلاح یا عبدالرضایی را اپورتونیست بنامد و نوشته های مرا متصف به " شوونیسم زبانی" کند ؟ و چرا از حضور و کوشش من در فضای اینترنتی ( که وقت و توان کمی هم نمی برد ) به گونه ای سخن می گوید که انگار دارم نان برای معیشتم در روزنامه ها صید می کنم؟ شغلی که خیلی را شکار خودش کرده(روزنامه ها را می گویم ).

 

 

اگر مهرداد فلاح مثل یک بچه به این جا و آن جا سرک می کشد و مثل خیلی از آدم بزرگ ها کلاس نمی گذارد و دنبال نخبه گرایی نیست نظیر خیلی ، این کجایش عیب است ؟اگر من در نوشته هایم عشوه های زبانی می آیم و ژورنال نویسی نمی کنم شبیه خیلی ، چه کم از کسی می شود ؟ شاید چون مدام به این کانون و به آن مجلس نمی روم که به نام شعر دارند دمار از شعر در می آورند ، گناه کارم و مستحق دریافت لقب " بلاگر" از عالی جناب سطوتی ؟

 

 

اگر که فلاح به خواست بیرون و درونی که زندگی اش را می سازد ،دارد در متن های امروزش مرز شعر را می گستراند و در خیال (گیرم باطل خودش ) امر خیالی را قیافه ای دیگر می بخشد و مثل خیلی دم سطر های آشنا  را نمی گیرد تا باز سر از جایی در آورد که در آن جلایی نیست ، این چه کم از کسان می کند؟ این نکنند آنان اگر که کردنی نیست! نکند از این می هراسیم که تازه رونق کهنه می گیرد؟

 

 

و دیگر این که چرا یکی همچو سطوتی ، از حربه ای کهنه مدد می گیرد برای ترساندن کسی که از خوشامدنش می گوید؟ با این حساب ، هر کی از شعر فلاح خوش بگوید ،

کس می گوید دیگر! بدی که تو می گویی نقل و نبات است و آن یکی حنظل؟!

 

 

گفته ام و بار دگر می گویم :

شعر فارسی ( نه شبه شعر ) ناشر ندارد . مجله ندارد . روزنامه ندارد ... عوضش دارد محیط زیستش را با دست من و تو توی همین فضا می سازد ( اگر که همین را هم نگیرند از ما ). دوستان شاعر ! جیب این ناشران نامدار را با اسکناس های خون آلودتان رنگین نکنید خواهشن! با حضور خود به این جلسات کذایی شعر ، نور و نوا ندهید  لطفن!

...................................................................................................

 فدروس ساروی

 فلاح عزیز
مدتی نبودم و از بسیاری بحثها به دورم اما مقاله پست قبلی ات را خواندم و با محتوای آن کاملن موافقم ... دهه ی هفتادی ها بد اوضاعی دارند !
ه هم آنها را زیر ساطور گذاشته اند که چشم و گوش بسته ی تئوری ها بوده اند و یکی مثل من آنها را محکوم می کند به اینکه پشتوانه ی تئوریک برای کارهایشان ارائه نکردند و از روی دل سرودند ... حالا این وسط آنها چه باید بکنند خدا می داند ... اشکال گرفتن از شعر امروز که جهانی !!!!! نشده که اصلن موضوعیتی ندارد ! دلایل خوبی آورده بودی که بازهم می توان به آنها افزود ... مثلن به همین نگاه کنیم که خود ما تا یک شاعری به نزدیکی سطح ملی شدن می رسد چطور او را تخریب و ترور شخصیتی و ... می کنیم که کله پا بشود !!! حالا ایشان چطور برود و بین المللی بشود را من که نمی دانم !!! دیدی که دو سه تا از بچه های شعر را که از اروپا برایشان دعوت نامه آمد که بروند و کارهایشان را ارائه بدهند چه حرفها و حدیثها که پشت سرشان درنیاوردند و آنها را تا سطح فحشا و ... محکوم کردند و زیر سوال بردند ... یادت که هست ؟ نبوده ؟ بعد هم اصلن من فضیلتی در این جهانی شدن نمی بینم ! و بعد هم هنوز برای قضاوت زود است ! ‌آنکه غربال در دست دارد از پی کاروان می آید به قول نیما !! یکی از بچه های ایرانی در یک کالج در آمریکا نشسته بود و معلم که درس می داد این از سر بی حوصلگی چهار خط شعر به انگلیسی پر از اشکال دستوری واسه دل خودش نوشت ... معلم آمد بالای سرش و شعر را از او گرفت طفلک فکر کرده بود که سر و کارش با کرم الکاتبین است ! اما شعرش را در نشریه ی ماهانه ی کالج چاپ کردند روی برد کالج نصب کردند و برایش یک نامه دادند که اگر شعرهایش به تعدادی رسیده که می خواهد چاپ کند بیاید نامه بدهد که به او وام بدهند ... نه اینکه توی شعرش خبری باشد نه !! با همه این کار را می کنند ... حالا به این شکل حمایت فکر کن و بدبختی شاعران ما برای چاپ کارهایشان ... از عشوه و غمزه ی اصجاب سایتها تا نظارت ارشاد و هزینه ی چاپ و ... نود درصد شعرهای این سرزمین که شعر هستند زیر خط سانسور از گنجه ی شاعر آنورتر نرفته اند که بخواهند جهانی بشوند !!! به قول معروف مرغ پخته خنده اش می گیرد از شنیدن بعضی حرفها ... ایرانی جماعت دنبال مدینه ی فاضله هستیم!‌یعنی چه ؟ یعنی مهرداد فلاح را فقط وقتی می پذیریم که چون ائمه ی اطهار از هر نقصی بری باشد ! خب آخه مهرداد فلاح هم انسان است !‌او هم مشکلات دارد او هم نواقص دارد !‌من که امروز قلم به دست گرفته ام و برای کوبیدن او از او اشکالات شخصیتی می گیرم که شعر او را زیر سوال ببرم خودم دیگر از هر اشکال و ایرادی خالی شده ام ؟ شاعران بزرگ جهانی شده ! را اگر برویم زندگی نامه هایشان را بخوانیم و تحقیق کنیم از هر اشکالی به دور بوده اند ؟ آیا این دوستان از نقدهایی که بر ضد آثار لورکا در غرب منتشر شده و می شود خبر دارند ؟؟؟؟ فرق این است که آنها اشکالات را تحلیل می کنند اما نقاط قوت را بزرگ می کنند تا یکی از هموطنانشان را به قله برسانند و از قبل او به خود ببالند اما ما نقاط قوت را یا ندیده می گیریم و یا به یک احسن!!! اکتفا می کنیم ولی نقاط ضعف را آنقدر بزرگ می کنیم که حالا اگر شاعری هم رفت و جهانی شد مثل سینماگران مان به آنها لقب جشنواره ای !! و ... بدهیم و ... در داخل بتوانیم کماکان تحقیرشان کنیم ... این ها همه حرف است مهرداد ... واقعیت یک چیز است ! ما چشم دیدن همدیگر را نداریم و برای یکدیگر یک تهدید محسوب می شویم ... از ماست که بر ماست ...

 

 

علی سطوتی 

۱-مهرداد فلاح مایل است تا آن چه را که طی یکی دو روز اخیر در بخش کامنت های یکی از بلاگ هایش به وجود آمده دعوای ادبی بنامد. بدیهی است یک همچو عنوانی لوازم خودش را می طلبد و اگر نه در خیابان که دست کم باید در جایی خارج از این فضای مجازی و در یک نشست دو طرفه به وقوع بپیوندد. (به وقوع پیوستن به مثابه امری که دقیقا جلو می آید و در بافت موجود رخنه ایجاد می کند.) به شخصه مایلم تا آن را همچون یک مسئله سازی – با همان شیطنت هایی که ممکن است تعبیری از این دست در پی آورد- ببینم و جلو ببرم. باری... فراتر از کارهای اخیر فلاح ، بلاگ نویسی اوست که برای من مسئله می سازد. درباره ی کارهایش کمتر حساسیتی به خرج داده ام. گرچه کوشیدم تا طی کامنت های بعدی که در mehrdadfallah.blogfa.comمی گذارم به آن بپردازم اما حقیقت آن که بیشتر با شبکه ای درگیر بودم که این کارها در دل آن مستقر می شد. اتفاقا فلاح نیز  در کامنت های الحاقی و در همین یاداشت "حرف از شعر در گوشی نمی شود ! " هم خواسته یا ناخواسته سمت و سویی به این گفت و گوهای غیر همسطح داده که من از او طلب می کردم.  نکرد تا به دفاع از کارهایش برخیزد و هل من مبارز بطلبد یعنی همان اتفاقی که در هرمافرودیت  و در مجله ی شعر مرتبا شاهد آنیم. گرچه با تجاهل العارف و آن تواضع دروغین هم که می گوید "شما شعر  بنویسید، شعر جوان می ماند" میانه ی خوشی ندارم اما در عین حال همین که این دعوای ادبی- به تعبیر فلاح-  مسیر خودش را پیدا کرده و بحث هایی بر سر چند و چون مناسبات پیرامتنی را برانگیخته مایه ی خوشحالی است؛ یعنی همان موضوعاتی که این علی سطوتی قلعه – گمانم تاکید روی این از مازیار عارفانی باشد- یک سال و نیمی می شود که روی آن وقت می گذراند.  مسئله دقیقا همین است و از روی تاکید و برای نمونه باید گفت: حتا اگر واقعا ترم ترمینولوژیکی نظیر شعر پیشرو حیثیت تحیلی داشته باشد و بشود مثلا مجله ی شعر را پایگاه اینترنتی آن دانست – مسئله ای که سروقتش بررسی خواهد شد-  نمی توان فضایی را که در ان مستقر می شود نادیده گرفت. در ادامه، واکنش هایی که این گونه مباحث برمی انگیزد، نه در مقابل که دقیقا در دل آن قرار می گیرد و نه  نیازمند پاسخ گویی و شاخ و شانه کشیدن متقابل که بیشتر مستلزم بررسی است.  تک تک این کامنت ها را باید وارسید تا بتوان قفل آن مناسباتی را که این روزها پیرامون شعر فارسی به چشم می آید شکست و رازشان را نه مچ گیرانه همچون اتفاقی که در بعضی از کامنت ها دیده می شود، بل دقیقا از یک نقطه نظر انتقادی بر ملا کرد. با این همه و علی رغم میل من ، دعوا بالا گرفته است. باشد، حرفی نیست. بنا به همان قولی که در نخستین کامنت خود داده ام پروژه مطالعاتی شعر دهه ی هفتاد را در همین جا و به صورت میدانی- گیرم میدانش مغناطیسی باشد- ادامه خواهم داد؛ تک تک و جزء به جزء. بدیهی است  جزء نگری هایی که در ادامه به کاربسته می شود شاید به زعم برخی بیهوده و خالی از فایده و به زعم برخی دیگر یک مشت تئوری بافی به شمار آید. این واکنش ها از همین حالا قابل پیش بینی است؛ کما این که از همان اولش انتظار می رفت که دعوایی از این دست به راه بیفتد، آن هم به رغم نیت من که مسئله ام بود.  باری؛ مهرداد فلاح با این پیش فرض که " این دامن زدن به یک دعوای ادبی است دیگر." ، هم روی  این دعوا – از طرف من بخوانید مسئله سازی-  تاکید می کند و هم روی دامن زدن به آن . بله، اتفاقا باید هم دامن زد. دست کم، ان گونه که شاید خیلی ها فکرش را می کنند و در کامنت ها هم نشان داده اند،  صحبت از بگو مگوهای رایج اینترنتی نیست. بی هیچ ریاورزی از نوع ایرانی اش باید بگویم من متعهدانه به این مسئله و این دعوا می نگرم. آن را دنبال می کنم و همچون فلاح و در عین حال به شیوه ی خودم به آن دامن می زنم.تصور می کنم در نهایت بتوان هم پرده از بخشی از مناسبات پیرامتنی موجود برگرفت و هم شمای کلی از شعر دهه ی هفتاد – به آن معنای دهه ی هفتادی البته- پیش رو گذاشت.  اما و اما آن شیوه که فلاح به نام دامن زدن به این دعوا در پیش می گیرد، سخت هوچی گرانه است، بماند که بار دیگر استفاده از همچو تعبیری به  ایراد مهملات تازه ای از خیل شیفتگان خواهد انجامید. بگذارید از ان همه به این سوال بپردازم.  عارف رمضانی می پرسد: "آیا انتشار مطبوعات در تیراژهای بالا در ماهیت و محتوا تفاوتی با روش کپی /پست کردن کامنتها دارد؟ " برگذشته از قیاس مع الفارقی که در این استدلال و این طرح سوال به چشم می آید، در پاسخ باید گفت: بله ، دارد. تفاوتش آشکارتر از این حرف هاست که رمضانی خودش را به ندیدنش بزند. پیداست که او تمایل دارد تا این موضوع را به یک افق مدیریتی گره بزند و چنین بنماید که اتفاقا فلاح قواعد بازی را به جا آورده و تنها حرفه ای عمل کرده. اما همان مثال هایی که به میان می اورد نتیجه ای یکسر متفاوت را به دست می دهد. شرکت های توزیع مطبوعات نمی توانند ان را در سر کوچه و گذر به فروش برسانند. آنها با کیوسک های مطبوعات قرارداد می بندند و تیراژ خود را به فروش می رسانند. ضمن این که برای انتشار همین تیراژ بالا از خودشان مایه می گذارند. بله، ممکن است نشریاتی که تازه قدم به این عرصه گذاشته اند آگهی انتشار شان را در نشریات دیگر به چاپ می رسانند و بالای ان مبلغی را می پردازند . نشریات دیگر می کوشند تا کیفیت خود را بنا به سلیقه ی مخاطب خود بالا ببرند تا او را از دست ندهند. آن رجحان محتوا بر شکلی که رمضانی در قالب یک بسته ی مدیریتی تحویلمان می دهد این جاست که خودی نشان می دهد و به بار می نشیند. اتفاقا بلاگ نویسی فلاح نیز از این نظر کم نگذاشته است. او مخاطبان خاص خود را دارد ؛ مخاطبانی که با کارهایش خو گرفته اند و توانسته اند با یکایکشان وارد گفت و گوهای انتقادی شوند. اصلا همین که من با همچو ادبیاتی دارم در این حجم وسیع در بلاگ فلاح رد پا می گذارم، نشان می دهد او اصل کذا را حسابی درونی کرده و از این نظر بدون هیچ تعارفی باید زنده بادش گفت. دیگر واقعا چه نیازی به  این گونه اطلاع رسانی هاست.  خیلی ها بلاگ نویسی فلاح را دنبال می کنند، بدون آن که او خبری داده باشد. از میان همه ی آنها که طی دهه ی هفتاد  سری توی سرها درآوردند تنها فلاح و یکی دو شاعر دیگرند که گنده دماغی نوع این جماعت را کنار گذاشته اند و خیلی راحت در این جا و آن جا برای این شعر و آن مقاله کامنت می گذارند و نظر می دهند. توی یکی دو ساله ی اخیر دست کم بلاگرهای ادبی با این رفتار ضد نخبه گرایانه ی او آشنایند. خیلی ها زبان به طعنش گشوده اند که فلان اختیار از کف داده و اصلا نمی داند در چه جایگاهی نشسته است و چه کارنامه ای در پشت اوست. از خیلی ها همچو ذمی را شنیده ام. من اما تحسینش می کنم که گامی جلوتر نهاده و  پرده را کنار زده و خود را به تلخی آن پرسش سوزان سپرده که " فلاح یعنی همین؟ " با این همه، آن چه کنایه زدن به قاعده ی کپی –پیس را برایم موجه ساخت تنها بلاگ نویسی حرفه ای فلاح نیست. در واقع باید گفت تنها فلاح نیست که در کامنت گذاشتن از این قاعده پیروی می کند. فلاح در لفافه می پیچاند و خیلی ها رک و راست می آیند جلو و سه تا کلمه می نویند: " به روز شد" و می روند. نوشتن در این باره شاید برای مجمع الجزایری که این جا باهاش سروکار دارم چیزی در مایه های نقدهای محمود معتقدی باشد و سطحی به نظر برسد اما این بخش از یادداشت حاضر فلاح به خودی خود لزوم پرداختن به آن را پیش می کشد: "شعر فارسی ( نه شبه شعر ) ناشر ندارد . مجله ندارد . روزنامه ندارد ... عوضش دارد محیط زیستش را با دست من و تو توی همین فضا می سازد ( اگر که همین را هم نگیرند از ما )." اتفاقا عارف رمضانی هم به همین امکان می پردازد: " به زعم من وقتی چهار میلیون وبلاگنویس فعال فارسی زبان داریم باید از این ظرفیت برای زنده نگه داشتن ادبیات رو به موت این مرزو بوم استفاده کنیم ." راستش من با این اندازه خوشبینی به اینترنت کنار نمی آیم و این تن سپاری بی حد و حصر  را در سطحی گسترده تر و در قالب حمله به ایده ی " the new age" در هر پنج قطعه ی " به سوی ضد شعر" شرح و بسط داده ام. البته به عنوان یک گزینه و حتا یک فرصت راهبردی می توانم آن را در نظر  بگیرم اما این را که تنها گزینه و فرصت همین باشد کمی سبک سرانه و از روی طلب آسودگی می دانم. آیا واقعا تنها همین گزینه برای ادامه حیات شعر فارسی باقی مانده است؟ به این سوال بار دیگر و در ادامه شاید برگردیم اما حتا اگر پاسخش مثبت باشد، آن گونه که فلاح و رمضانی روی ان توافق دارند، باید از همین حالا سبک حداقلی زندگی در این فضای مجازی پی ریخته شود. مشخصا جایی مثل کامنت دانی در بلاگ مهرداد فلاح برای این تعبیه نشده که من بیا یم و از فضای رایگان کامنت دانی استفاده کنم و به نفع خودم اطلاع رسانی کنم. در مقابل، کامنت دانی بلاگ من هم برای آن در نظر گرفته نشده که فلانی با اسم مستعار بیاید و دری وری بنویسد. البته بماند که من یکی با دری وری نوشتن دوستان مشکلی ندارم؛ بدون تعارف و رودربایستی خودشان می دانند و خودشان. فضای اینترنت می تواند جای یک جلسه ی خوب و یک کتاب ردیف را برای ما پرکند، به شرط آن که به حداقلی از قواعدش تن بدهیم. این که در ده هات بلاگ مختلف می روی و می بینی کامنتی از مهرداد کپی-پیس شده و تنها به اطلاع رسانی صرف پرداخته، بدون یک کلمه حذف اضافی، معلوم است که مجبوری او را یک بلاگر  خطاب کنی؛ همین و بس.
2-"چرا ؟ راستی چرا باید یکی مثل او ، فلاح یا عبدالرضایی را اپورتونیست بنامد؟"  قبلا درباره اش نوشته ام؛ به ویژه در آن بخش هایی از کامنت هایم که به مسئله ی محفلیت می پرداخت و از بافت هیئتی شعر دهه ی هفتاد می گفت. در واقع، کناره گیری فلاح و عبدالرضایی با این بهانه که به مثابه پیشروان شعر امروز حذف شده اند و درک نمی شوند و همزمان، دخالت آنها با حضور فی نفسه ای که دارند، تنها و تنها کاری است که ازاپورتونیست ها بر می آید. مرتب روی این ترم ترمینولوژیک تاکید می شود اما هیچ وقت از مشخصه ها و نمودهای ان حرفی به میان نمی آید. بارها و بارها از زبان فلاح و عبدالرضایی و بستگان و دوستان و آشنایان به گوش می رسد این پیغام که شعر پیشرو دارد به کارش ادامه می دهد و زنده است و پویاست و از این جور حرف ها. هر که له می نویسد این اجازه را دارد که هر چه دلش خواست بنویسد. اما هر که علیه می نویسد، حتی اگر مستدل بنویسد، به هزار و یک دلیل که همواره مهم ترینشان تئوری زدگی است متهم می شوند.  بی آن که صحبت از یک ارتباط  ارگانیک به میان آید این جور نوشتن مرا یاد سخنرانی خاتمی در سازمان ملل متحد می اندازد؛ آن جایی که پیش نهاد گفت و گوی تمدن ها را می دهد و  حالا نخند، کی بخند! این گونه است که باید یکی مثل من فلاح یا عبدالرضایی را اپورتونیست بنامد؛ چرا که هنوز نمی خواهند با دست های رو بازی کنند. تا آخرش هم نخواهند خواست. این پایه ی اولیه ی زیست شاعرانه ی انهاست: پنهان کاری و تا ابد پنهان کاری.  یادداشت فلاح حکایت از ان دارد که او چندان دل خوشی از وضعیت موجود ندارد؛ وضعیتی که یک شخص (مثلا علی سطوتی)(تعبیری از فلاح) به خود اجازه می دهد چنین به انکارش بربیاید. آن کامنت الحاقی اش هم که با خطاب " ای علی سطوتی" آغاز می شد، سراسر مملو از این نادلخوشی بود؛ به طعن یا به کنایه. اتفاقا من هم با او احساس مشترکی دارم؛ البته نه لزوما در این باره. این گونه است که مایلم مابقی سوال واگویه آمیز فلاح را بگذارم و بچسبم به همین ادات پرسش: چرا ؟ راستی چرا؟ به زعم من امثال فلاح و عبدالرضایی باید به این سوال پاسخ دهند. طی این مدت کامنت های زیادی روی بلاگ فلاح گذاشته شده و او ترجیح داده تنها به کامنت من واکنش نشان بدهد. چه واکنش نشان دادنی: اختیار از کف دادن و هوچی بازی درآوردن. آیا طی همین مدت هیچ کامنتی ارزش آن را نداشته تا دربابش یادداشتی نوشت؟ یعنی تا این اندازه؟ این قدر ؟ اپورتونیست ها.... متحد شوید!
3-"چرا باید نوشته های مرا متصف به " شوونیسم زبانی" کند ؟"  حداقل انتظاری که می شد از مهرداد فلاح داشت در دامن زدن به این دعوای ادبی، این بود که دست کم موضوع را تا به این اندازه شخصی – به معنای بنجل سانتی مانتالش- قلمداد نکند. البته این انتظار در مواقع بسیاری برآورده شده و برآورده شده که همین حالا من هم به صف دامن زدگان پیوسته ام. با این حال، سوال بالا نشان از نهایت نظم فئودالی دارد که فلاح در مرکزش مستقر شده.  چنان اتصاف به شوونیسم زبانی را به پرسش می کشد و واصفش را بازجویی می کند که گویی پای جرم و جنایتی در قبیله در میان است. من همه ی این گاف ها را می گذارم به حساب بلاگ نویسی او؛ این که هنوز نگاه ما به یادداشت نویسی اینترنتی، نگاهی سرسری است و متعاقبا این انتظار وجود دارد که طرف مقابل آن را جدی نگیرد. من اما جدی می گیرم یادداشت های فلاح را تا سرسری گرقتن های او را نشان بدهم. بدیهی است او همچو انتظاری از من نداشته و دست کم فکرش را نمی کرده که به تعبیر خودش چنین به انکار بربیایم. با این همه قرار نبوده من انتظارات کسی را برآورده کنم. راستش فکر کردم حرف نزدن من فرقی با چاپلوسی بقیه ندارد. دست کم از ان روزها که درگیر بیانیه ی شاعران آزاد بودم به این نتیجه رسیدم که نادیده گرفتن پدیده ای در واقع دیدن و تایید آن است. باید موضع می گرفتم و موضعم را چنان می گرفتم که به اندازه ی خودش حفره می انداخت. همین هاست که فضای موجود در شعر فارسی را برمی سازد: در اردیبهشت امسال و طی یک ماه، 3 نشست ادبی برگزار می شود و طی آن ضیا موحد سخنرانی می کند و هوا برمی دارد. یک هفته قبل از ان که منوچهر آتشی بمیرد، می رود از سیمای جمهوری اسلامی تندیس چهره های ماندگار را دریافت می کند. حافظ موسوی و محمد علی سپانلو پا می شوند می روند خانه شاعران ایران یعنی همان جایی که تاپاله هایی مثل سهیل محمودی و ساعد باقری و ... به خود می پذیرد. هوشیار انصاری فر افتخار می دهد و در روزنامه ی شرق غزل های محمد علی بهمنی و عبدالجبار کاکایی را وامی کاود مثلا. سید علی صالحی کارگاه اموزشی شعر برگزار می کند و از هر شاگردش 15 تومن ماهی می گیرد تا به او شعر یاد بدهد. علی دهباشی که ارتجاع ادبی از سر و رویش می بارد می شود سردمدار برگزاری نشست های ادبی این مملکت. مدیا کاشیگر می شود مسئول ترانسفر شاعر. شمس آقاجانی مرتبا می شود داور جشنواره های دولتی. پرهام شهرجردی برمی دارد نقدی را که بگاه احمدی 4-5 سال پیش نوشته و همین جوری هم اغلاط انتقادی آشکاری دارد روی سایت قرار می دهد؛ تنها به این دلیل که در ستایش جامعه نوشته شده است.  باباچاهی از شعر پسانیمایی حرف میزند،محمد آزرم از شعر متفاوط و حالا مهرداد فلاح از شعر پیشرو . هر یک از این ها – از این ترم های به ظاهر ترمینولوژیک- به خودی خود می توانست مسئله ساز باشد. اما حالا امری که مسئله ساز به نظر می رسد، مسئله ساز نبودن آنهاست. آن ها را می توان در کنار ترم های دیگری همچون غزل پست مدرن، شعر آبادان ، شعر حرکت، شعر وحشت و شعر ریاضی و... قرار داد و دید هیچ افق تازه ی انتقادی واقعا ان وسط شکل نمی گیرد. البته این اراده به نامگذاری به خودی خود از اشتیاق به تولید حفره پرده بر می دارد و همان طور که در بخش های قبلی از کنش مانیفست و از ایده ی محفلیت دفاع کردم، این جا هم باید بگویم همچو نامگذاری هایی هر چه قدر که سطحی و از روی دست هم باشند، با این حال فی نفسه حاوی ارزش انتقادی- نه ادبی- اند.  همه ی این مسائل و این نام هایی که در بالا اشاره شد در کنار یکدیگر قرار می گیرند و فضای موجود را برمی سازند. کارهای مهرداد فلاح در همین فضا مستقر می شود. کاری های من هم به همین ترتیب. همه ی شعر هایی که نوشته می شوند به گونه ای تقدیری در این فضا قرار می گیرند. با این همه می توان تا حدی آن را مصادره به مطلوب کرد و دست کم شعاع خواندن را ترسیم کرد. کاری که فلاح در مقام بلاگر انجام می دهد همین تولید فضاست. اتفاقا باید به استقبالش رفت و برای ان چه آن را به گفته ی خودش " وقت و توان کمی هم نمی برد" از او تقدیر کرد. این همان توانشی است که گویی یک بار در اواسط دهه ی چهل در کافه ها  و بار دیگر در زیر زمین خانه ی براهنی در دهه ی هفتاد به کار گرفته شده و سال هاست به دست فراموشی سپرده شده. شبکه ای که حول و حوش بلاگ نویسی فلاح به وجود آمده قطعا ان قدر تواناست که آن خاطره ها را زنده کند. اما در عمل همچو اتفاقی نمی افتد، بنا به همان دلایلی که پیش از این ذکرش رفت.
آن چه تحت عنوان شوونیسم زبانی به آن اشاره داشته ام، همان رویکرد نوشتاری بوده است که فلاح با انتشار " از خودم" دچارش می شود . " دارم دوباره کلاغ می شوم " یعنی همان کتابی که من چشم بسته دوستش می دارم و معتقدم یکی از کتاب های برجسته ی دهه ی هفتاد به شمار می آید، همه ی لوازم تزیینی شعر را کنار می زند. به قول فلاح، سیب را کنار می زند تا سیب را نشانمان بدهد. در واقع، آن توافق عمومی را که حول و حوش امر شاعرانه وجود دارد می گذارد کنار و نمود دیگری از ان را به نمایش می گذارد. با این همه اتفاقی که در " از خودم" می افتد یک سر سمت و سویی متفاوت به خود می گیرد. فلاح که در " دارم دوباره کلاغ می شوم" علیه گفتمان بالغی مسلط عمل کردن بود در " از خودم " زیر بار چنان بلاغتی می رود که نهایتش به بزنامه و کارهای اخیر می رسد. روایتی که خودش از این فرآیند به دست داده هر چند بار ایجابی و در عین حال کنایی دارد اما به خودی خود گویای اتفاقی است که طی این مدت فلاح را دچار خود کرده است: " در از خودم بود که معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی را دریافتم. برخی گزاره های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی آبزیرکاه تر از این که هستند،هستند. دو – سه تا جمله جوری به هم گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی تازه تری هم باز شد. ناگهانی حضور کمانه (پرانتز) ها در نقش هایی نامعمول،گزاره ها را چاق و چله تر می کرد  و می شد با نخواندن کلمه یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست... " ایده های کارکردگرایانه ای را که از پس این در لفافه نویسی خودش را نشان می دهد، با هیچ چسب و سریشمی نمی توان به " دارم دوباره کلاغ می شوم " چسبند. تنها خوانش های حداقلی و فروکاهنده ای یکی مثل ابوالفضل پاشا می تواندهمچو ادعا هایی را با نمای فرمالیستی به کلاغ بچسباند. این موضوع را تا حد زیادی می توان به " پاریس در رنو" تسری داد و دید چگونه در مجموعه های بعدیش در گرداب بلاغت و سخنوری فرو می رود. بماند که در عبدالرضایی ، ایده ی " شهود گرایی " هم به کار بسته می شود تا در نهایت و علی رغم آن آب و تابی که می دهد تا کنش التفاتی خود را به رخ بکشد نرم ها یی از خودش به جا می گذارد که مرتب به بهره برداری می رسد. فلاح در " از خودم " قاعده کاهی فرمالیستی را به کار می گیرد و با حذف هایی که بعد از مدتی به قرینه می شود، دقیقا در موقعیتی قرار می دهد امر شاعرانه را که از پیش تعریف و باز تعریف شده است. پس از ان است که هر چه می گذرد ، امر شاعرانه نزد فلاح از موقعیتی پیش بینی نشده به موقعیتی جوهری نقل مکان کرده است و زبان و- با تاکید خاص فلاح- زبان فارسی اصالتی بالذات یافته است. این است شوونیسم زبانی. پذیرش ترم ارمینولوژیکی همچون شعر پیشرو سخت است برای من و پذیرفتن فلاح به عنوان یکی از نمودهای آن سخت تر، اگر همچنان چیزی مثل معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی حیثیت داشته باشد. واقعا معجزه؟ آن هم زبان فارسی؟ با تاکید؟ عریانی " دارم دوباره کلاغ می شوم " کجا و به تعبیر فلاح، همین گزاره های چاق و چله تر که دلش را ربوده اند کجا؟ من که هر روز کلماتم را بر می دارم و از زبان نفرت آمیز فارسی می روم، نمی توانم این اشتیاق را تاب بیاورم. همین است که محکم می زنم و اتفاقا خوب می کنم که می زنم. ( این جا نباید این قدر جوش بیاورم، می دانم اما روی این اصالت بخشی ها واقعا حساسیت دارم ؛ به ویژه اگر بخواهد وجه ملی و میهنی و ارتجاعی تر- ایرانی، فارسی و پرشین- به خود بگیرد واقعا برایم مهوع از آب در می آید)
4- "و دیگر این که چرا یکی همچو سطوتی ، از حربه ای کهنه مدد می گیرد برای ترساندن کسی که از خوشامدنش می گوید؟ با این حساب ، هر کی از شعر فلاح خوش بگوید ،کس می گوید دیگر! بدی که تو می گویی نقل و نبات است و آن یکی حنظل؟!" اساسی ترین مشکلی که می توانم با نمودهای بدنی و گوشتی و استخوانی دهه ی هفتاد داشته باشم، همین است: هر مسئله ای را فارغ از ان که می تواند مسئله ساز باشد و موضوعیت داشته باشد، در  دستگاه اخلاقی بردگان می گنجانند و برده وارانه از آن نتیجه می گیرند. پیش تر باید گفت طی همین دعوای ادبی که فلاح از ان نام می برد و در کامنت هایی که خیل بندگان درگاه گذاشته اند می توان همین رویه ی ارتجاعی را پی گرفت و به چشم دید چگونه آن دعوی که من در پیش کشیده ام داخل پرانتز گذاشته شده و بحث را به همان مسئله ی خصوصی که به باور درست فلاح در هنر موجبیتی ندارد – نه به مسئله ی شخصی که به باور من خصلت بارز کنش هنری به شمار می اید- تقلیل داده اند و فروکاسته اند. از همان ها می توان نرم های رایج این دستگاه اخلاقی را بیرون کشید؛ نرم هایی که گاه از دهه های پیشین به ارث رسیده اند و در این نسل ادبی- گمانم نسل پنجم بود- درونی شده اند. مهم ترینشان همان هوچی گری بر سر تاثیرپذیری از این و ان باید باشد؛ همان دعوی بی مایه ای که تخم لقش را براهنی- علی رغم ارزش ذاتی که برای مولفیتش قائلم-  در " طلا در مس" کاشت و به تاثیر پذیری شاملو از عهدین و تاثیر پذیری رویا از سن ژون پرس پرداخت. اینک این تیر خلاصی شاید، یکی از نخستین تیرهایی باشد که ادبیات انتقادی از نوع دهه ی هفتاد در کمان می گذارد. اتفاقا یک مشت هالو صفت هم که از در مخالفت – یعنی همان دری که بردگان از آن امد و شد می کنند- با علی عبدالرضایی در آمده اند به آن دامن زده اند.  کوتوله هایی مثل مزدک پنجه ای و امثالهم که هر از چندی گویی به چاه نفت تازه ای رسیده اند اوره کا اوره کا گویان فریادبرمی اورند که "اینک چراغ معجزه مردم... علی عبدالرضایی یک سارق بی پدر و مادر ادبی است که در فلان شعر و بهمان مقاله از زید و عمر کش رفته. " در واقع طی این سالیان، تنها سرقت ادبی بود انگار که می توانست زیر پای عبدالرضایی را خالی کند و بنا به همان ادبیاتی که در همین دست عنعنات به چشم می آید، مثلا پنبه ی یارو را بزند؛ موضوعی که به هیچ وجه حیثیت انتقادی ندارد و مثل غر زدن های پیر زن های حشری فقط اعصاب به هم می ریزد. در مقابل، نامبرده و بندگان درگاه شورش را در می آورند و گندش را می زنند. آنها همه را تحت تاثیر او می پندارند و مفیوض چشمه ی زلالش می دانند. نیست در شعرهایی که این روزها نوشته می شود قطعه ای که وامدار بوطیقای عبدالرضایی به شمار نیاید. گویی به کنایه باید گفت پشه های جنوب اسپانیا هم تحت تاثیر پرواز های روحی نامبرده بال و پر می گشایند. البته این تنها کلیشه ای نیست که طرفین این جنگ زرگری – و نه آن دعوای ادبی که فلاح به آن دامن می زند و موافقت من هم خود به خود جلب می شود-  به کار می بندند. دو طرف همیشه دو شیوه ی کاملا متباین و گاه متضاد برای کوبیدن- اصطلاحی که کم کم دارد از حرف های پامنقلی و درگوشی به ادبیات مکتوب انتقادی هم منتقل می شود و در جای خودش چه اما و اگرها که ندارد- یکدیگر بهره می گیرند: یا متهم می کنند به بی سوادی و نفهمی یا از در شهود گرایی ریاورزانه ی خاص پیر و پاتال های نظیر احمدی، سپانلو، حقوقی، آتشی زنده و... بهره می گیرند و علیه تئوری زدگی بر فراز می روند. 10-15 سالی می شود که سراسر مصاحبه های ژورنالیستی و نقد و بررسی های شعر حول و حوش همین مفاهیم چرخیده اند. جالب است که گاه به هر دو طرف چرخیده اند. کامنت هایی که از پس طرح دعوی من در این جا و آن جا گذاشته شد نشان می دهد من به طور خارق العاده ای همزمان می توانم هم بی سواد باشم و هم تئوری بلد. خب، از دستگاه اخلاقی بردگان توقع دیگری نمی توان داشت. کامنت الحاقی فلاح و از پس آن، همین یادداشتی که در این بلاگش گذاشته، رگه های این نوع اخلاق را در خود جای داده، اخلاقی که امر خصوصی را با امر شخصی در می آمیزد. حتا ان جا هم که می خواهد از جو به وجود امده کناره گیری کند و به قولی گفتنی پاک دینی انتقادی خود را به نمایش بگذارد باز هم همان رد پاها و همان رگه ها را می توان پی گرفت: "می توانستم به توصیه ی برخی دیگر از دوستانم ، اصلن جوابی به کسی که در پی انکارم برآمده ، ندهم و به این ترفند، نادیده بگیرمش و حتا کوچکش بشمارم. این نکردم چون علی سطوتی با استعداد و تیز هوش و ادبیاتچی ست به گمانم. و همین سبب می شود که از او برای این چیزی که نوشته ( که نقد نیست ) برنجم." چه نایده گرفتنی؟ چه کوچک شمردنی؟ و بالاتر و مهم تر از این دو ، کدام استعداد و تیزهوشی ؟ ادبیات چی بودنم را درمی یابم و درست به همان دلیل از رنجش فلاح سردرنمی آورم. در بخش دیگری از این پست آورده است: "نکند از این می هراسیم که تازه رونق کهنه می گیرد؟" باری؛ کدام هراس؟ اتفاقا اگر حرفی از هراسیدن در میان باشد و ان گونه که در ادامه می اورد، صحبتی از ترساندن ، هر کسی باید از خودش بهراسد و تنها خودش را بترساند. آن پرسش سوزناک، همان که می پرسد : " فلاح یعنی همین؟ " پیش تر و بیش تر باید خو